مادران شریف ایران زمین
📚 چی کتاب دور «مهاجر سرزمین آفتاب» در یک دقیقه ♨️چی کتاب جدید منتشر شد ⛩☀️ «مهاجر سرزمین آفتاب» روا
اینم یه معرفی تصویری کوتاه و جذاب از کتاب مادر شهید ژاپنی، خانم کونیکو یامامورا 👆🏻
عضویت در کانال پویش کتابخوانی:
🔗 https://eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
جلسه با خانم حسن پور- 30 خرداد 1402.mp3
11.18M
پای صحبت های یه مامان پنج فرزندی🥰👇
هفته گذشته گفتگوی مجازی داشتیم با خانم نرجس حسن پور، مامان پنج فرزند و فارغالتحصیل کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه تهران و سطح دو حوزه غیرحضوری جامعهالزهراء (سلاماللهعلیها).
سوالات شما مادرهای عزیز رو ازشون پرسیدیم.
👈اینکه چطور در مواجهه با بچه هامون آرامش داشته باشیم ؟
👈هزینه های یه خانواده هفت نفره چطور مدیریت میشه؟
👈مریضی بچه ها و انتقال ویروس و مریض داری نوبتی رو چکار کنیم؟!😭
👈تعامل با همسایه ها و رعایت نکات آپارتمان نشینی با وجود چند تا بچه چطور قابل اجراست ؟
پاسخ این سوالات و خیلی پرسش های دیگه رو از یه مامان باتجربه پرسیدیم.
اگر در جلسه نبودید،صوت بالا رو از دست ندید.👌
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
مادران شریف ایران زمین
پای صحبت های یه مامان پنج فرزندی🥰👇 هفته گذشته گفتگوی مجازی داشتیم با خانم نرجس حسن پور، مامان پنج ف
سلام مامانا✋
هر روزی که با مادران چند فرزندی گفتگو میکنم، تا شب انقدر انرژی و انگیزه دارم که دوست دارم هر روز صبح چنین برنامه ای داشته باشم😊
از دو جهت حالم خوب میشه👇
یک اینکه میبینم چالش هایی که من با بچه هام دارم، بقیه هم دارن و تنها نیستم😁
دومین جنبه هم دیدن آینده است. برای تصمیم گیری درباره بچه دار شدن یا نشدن، مثل هر تصمیم دیگه ای لازمه که مشورت کنم و عاقبت انتخابم رو بسنجم. به نظرم هیچ کارشناسی به اندازه یه مادرِ باتجربه نمیتونه تو این تصمیم بهم کمک کنه.
خانم حسن پور یکی از همون مادران پویا و باتجربه ای بودن که گفتگو باهاشون برام پر از درس و پند بود.🥰
امیدوارم شما هم از این گفتگو لذت ببرید و حتما با دوستانتون به اشتراک بذارید.
راستی صوت کمی افتادگی داره متاسفانه.😢
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۱. طی ۱۰ سال، هفت نفر شدیم»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_اول
ما پنج فرزند بودیم، از سال ۵۹ تا ۶۹ به دنیا اومدیم.
مادرم ۲۰ تا ۳۰ سالگیشون رو صرف به دنیا آوردن ما کردن.
من دومین اونها بودم و سال ۶۲، در تهران متولد شدم.
رابطهمون مثل بیشتر خواهر و برادرها پر از اتفاقات طبیعی زندگی یعنی شادی و غم، دوستی و قهر، دعوا و بازی بود.
مادرم از نوجوانی و در اون سالهای انقلاب، گرم کار فرهنگی و تبلیغی بودن.
سالها معلم غیر رسمی بودن و خیلی از کلاسهاشون در منزل برگزار میشد و شاگردان به خونهٔ ما میاومدن یا فعالیتهای محلی داشتن و ما رو همراه خودشون می کردن.
وقتی آخرین فرزندشون از آب و گل دراومد، تحصیلات حوزوی و دانشگاهی رو شروع کردن و حالا هم به عنوان یک مبلغ مشغول به خدمت هستن.
از ابتدا روی تربیت ما حساس بودن. از انتخاب محلهٔ سکونت و مدرسه، تا تدبیر شرایط دوستی و رفت و آمدهای سالم و شاد و متنوع، فرستادن به کلاسهای حساب شده مثل قرآن و شنا، عادت دادن به مطالعه، تفکر و عبادت.
