#خبرماکانی
امیر: از اینا خیلی دوست دارید نه؟(اشاره به ساز)
امیر : میشه یه سولو بزنی فقط یه جوری بزن تو ایران بمونیم😂
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#Fateme •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmacan
#خبرماکانی
امیر : بریم برای اهنگِ؟
بلههه
بله،نهخیر اون یکی دیگه که همه تون باهاش خاطره دارید.
چی مثل کوه؟
من خودم با اون خاطر ندارم تو چجوری خاطره داری؟😂
𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
سیلاااااام اد جدیدم✨❣ منو با اد نازی بشناسین💫🥺
خوش اومدی 🙂❤️🔥
#فال_ماکانی
با توجه به رنگ ایتات
نارنجی امیر
مشگی گرجی
بنفش رهام
سبز رایان
غیره کاشانی
با توجه به رنگ ناخونت
مشگی : تو کافه
سفید :خونه
آبی:وسط کنسرت
قرمز:رو مبل
ساده: تو لایو
غیره: تو خیابون
با توجه به تم اتاقت
سفید :میگه گوگولی منی
کرم،قهوه ای: مثل قهوه تلخی
آبی:ماچت میکنه
صورتی:بهت میگه عروسک
بنفش:بقلت میکنه
غیره :ماه شب تارم
برای شما چی اومد بگید
https://harfeto.timefriend.net/16891801016883
𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍 𝑝𝑎𝑟𝑡:𝟔 رهام : یه نسکافه و یه قهوره با دوتا کیک کاکائویی گرفتم و با
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍
𝑝𝑎𝑟𝑡:𝟕
ارمان : رسیدم خونه نگار غذا
درست کرده بود و بوش کل اپارتمانو برداشته بود 😋😅
سلام ابجی قشنگم خوبی ؟!
نگار : سلام قربونت بشم خوبم تو خوبی ؟!
کجا بودی از صبح تا حالا ؟!
ارمان : خوبم فقط یکم خستم 🙂😅
حال دوستم بد شده بود رفته بودم بیمارستان ...
نگار : الهی ؛ الان حالش خوبه ؟!
ارمان : به هوش اومده ولی هنوز تو ای سیو هست ...
داشتم ادامه جملمو میگفتم که تلفنم زنگ خورد رهام بود ...
رهام : سلام خوبی ؟! رسیدی ؟!
ارمان : سلام اره رسیدم ، ممنون ؛ اتفاقی افتاده ؟!
رهام : نه اتفاق بدی نیوفتاده نگران نباش زنگ زدم بگم دکتر اومدو گفت امیر حالش خوبه ببرنش تو بخش ...
ارمان : خب خداروشکر ، مرسی خبر دادی ...
رهام : خواهش ، داداش من برم فعلا کاری نداری ؟! خدافظ ...
ارمان : نه داداش ممنون خبر دادی اگه چیزی شد بگو ...
نگار : چیزی شده ؟!
ارمان : خداروشکر رفیقمو برن تو بخش ...
نگار : خب چه بهتر خداروشکر ، راستی این رفیقت کیه ؟! رهام که نیست ؟!
ارمان : نه رهام نیس یکی از کارمندای جدید شرکته ...
⇜ چون میخواستم دیگه بیشتر از این ناراحت نشه گفتم 👇🏻👇🏻👇🏻⇝
به به چه غذایی بوش کل ساختمونو برداشته چه کردیااا 😋💕
نگار : مرسییی داداشی ❤💋 خجالت ندهه 😅🖇
ارمان : راستی نگار مامانو بابا کجان ؟!
نگار : نگار کیهه ؟! 😠 هاااا بگو ببینم کلک ؟! 😂
ارمان : کوفتتت 😂💔😂 باشه بابا ابجیی ، حالا جواب سوالمو بده ...
نگار : 😒😒😒 ؛ مامان سرش یکم درد میکرد رفت استراحت کنه باباهم داره دوش میگیره ...
ارمان : اها ، باشه من میرم لباسمو در بیارم بعدش میام باهم سفره رو بچینیم ...
نگار : باشه برو 🙂🖇
𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍 𝑝𝑎𝑟𝑡:𝟕 ارمان : رسیدم خونه نگار غذا درست کرده بود و بوش کل اپارتما
نگار رستگار 💕🖇
سن : ²⁵ سال 🙂🖇
نسبت : خواهر ارمان ...
دانشجو علوم تجربی 🎓
𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍 𝑝𝑎𝑟𝑡:𝟕 ارمان : رسیدم خونه نگار غذا درست کرده بود و بوش کل اپارتما
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍
𝑝𝑎𝑟𝑡: 𝟖
ارمان : لباسمو عوض کردم و رفتم پایین کمک نگار .
سفره رو که چیدیم بابا تازه از حمام بیرون اومد ...
سلامم بابا لباساتو عوض کن بیا شامم ...
بابا رامین : سلام چه عجبب ، باشه پسر الان میام ...
ارمان : یه نگاهی به نگار کردمو ازش پرسیدم نگار برم مامانو بیدار کنم ؟!
نگار : نه نمیخواد بزار استراحت کنه براش غذا نگه داشتم ...
ارمان : باشه ...
بابا که اومد سر سفره گفت مامانتون کو ؟! هنوز خوابه ؟!
بابا رامین : من اینجوری غذا از گلوم پایین نمیره میرم مامانتون رو بیدار کنم ...
ارمان : ینی منن عاشق همین عشق بینشونم بعد ۳۰ سال ❤🖇
نگار : اره واقعا خیلی قشنگ و پرستیدنیه ❤🖇💕
ارمان : بابا و مامان بعد چند دقیقه اومدن سر میز که مامان ازم پرسید کجا بودم و همون چیزایی که برای نگار تعریف کردمو به اوناهم گفتم ...
بعد شامچون خسته بودم زودتر از بقیه رفتم تو اتاقم که بعدش نگار برام میوه اورد و شروع کردم پرسیدن درباره دانشگاهش ازش ، این چند وقته زیاد باهاش حرف نزده بودم ...
از رهامم حال امیرو پرسیدم و منتظر جوابش بودم که پیام داد و گفت خوابیده ساعت نزدیک یک بود که نگارم رفت تو اتاقش و منم یکی از میوه هارو خوردم و شروع کردم به فکر کردن به همچی ، امیر ، نگار ، کارهام ، مامانو بابا تا اینکه خوابم برد صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و یه زنگ به رهام زدم و گفتم دکتر چی گفته ؛ گفت میتونید ساعت ۱۲ ببرینش ، منم اماده شدم و رفتم دنبالشون و از اون طرف به اسرار امیر رفتیم شرکت که برای ناهار هم من با نگار همانگ کردم که نمیام و از دیشب به خانم مرادی ↼ منشی شرکت ⇀
گفته بودم یا نمیام یا دیر تر میام ...
رفتیم با رهام و امیر بیرون برای اینکه حال امیر عوض بشه ساعت پنج بود که امیرو بردیم خونش و بهش گفتم فردا نیاد و اگه چیزی خواست بگه من براش بگیرم ببرم چون خونش سر راه خونمون بود ...
بعدشم که رفتم خونه و چون جدیدا کم وقت گذاشته بودم برای نگار ، با نگار رفتیم سینما و پارک تا ساعت ۱۰ بود که رسیدیم خونه و من شام خوردمو زود رفتم بخوابم اخه بعد دو روز فردا باید سر وقت میرفتم شرکت و چون الانم امیر نیست کارام بیشتر شده بود ...