سایت برای تهیه بلیت باز شد ✨🌹
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐍𝐞𝐠𝐚𝐫 •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/joinchat/2611151258C149f3d37ba
#استوری_رهام✨🧡
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐬𝐡𝐞𝐢𝐝𝐚 •#𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/joinchat/2611151258C149f3d37ba
220.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری_ماکان_مدیا✨🧡
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐬𝐡𝐞𝐢𝐝𝐚 •#𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/joinchat/2611151258C149f3d37ba
#استوری_کاشانی✨🧡
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐬𝐡𝐞𝐢𝐝𝐚 •#𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/joinchat/2611151258C149f3d37ba
750.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری_گرجی✨🧡
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐬𝐡𝐞𝐢𝐝𝐚 •#𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/joinchat/2611151258C149f3d37ba
#استوری_ماکان_مدیا✨🧡
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐬𝐡𝐞𝐢𝐝𝐚 •#𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/joinchat/2611151258C149f3d37ba
هدایت شده از ¹𝐌𝐚𝐜𝐚𝐧 𝐨𝐫𝐢𝐠𝐢𝐧𝐚𝐥¹
عاقا این عکس امیرو و داداشو دیدی؟
میدونی چقد قدیمیه؟..
ندیدی؟؟
دوست داری ببینی؟؟
اشکال نداره ک ناراحت نباش..
بیا اینجا آمار 1.7k خز میکنه..
حمایت کنید ک زودتر بزاره..
منتظرمم:)
╭────┈•
│⦂ #Pani | #𝗮𝖽𝗆𝗂𝗇 🌓⦂ │
|
|fan macam🌚…
ـבیگران בل میبرنـב اما طُ♡جانم میبری |
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/joinchat/2407334005C2b9928a3ef
╰──╌╌──╌╌──•
هدایت شده از 𝙢𝙮 𝙨𝙤𝙪𝙡روحـِ🌱مـن
https://harfeto.timefriend.net/16987738764632
یه چیزی بگو..
واقعا ببخشید این چن وقت دیر میام امتحان دارم ولی از آذر فعالیتام منظم تر و پیوسته تر میشه
مرسی که درک می کنید🙏🧡
نامه ۷۸ام..
✍🏽📜
راوی:
سال 2053 /در ماه نوامبر.
هوا طوفانی شده بود و دریغ از قطره ایی باران.
گویی هوا خوی وحشیگریاش بالا زده بود!
پنجره هارا با میله چوبی بست و ویلچرش را به سمت شومینه هدایت کرد.
خودش را در آینه کوچک کنار شومینه نگاه کرد؛موهایش حالا جوگندمی یک دست شده بود؛
کنار چشمش پر از چروک های زیبا بود..
روزها بود کلامی حرف نزده بود حتی صدایش را از یاد برده بود..
عادتش بود..هروز کل خانه را از نظر میگذراند!
به قاب روی شومینه که زیرش صندوقچه بود،نگاه انداخت..
خودش را کنار مردی میدید..
دهانش را به قصد کلامی باز کرد:
تو کی هستی؟ من کنار تو چرا اینقدر خوشحالم؟
هر چه فکر میکرد یادش نمیامد آن مرد که بود..
سی سال پیش؛در یک تصادف حافظهاش را از دست داد و قطع نخاع شد.
در این سی سال موهایش سپید شد ..
نزدیکای ساعت هفت عصر بود،و طبق معمول منتظر صدای زنگ پستچی..
در این سی سال شخص ناشناسی هر سه شنبه برایش نامه میفرستاد ..
او هیچگاه از خودش نامی نبرد...فقط در پایان نامه ها لفظی را خطاب میکرد!
زنگ خانه به صدا امد و نامه را از پستچی گرفت و مشغول خواندن شد.
نامه:
سلام حال خوب من؛امیدوارم حالت امروز خوب باشد.
امیدوارم امروز از من سایهایی در خیالت نقش بسته باشد،اما گمان نمیکنم..
شاید این آخرین نامه باشد که برایت مینویسم..پس خدا میداند هنگام نوشتنش حال من چگونهاست..
#طنین