مادرم درعین پافشاری روی اصول تربیتی و اعتقادی، تعادل رو توی رفتارشون رعایت میکردن و بیشتر ارزشهای واقعی ما، با اعتقاد و رفتار و گفتارشون شکل گرفته.
یادم هست جانمازشون همیشه تو کیفشون بود و همه جا مثلاً گوشهٔ مطب دکتر نماز اول وقتشون رو به جا میآوردن و ما اینها رو میدیدیم...☺️
اما پدرم...
با وجود این که رشتهشون مهندسی مکانیک بوده و شغلشون تناسب خاصی با فضاهای فرهنگی نداره ولی همیشه اهل تفکر و دقت در مسائل بودن.
ایشون رو کمتر میدیدیم، مشغله شون زیاد بود و سفرهای مکرر داشتن و اثر تربیتیشون رو در کودکی شاید کمتر حس میکردیم.
اما بعداً فهمیدیم حساسیت ایشون در زمینههای رزق حلال، صداقت، سختکوشی، تعهد و ایمان به اسلام و انقلاب، چقدر در تربیت ما بچهها موثر بوده.
وضع اقتصادیمون الحمدلله خوب بود و مشکل مالی نداشتیم.
ابتدای انقلاب با توجه به رشته و سابقهٔ خوب کاری پدرم حقوق ایشون از وزرا بیشتر بوده که با پیگیری خودشون کم میشه. بعدها همیشه در سطوح مدیر عاملی شرکتها بودن اما از پاداشهای چندین میلیونی استفاده نمیکردن. اعتقاد خاصی به ساده زیستی داشتن.
بنابراین هیچ وقت اهل تجمل و بریز و بپاش نبودن و برعکس اهل دقیق خرج کردن و البته آیندهنگری و پس انداز بودن و بحمدلله با همین روال تونستن موقع ازدواج، تمام بچهها رو حمایت کنن.
دبستان رو مدارس دولتی و نمونهمردمی بودم. از ابتدا علاقه خاصی به امور فرهنگی داشتم و در گروه سرود و نمایش مدرسه بودم.
کنار درسها، حفظ قرآن رو هم شروع کردم که در دوره راهنمایی و دبیرستان هم ادامه پیدا کرد.
از راهنمایی وارد فرزانگان (استعدادهای درخشان) شدم و تا آخر دبیرستان اونجا بودم.
و بعد از فارغالتحصیلی، دوباره به عنوان معلم به مدرسهمون برگشتم و تا ۱۰ سال معلمی کردم...
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
امام محمد باقر (علیه السلام):
چیزی نزد خدا محبوبتر از کار مدام و پیوسته نیست، گرچه اندک باشد.
ما من شیء أحبَّ إلی اللهِ عزّ و جلّ مِن عملٍ یُداوَمُ علیه و إن قَلَّ.
(گزیدهٔ اصول کافی، حدیث ۲۲۹)
◾نگاه کودکیات دیده بود قافله را
▪️تمام دلهرهها را، تمام فاصلهها را
🏴شهادت پنجمین نور امامت، امام محمد باقر (علیه السلام) تسلیت باد.
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۲. محیط غیرمذهبی و تربیت دینی!»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_دوم
راهنمایی که بودم، مامانم اتفاق جالبی برامون رقم زد.
جو بچهها تو مدرسهٔ ما مذهبی نبود و از اونجایی که تربیت دینی برای مامانم خیلی مهم بود، با خانوادهای مذهبی مدرسه یه گروه درست کردن و روزهای جمعه تو نمازخونهٔ مدرسه، دعای ندبه برگزار کردن.😍
اینطوری روابط دوستی بین بچههای این خونوادهها صمیمیتر شد و کمکمون کرد نیاز به دوستی با افراد دیگه نداشته باشیم.
تو دبیرستان گعدههایی داشتیم که توش سوالات فلسفیای که اون زمان درگیرش بودیم، رو مطرح میکردیم تا خیلی جدی جوابشونو به دست بیاریم.
مدرسه هم باهامون همکاری کرد و یه روحانی خوش اخلاق و خوش فکر رو برای جواب سوالات ما آورد تا خارج از ساعت مدرسه با ایشون جلسه داشته باشیم.
