𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
هرچی بخاین بهتون شیرینی میدم بابت اینکه ریش و سیبیلاشو کوتاه کرده
هرچی جز شیرینی میدی؟ 😁
𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
بچه ربیعی به دنیا اومد 🤰⇽🤱
استوری ربیعی<رفیق مربی بدنسازی امیر>✨
وییی ننه بچشو🤏🧡
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐬𝐡𝐞𝐢𝐝𝐚 •#𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmacan
یه نکته ای رو بگم بعدا برم سراغ بقیه استوری ها ...
من همه استوری ها و پست هایی که تو چنل میزارم از چنلای ت روبیکا برمیدارم و اگه میخوایید تو چنلتون بزارید تو کپشن بنویسید که منبعتون روبیکا هست و اینکه تمام استوری ها و پست هایی که من میزارم نشونه داره دوستان ...
منبع استوری ها و پست ها و لایوهایی که من تو چنلم میزارم :
sepimaghare✨🧡
https://rubika.ir/joinc/BDGDHAJJ0PZUZBZEAEJLQTZNRUMJAOAT✨🧡
https://rubika.ir/macan1romir✨🧡
استوری امیر و پست مربوط به استوری امیر✨
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐬𝐡𝐞𝐢𝐝𝐚 •#𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmacan
استوری رعیتی<عکاس>✨
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐬𝐡𝐞𝐢𝐝𝐚 •#𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmacan
#همیشگیم3❤️🖇
از زبان عسل:
_آریو اگر حرفی نداری برم تو پاهام درد گرفت اینقدر وایسادم...
آریو:چطور برای ماهان پاهات درد نمیکنه؟
_آریو میشه بگی چته؟
آریو:تو و ماهان با همین مگه نه؟
_مثلا هم با هم باشیم فکر نمیکنم به کسی ربط داشته باشه...
آریو در حالی که دستش رو تکون میداد گفت:<<به هر کسی مربوط نباشه به من مربوطه!>>
با صدای بلند گفتم:<<اتفاقا به تنها کسی که مربوط نیست به توعه فک نمیکنی زیادی تو همه چی دخالت میکنی؟>>
آریو با صدای پر از لرزش گفت:<<چی؟>>
_آره چطور اون موقع که تو عاشق رها خانم شده بودی آخرین نفری که فهمید من بودم؟اصلا اون موقع کسیو به جز اون میدیدی؟
آریو:عسل...
اگر میخوای این این رمان متفاوت و جذاب ماکانی رو بخونی روی لینک زیر بزن🦦✨
🖋F.S
𝕁𝕆𝕀ℕ:https://eitaa.com/joinchat/984744292Cb466ccb41f
الناز:
صبح با نوری که از پنجره اتاقم خورد با چشام بیدار شدم
یه نگاه به ساعت کردم و دیدم 11:30 بود و من باید ساعت 12 مزون باشم😱
......
آقای حسینی رو دیدم اومد سمتم🚶
الناز: سلام ببخشید ۵ دقیقه دیر رسیدم😞
آقای حسینی: سلام موردی نداره🙂
تشریف ببرید اتاقتون مهمون دارید
الناز: چشم
رفتم در اتاقم رو باز کردم وارد شدم در رو بستم
یه لحظه رفتم تو فکر که یعنی مهمون کیه؟🤔
که دیدم یکی در اتاق رو میزنه و گفت میتونم بیام داخل؟
الناز: گفتم بفرمایید داخل
که یهو با دیدن آقای مقاره شاخ در اوردم
آخه آقای مقاره اینجا چیکار میکنه؟😳
اگه میخوای بدونی اینا چجور عاشق هم میشن و ادامه این رمان خفن و جذاب رو بخونی بیا تو این چنل❤️
مارو با اومدنت خوشحال کن نپصم🦋💋
https://eitaa.com/joinchat/3683451402C285d8ab88e