𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍 𝑝𝑎𝑟𝑡:𝟕 ارمان : رسیدم خونه نگار غذا درست کرده بود و بوش کل اپارتما
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍
𝑝𝑎𝑟𝑡: 𝟖
ارمان : لباسمو عوض کردم و رفتم پایین کمک نگار .
سفره رو که چیدیم بابا تازه از حمام بیرون اومد ...
سلامم بابا لباساتو عوض کن بیا شامم ...
بابا رامین : سلام چه عجبب ، باشه پسر الان میام ...
ارمان : یه نگاهی به نگار کردمو ازش پرسیدم نگار برم مامانو بیدار کنم ؟!
نگار : نه نمیخواد بزار استراحت کنه براش غذا نگه داشتم ...
ارمان : باشه ...
بابا که اومد سر سفره گفت مامانتون کو ؟! هنوز خوابه ؟!
بابا رامین : من اینجوری غذا از گلوم پایین نمیره میرم مامانتون رو بیدار کنم ...
ارمان : ینی منن عاشق همین عشق بینشونم بعد ۳۰ سال ❤🖇
نگار : اره واقعا خیلی قشنگ و پرستیدنیه ❤🖇💕
ارمان : بابا و مامان بعد چند دقیقه اومدن سر میز که مامان ازم پرسید کجا بودم و همون چیزایی که برای نگار تعریف کردمو به اوناهم گفتم ...
بعد شامچون خسته بودم زودتر از بقیه رفتم تو اتاقم که بعدش نگار برام میوه اورد و شروع کردم پرسیدن درباره دانشگاهش ازش ، این چند وقته زیاد باهاش حرف نزده بودم ...
از رهامم حال امیرو پرسیدم و منتظر جوابش بودم که پیام داد و گفت خوابیده ساعت نزدیک یک بود که نگارم رفت تو اتاقش و منم یکی از میوه هارو خوردم و شروع کردم به فکر کردن به همچی ، امیر ، نگار ، کارهام ، مامانو بابا تا اینکه خوابم برد صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و یه زنگ به رهام زدم و گفتم دکتر چی گفته ؛ گفت میتونید ساعت ۱۲ ببرینش ، منم اماده شدم و رفتم دنبالشون و از اون طرف به اسرار امیر رفتیم شرکت که برای ناهار هم من با نگار همانگ کردم که نمیام و از دیشب به خانم مرادی ↼ منشی شرکت ⇀
گفته بودم یا نمیام یا دیر تر میام ...
رفتیم با رهام و امیر بیرون برای اینکه حال امیر عوض بشه ساعت پنج بود که امیرو بردیم خونش و بهش گفتم فردا نیاد و اگه چیزی خواست بگه من براش بگیرم ببرم چون خونش سر راه خونمون بود ...
بعدشم که رفتم خونه و چون جدیدا کم وقت گذاشته بودم برای نگار ، با نگار رفتیم سینما و پارک تا ساعت ۱۰ بود که رسیدیم خونه و من شام خوردمو زود رفتم بخوابم اخه بعد دو روز فردا باید سر وقت میرفتم شرکت و چون الانم امیر نیست کارام بیشتر شده بود ...
𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍 𝑝𝑎𝑟𝑡: 𝟖 ارمان : لباسمو عوض کردم و رفتم پایین کمک نگار . سفره رو ک
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍
𝑝𝑎𝑟𝑡: 𝟗
ارمان : ساعت ۶ گوشیم زنگ خوردو از خواب بیدار شدم و کارامو انجام دادمو یه چیزی خوردم و اماده شدم و رفتم سمت شرکت ، وقتی رسیدم از خانم مرادی پرسیدم رهام اومده یا نه که گفت بله و خیلی وقته تو اتاقتون منتظرتونن ...
رفتم تو اتاق رهام منتظرم بود و معلوم بود دیگه داره کلافه میشه ، بهش سلام کردم و به عمو رضا ↜ ابدارچی شرکت ↝ گفتم که دوتا قهوه بیاره برامون ، رهام میخواست درباره شرکت باهام صحبت کنه حرفاش که تموم شد من گفتم تو این چند روزه نتونستم باهات درباره امیر مشورت کنم ...