سوالهایی از جنس از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود... 😉
تا سال دوم دبیرستان رشتهٔ ریاضی میخوندم. مدرسهمون فقط رشتهٔ تجربی و ریاضی داشت. سال سوم برای اولین بار تو مدارس فرزانگان رشتهٔ علوم انسانی تاسیس شد که ۹ نفر علوم انسانی بیرون از مدرسه پذیرش کردند.
این اتفاق به علاوهٔ مسائل دیگه، که علاقه هم در کنارش بود، باعث شد سال سوم تغییر رشته بدم و وارد علوم انسانی بشم.👌🏻
دوست داشتم بتونم در بستر علوم انسانی، اهداف تربیتی رو دنبال کنم.
اول خانوادهام با این کار موافقت نداشتن؛ چون برداشت جامعه اینطور بود که بچههای ضعیف میرن علوم انسانی. ولی وقتی توضیح میدادم قانع میشدن.😁
حتی بعدتر پدرم میگفتن من یک عمری کارخونه ساختم. ولی انسان سازی ارزشمندتره. اگه بتونی تو این راه قدم بذاری که چه بهتر.❤️
همون سال دچار یک بیماری شدم که دکترها تشخیص نمیدادن.
یک سالی رو درگیر بستری و آزمایشات و کارهای پاراکلینیک بودم و به لطف خدا بین این درگیریها تو المپیاد ادبی شرکت کردم و الحمدلله ۲ مرحله رو به خوبی طی کردم.
تو مرحلهٔ سوم، از دوران بیماری خارج شدم و تونستم مدال طلای کشوری رو کسب کنم که تقدیم به مقام معظم رهبری کردم و در حال حاضر در موزهٔ آستان قدس رضوی نگهداری میشه.
قبل از اومدن نتایج المپیاد، تو دبیرستانی که اختصاصی علوم انسانی بود و خیلی جدیتر و قویتر کار میکردن ثبتنام کردم. یکی دو هفتهای سر کلاس رفتم و قصد داشتم برای کنکور بخونم که نتیجهٔ المپیاد اعلام شد و من تونستم سال ۸۰ بدون کنکور وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران بشم.😍
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۳. همسر خوشبخت من»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_سوم
فضای دانشگاه با انتظاری که من داشتم متفاوت بود و پویایی و نشاط علمی و عملی مطلوب من رو نداشت.🤷🏻♀️
برای همین من سر خودم رو طبق روحیهای که داشتم با فعالیتهای جانبی گرم کردم.
از سال اول مشغول تدریس تو مدرسهمون هم بودم و از سال دوم به حوزه دانشجویی شهید بهشتی وارد شدم.
الحمدلله کلاسهامون واقعاً مفید بود و بعضی از عناوین اونها بعد از سالیان هنوز تو ذهن من هست.🙏🏻
در دوران دانشجویی ما فضای کشور به لحاظ فرهنگی و سیاسی و اجتماعی به ناگهان باز شده بود و اساتید بعضاً حملههای زیادی به دین و مقدسات دینی میکردن و من وارد بحث میشدم و این بحثها، یکی از خاطرات پرتکرار من هست.😁
اساتید گاهی حرفهای بی مبنا و اساسی میزدن و حتی در اصل وجود حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)، داستان شهادت ایشون و چیزهایی به این شکل یا انقلاب و امام خمینی نظرات بیپروایی مطرح میکردن.🤦🏻♀️
اون موقع خیلی از دانشجوها در جریان مسائل سیاسی و اجتماعی نبودن و من چون از کودکی خانوادهم خیلی سیاسی بود و همیشه بحثهای خیلی جدی و داغ توی خونهمون جریان داشت تا حد خوبی بحث کردن رو یاد گرفته بودم.
برای همین سر کلاسها، برای اینکه بچههای داخل کلاس تحت تاثیر حرف اساتید قرار نگیرن با اساتید وارد بحث میشدم.
و حتی گاهی پیش میاومد که استاد به خاطر این گفتگوها نمرهٔ خیلی کم میداد یا حتی مینداخت.😐
البته اینا باعث نمیشد من از موضعم کوتاه بیام.😅
بهار ۸۱ بود که خواستگار موفق از راه رسید.
