eitaa logo
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒃𝒓𝒊𝒍𝒍𝒊𝒂𝒏𝒕
981 دنبال‌کننده
11.4هزار عکس
14.4هزار ویدیو
8 فایل
﮼کوه‌‌ها‌‌با‌‌هم‌اند‌و‌تنهآیند‌ ﮼همچو‌ما،‌با‌همان‌تنهآیان‌...۷۸ - START:1401/7/6 - چنل دوم: @place_for_us - لینک ناشناس‌: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i0rnhz0&btn=Macan.brilliant
مشاهده در ایتا
دانلود
پست بهرام نژاد این امیر نیست دیگه؟ من اشتباه دیدم درسته؟ چرا انقد شکسته شدی 🥲👩‍🦯👩‍🦯👩‍🦯
کپشن پست بهرام نژاد: از دوشب پیش یا نخوابیدم یا به وحشت از چرت های بی اختیار پشت میز بلند شدم! توان نوشتن نداشتم، فقط عکس رو برای امیر فرستادم... نوشتم داداشت رفت! بیست و هشتم اسفند هزار و سیصدو و نود و نه، در خاطرات من از شادترین روزها بود اما معادله پیچیده ایه که یک روز خوب در گذشته، تبدیل به یک روز بد، یک روز پر از درد و یه حسرت همیشگی بشه. که شد! بیست و هشتم اسفند هزار و سیصدو و نود و نه، حالمون خیلی خوش بود. ما (گروه کارگردانی سریال) در پیش تولید بودیم و طبق روال قهوه های دم کرده بیتا سر ذوقمون میاورد و حرف های جذاب ایمان و بحث های چالشی با علی قاسمی هم به راه بود، منم شروع میکردم به عکس گرفتن های بی هوایی! عکس های که می‌ بینید واسه همون روزه. روزی که حسرت شد! قرار بود برای نقش برادر کوچکتر امیر مقاره یه بازیگر خوش چهره با استعداد انتخاب بشه، خیلی هم اومدن و تست دادن ولی هنوز اون چهره ای که جذاب باشه و با استعداد رو پیدا نکرده بودیم، تا اون روز. بیست و هشتم اسفند هزار و سیصدو و نود و نه، روز حسرت! توی دفتر همیشگی نشسته بودیم که حمید رضا اومد، چیزی که دمبالش بودیم خودش وسط دفتر ایستاده بود. جذاب، مودب، کارزیماتیک و انگار نقش برادر کوچیکتر ظاهر شده بود. باهم حرف گفتیم، کارش رو بلد بود، درست تست داد، درست دیالوگ گفت، به آقای مقدم قول داد که برای سه ماه آینده لاغر کنه که سر قولش ایستاده بود. عکسش رو با لادن مستوفی بهم نشون داد و گفت شایعه شده پسر لادن مستوفیه. عشق بازیگری بود و استعداد داشت و حقش هم بود، پارت دوم سریال ساخته نشد وگرنه الان حمیدرضا جز رزرو شده های سینما بود! یادمه همون موقع عکسش رو واسه امیر فرستادم، گفتم داداش کوچیکت بلاخره پیدا شد، امیر کلی خوشحال شد، ذوق کرد، دلش میخواست از نزدیک ببیندش! امروز اما باز عکسش رو فرستادم و نوشتم امیر داداش کوچیکت رفت! برای همیشه. سکوت، بغض... خدافظ! حالا دیگه درد بیست و هشتم اسفند هزار و سیصدو و نود و نه، نه دیگه خوب میشه، نه دیگه از یاد میره! تنها سکوت میکنیم و در خودمون میمیریم، درست مثل خیابان های این روزها که پر است از کالبدهای متحرکی که آدم‌های درونشان را حمل می کنند. همین.
❰حمیدرضا قرار بوده داداش ارشد تو فصل ۲ جزیره باشه :)❱
ارشد و برادر کوچیکه... قسمت نشد دیدنش توی سریال، :))))