همین که اینو گفتم عمو رضا در زد ...
عمو رضا : در زدم و با شنیدن کلمه بفرمایید وارد اتاق شدم و سلام کردم و قهوه هارو جلوی اقا رهام و اقا ارمان گذاشتم و اومدم بیرون ...
ارمان : طراحی های امیرو بهش دادمو گفتم اینا طرح هایی هست که امیر انجام داده بعد از نگاه کردن طرح ها یه مکثی کرد و گفت : افرین معلومه پسر با استعدادیه ...
ارمان : از هم خداحافظی کردیم و رهام داشت از اتاق میرفت بیرون ...
رهام : داشتم از اتاق ارمان میومدم بیرون که یهو یاد اون حرف های ارمان که میگفت امیر خانواده نداره و تنهاست افتادم و سرجام وایستادم که با صدای ارمان به خودم اومدم ...
ارمان : رهام ، رهامممم کجایی ؟! چیزی شده ؟!
رهام : نه نه ، فقط یه چیزی ؛ گفتی امیر خانواده نداره ؟!
ارمان : اره نداره خودش گفت ...
رهام : میشه برام داستان زندگیشو تعریف کنی ؟!
ارمان : اره ؛ بشین تا برات بگم ...
همون چیزایی که خود امیر برام تعریف کرده بود رو بهش گفتم اخر داستان فهمیدم بازم اون سردرد لنتی داره میاد سراغش منم زود داستانو جمعو جور کردمو و گفتم همش همین بود ...
رهام : دیگه تحمل شنیدن داستان زندگی امیرو نداشتم ، حقیقتشدلم براش خیلی سوخت و تصمیم گرفتم بهتر باهاش رفتار کنم ...
تو همین حین از ارمان خداحافظی کردمو رفتم تو اتاقم اول یکم سرمو گذاشتم رو میز و چشمامو بستم بعدشم بلند شدم کارامو انجام دادم که ارمان به تلفن اتاقم زنگ زد و گفت جلسه هیت مدیره هست بیا ...
𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍 𝑝𝑎𝑟𝑡:𝟔 رهام : یه نسکافه و یه قهوره با دوتا کیک کاکائویی گرفتم و با
مهشید نیک زاد 💕🖇
سن : ⁴⁶ سال 🙂🖇
نسبت : دوست مامان رهام و امیر ...
شغل : جراح قلب 👩⚕️🖇
𝙼𝙰𝙲𝙰𝙽 𝚂𝙷𝙸𝙽𝙸𝙽𝙶 ☾☼
🤍'حــس پـنـهـان / 𝐬𝐞𝐧𝐬𝐞 𝐡𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧'🤍 𝑝𝑎𝑟𝑡: 𝟗 ارمان : ساعت ۶ گوشیم زنگ خوردو از خواب بیدار شدم و کارام
دیــگــه تـحــمـلِ شـنیــدنِ داسـتـانِ زنــدگـی امـیـرو نـداشــتــم ❤️🩹🥺
https://abzarek.ir/service-p/msg/1273311
مـنـتــظــره نـظـراتـتــون هـسـتـم 💚🌿
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداحافظیشون❤️😊
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#Fateme •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmaca
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#Fateme •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmaca
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😘❤️
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#Fateme •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmaca
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهام ادا امیرو در میارع؟😂
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#Fateme •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmaca
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ووووییی❤️💋
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#Fateme •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmaca
وایی امیر شیطون😂🥺
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐣𝐚𝐧𝐚 •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmacan
وایی میمیرمبرای اینعکس😭🫀
ت∞ خوبتَرین حادِثه عُمرِ مَنی🧡🌿•
کـپـی ؟!
اخـه فـور قـشـنـگـتـره🤍
#رهام_هادیان #امیر_مقاره
#ماه #خورشید
#𝐣𝐚𝐧𝐚 •#𝐚𝐝𝐦𝐢𝐧
⸤𝗝𝗼𝗶𝗻↷
https://eitaa.com/sheydarohamirmacan