eitaa logo
مباحث
2هزار دنبال‌کننده
53.9هزار عکس
52.8هزار ویدیو
2.6هزار فایل
﷽ 🗒 کانالهای دیگر ____________ ❒ قرآن کریم ؛ @Nafaahat | @ye_ayeh ❒ نهج البلاغه ؛ @nahj_olbalaghe ❒ صحیفه سجادیه ؛ @ghararemotalee ❒ فقه و احکام @feqh_ahkam ⚠️ برای تقویت کانال، مطالب را با آدرس منتشر کنید. 📨 دریافت نظرات: 📩 @ali_Shamabadi
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خزائن
📖 : 💫 عَن اَمیرِالمُؤمِنین (عَلَیهِ السَّلام) اَنَّهُ قالَ: خُذوا عَنّی کَلِماتٍ‌ لَو رَکِبتُمُ المَطِیَّ فَاَنضَیتُموها لَم تُصیبوا مِثلَهُنَّ : اَلا لا یَرجو اَحَدٌ اِلَّا رَبَّهُ وَ لا یَخافَنَّ اِلَّا ذَنبَهُ وَ لا یَستَحیِی العَالِمُ اِذا لَم یَعلَم اَن یَتَعَلَّمَ وَ لا یَستَحیی اِذا سُئِلَ عَمّا لا یَعلَمُ اَن یَقولَ اللهُ اَعلَمُ وَ اعلَموا اَنَّ الصَّبرَ مِنَ الایمانِ بِمَنزِلَةِ الرَّأسِ مِنَ الجَسَدِ وَ لا خَیرَ فی جَسَدٍ لا رَأسَ لَه.(¹) 📹 فیلم جلسه : https://eitaa.com/Khazaen_m/8367 📃 متن حدیث : https://eitaa.com/Khazaen_m/8370 🖨 نسخه قابل چاپ : https://eitaa.com/Khazaen_m/8372 ✍ لطفاً دیدگاه خود را بنویسید.. 📩 @ali_Shamabadi ╭ ─ ─๛🚩- - - ┅ ╮ │✨ @Khazaen_m ➠📱 @Mabaheeth ╰───── ─ ─ ─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خزائن
🎙 مروری بر گفتگوی بخش «دیدگاه» سایت دوران با آقای مهدی نقویان؛ کارگردان مستند «در لباس سربازی» 📲 ایتا | بله | روبیکا | سروش 💻 doran.khamenei.ir 🔗 @doran_khamenei_ir
هدایت شده از خزائن
🗞 سایه ققنوس بر سرزمین‌های دشمن 🔍جنگ‌هایی که ایران را قوی‌تر کرد؛ سرمقاله شماره ۴۶۴ «صدای ایران» با نگاهی به پیام جدید رهبر انقلاب 🖼 از اینجا بخوانید | 📥 PDF 📢 «» را دنبال کنید👇 📲 @sedaye_iran_newspaper
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خزائن
29.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 به همراه روایت متنی: این حوزه را من رسمی می‌کنم... 📹«خانه‌ی شهید»، فصل «بازدیدار»، قسمت هفتم و آخر، خانواده شهید یزدانی 🎙روایت خواهر شهید محمّدهادی یزدانی را از اینجا بخوانید. 📥مشاهده فصل اول و دوم مجموعه 💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از خزائن
📢 به همراه روایت متنی: این حوزه را من رسمی می‌کنم... 📹«خانه‌ی شهید»، فصل «بازدیدار»، قسمت هفتم و آخر، خانواده شهید یزدانی 🎙روایت خواهر شهید محمّدهادی یزدانی: ▪️هفته‌ی اوّل عید و ایّام سال‌تحویل بود که مادرم تماس گرفتند گفتند از بنیاد شهید تهران تماس گرفتند و گفتند که ما برای دیدار پدر و مادر شهید می‌خواهیم بیاییم و گفتند که می‌توانید خانواده را باخبر کنید، بچّه‌ها را باخبر کنید. خانه‌ی پدر نزدیک بود و شاید دو دقیقه هم طول نکشید که رفتیم آنجا. وقتی که به سمت خانه رفتم، احساس کردم یکی دو تا ماشین آنجا هست و افرادی رفت‌وآمد می‌کنند؛ یک مقدار شک کردم، ولی وارد خانه شدم و دیدم اعضای خانواده هم این احساس را دارند. بعد، افرادی وارد خانه شدند، برادرهایم رفتند دم در و دیدیم آقایانی آمدند بالا داخل راهرو و گفتند اگر می‌شود، لطف کنید گوشی‌هایتان را بدهید. وقتی که گوشی‌ها را از ما گرفتند، باز ما به هم نگاه کردیم و گفتیم فکر نمی‌کنیم مهمانمان مسئول بنیاد شهید باشد؛ وقتی اصرار کردیم که بگویند مهمانمان کیست، به ما گفتند این مهمان عزیزی که امشب می‌خواهد وارد بشود، رهبر شهیدمان هستند. من آنجا حالم خیلی