#پارت8
- رمانقرارنانوشتہ .
نگاهم کرد؛ همون نگاه عمیق همیشگی.
+دیشب دیر خوابیدی؟
- یه کم… فکرم مشغول بود.
سرش رو آروم تکون داد. چیزی جلو ایهان و بابا اضافه نکرد. فقط گفت: «امروز با هم میریم بیرون. یه سری کار داریم.»
فهمیدم چه کارایی.. لباس و آمادهشدن برای خواستگاری،خواستگاری ک نه،بابا گفت فقط یه مهمونی کوچیک.
بعد از صبحانه بابا رفت سر کار ، اراد رفته بود، ایهان هم زد به جاده کتابخونه. خونه دوباره مال من و مامان شد. داشتم ظرفها رو جمع میکردم که موبایلِ لرزید.
مانیا:
«بیدار شدی ؟؟ هنوز از ذوق دیشب خوابم نمیبره.
امروز چیکار میکنی؟»
لبخند اومد رو لبم. سریع جواب دادم:
«نه بیدار نیستم،خوابم .»
+عجب، خب باشه تو روح، برنامه امروزت چیه؟ بریم بیرون؟
-نمیتونم، امروز با مامانم میرم بازار
+باشه عزیزم اوکی پس، خوش بگذره
-فداتشم
..
- بہقلمخانومصـٰاد"
هرگونہکپيبرداريحرامہ ! .
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــ
ماراهنرینیستبهجُزنوکریِتو؛ تابودهچنینبودهوتاهستچنیناست . .
#عزیزِعراقیِمن
ــ
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ
همه برن یکی جابمونه یعنی چی ؟ .
دوری عاشقونه ..
یعنی چی . . ؟
#عزیزِعراقیِمن
ـــ
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」