متغیّر شد و احساسی که داشتم، می‌توانم بگویم تا بعد از آن جلسه همین‌طور با من بود و هر کار می‌کردم، اشکم قطع نمی‌شد و هق‌هقِ گریه‌ام هم جمع نمی‌شد؛ یعنی حالم غیر قابل کنترل بود. ▪️ناگهان دیدیم حضرت آقا وارد شدند. با اینکه اتاق خانه‌ی ما پُر از جمعیّت بود، ولی من جز حضرت آقا هیچ کسی را نمی‌دیدم؛ چهره‌شان خیلی باعظمت بود. آقا اوّل یک تفقّدی از پدر و مادرم کردند و جویای حالشان شدند، بعد رفتند سراغِ تک‌تکِ اعضای خانواده؛ به‌ترتیب، با برادرانم که آنجا حضور داشتند صحبت کردند، آن‌ها هم خودشان را معرّفی کردند و حضرت آقا سؤال‌هایی هم به شکل خصوصی پرسیدند. من احساس کردم بحث دارد تمام می‌شود و نکند چیزی از من نپرسند، هیچ کلمه‌ای هم پیدا نمی‌کردم که صدایشان بزنم؛ هر کلمه‌ای را در ذهنم می‌آوردم، یکی‌یکی تکرار می‌کردم ولی آن کلمه‌ای که می‌خواستم، نیامد؛ بالاخره گفتم اگر اجازه بدهید، من هم می‌خواهم چند کلمه‌ای صحبت کنم. ▪️من، هم گریه می‌کردم و هم به ایشان گزارش می‌دادم. گفتم من از شاگردان خانم طاهایی و خانم اعتمادی‌ام؛ فکر کردم اگر خودم را این‌جوری معرّفی کنم، دیگر نیاز به حاشیه نیست، چون ایشان در این قسمت کاملاً شناخت داشتند. گفتم ما در حوزه‌ی علمیّه‌ی مکتب‌الزّهرا در حاشیه‌ی شهر مشهد داریم کار می‌کنیم؛ به اتّفاق دوستان رفتیم آنجا و هیچ امکاناتی هم نداشتیم؛ گفتم آن منطقه از لحاظ امکانات، صفر بود، جادّه‌ها خاکی بود و مردمِ آنجا اصلاً امکاناتی نداشتند. بعد، شروع کردم از پیشینه و صبغه‌ی کاری‌مان برای حضرت آقا تعریف کردن، و جالب بود که حضرت آقا با آرامش گوش می‌دادند. آقا ابتدا پرسیدند چطوری می‌روید آنجا. آن لحظه‌ای که داشتم به حضرت آقا توضیح می‌دادم، اصلاً فکر نمی‌کردم که خودشان هم مشهدی هستند؛ لذا من که آدرس می‌دادم، ایشان هم یکی اضافه می‌کردند. تأییدهایی که ایشان می‌کردند یا نکته‌هایی که وسط توضیحات من می‌گفتند، طوری بود که می‌دیدم انگار از همه چیز باخبرند؛ یعنی مثلاً بعضی کلمات و جمله‌های من را ایشان تکمیل می‌کردند و نمی‌گذاشتند از کنار مسائل رد بشوم. بعد، از من پرسیدند چه کتاب‌هایی آنجا تدریس می‌کنید و من گفتم کتاب‌های مرکز مدیریّت قم یا جامعةالزّهرا؛ گفتند نه، شما برای من نام ببر؛ مثلاً می‌گفتم «شیعه در اسلام» علّامه طباطبایی، «چهل حدیث» حضرت امام و «عقاید» آقای سبحانی؛ همین‌طور می‌گفتم و ایشان نمی‌گذاشتند تمامش کنم، می‌گفتند دیگر چه کتابی، و باز کتاب بعدی در ذهنم می‌آمد و می‌گفتم. ▪️ بعد از اینکه من این توضیحات را دادم، همان جا بلافاصله کار ما را تأیید کردند و گفتند که این حوزه را من رسمی می‌کنم. لذا یکی از آقایان را که آنجا بودند معرّفی کردند، بعد از جلسه هم ایشان را خواستند بیایند جلو و شماره‌تلفن همسرم را گرفتند، شماره‌ی خودشان را هم به ما دادند و گفتند کار این حوزه درست می‌شود و مشکلاتتان حل می‌شود. بنابراین، حوزه‌ی علمیّه‌ی آنجا الان دیگر آن حوزه‌ی قدیمی نیست؛ با این مجوّزی که هست، ما توانستیم در منطقه و در اجتماع، حرفی برای گفتن داشته باشیم. من این حوزه را با تمام حوزه‌های علمیّه متفاوت می‌دانم؛ به خاطر اینکه این امانتی است که فکر می‌کنم ایشان می‌توانستند به خیلی جاهای دیگر بدهند و این اتّفاق می‌توانست در جای دیگری رقم بخورد. من می‌توانم بگویم تمام خروجی و گسترش و تداوم کارهایمان، به نوعی با حضور حضرت آقا ارتباط داشت. 📥مشاهده فصل اول و دوم مجموعه 💻 Farsi.Khamenei.ir