ایشون از دوستان برادرم و دانشجوی دانشگاه امام صادق (علیهالسلام) بودن و از لحاظ مالی جز یک موتور چیزی نداشتن. سربازی نرفته بودن و درآمد هم نداشتن.
من میدونستم که باید بعد ازدواج، از خونهٔ بزرگ پدری در منطقهٔ خوب تهران و ماشین شخصی، میاومدم توی یک زندگی که کل خونه اندازهٔ دو تا اتاق خواب از ۵ اتاق خونه پدری بود!
اما آگاهانه انتخاب کردم و امیدم به رزاقیت خدا بود. ایشون ایمان و اصالت خانوادگی داشتن و این برای ما کافی بود.😊
مرداد ماه من یک سفر حج دانشجویی رفتم و بعد برگشتن عقد کردیم و یک مراسم عقد هم برگزار کردیم.
توی دانشگاه یک استاد زبان داشتیم که مذهبی به نظر نمیاومدن.
من هم جزء دخترای مذهبی دانشگاه بودم و ظاهر مذهبی خاصی هم داشتم. یه جورایی اون موقع ما روسری لبنانی بستن و چادر لبنانی رو مد کردیم.
این استاد خیلی به بنده لطف داشتن. چون هم زبانم خوب بود هم علیرغم ظاهرشون، ظاهر مذهبی و حیای در رفتار و گفتار یک خانم مذهبی رو میپسندیدن و بارها این رو در کلاس به بچههای دیگر ابراز کردن.
یه دختر کوچیک به نام سارا هم داشتن و میگفتن ای کاش سارای من هم مثل شما باشه.😌
وقتی فهمیدن من ازدواج کردم خیلی هیجانزده شدن و وسط کلاس دعا کردن و گفتن مرد خوشبختی که یک همچین خانم متدین و توانمندی همسرش شده کی می تونه باشه؟!😅
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۴. چالشهای مامان اولی»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_چهارم
زمستان سال ۸۲ عروسی سادهای گرفتیم.
آرایشگاه خیلی ارزونی رفتم و لباس عروسم رو هم از دوستانم گرفتم. راستش خیلی باب میلم نبود و حتی سایزش کاملاً اندازه نبود برام، ولی خب با رضایت این راه رو انتخاب کردم.😊
سال بعد، یعنی تابستان ۸۳ اولین فرزندم درحالیکه من ۲۱ ساله بودم به دنیا اومد.
بارداریم خیلی سخت بود.
حالت تهوع شدیدی داشتم و تا چندین ماه مرتب جلوی دستشویی بودم. هیچی نمیتونستم بخورم و افت فشار شدیدی داشتم و تقریباً از همه چیز افتاده بودم.
شاید فقط یک ماه اول یه ذره قابل تحملتر بود. بعد دیگه به این وضعیت افتادم و ترم چهارم کارشناسی رو مرخصی گرفتم از دانشگاه.🤷🏻♀️
زایمان اولم هم بسیار سخت بود.
ژنتیکی ما این وضعیت رو داریم. با اینکه تحرکم خیلی خوب بود و تا روز آخر فعالیتهای خیلی زیادی داشتم، تو مدرسه با بچهها وسطی و بدمینتون بازی میکردم و دو سه روز قبلش کوه رفته بودم و پیادهرویهای زیاد داشتم، اما به دلایل ژنتیکی زایمان راحتی نداشتم.😥
ولی الحمدالله از شدت ذوق و شوق پسرم، افسردگی بعد از زایمان هم نداشتم.
برام تجربهٔ جذابی بود و دوران بارداری بارها به دنیا اومدنش رو توی ذهنم مرور میکردم و با فکر لحظهٔ شیرین دیدن فرزندم، شبها به خواب میرفتم.
ما قبلاً توی خانواده و فامیل بچهٔ دیگهای نداشتیم که حتی چندساله باشه.😁
من دختر اول خانواده بودم که ازدواج کرده و یه جورایی بیتجربه بودم.
منابع زیادی هم برای مطالعه نبود، اون موقع اینترنت خیلی کاربردی نبود و از جزوهای دستنویس که از یکی دوستان مادرم گرفته بودم، به جای کتاب ریحانه بهشتی استفاده میکردم.😉
دو سه تا کتاب خارجی هم بود که نحوهٔ تر و خشک کردن بچه، بیماریها، و مراحل رشد نوزاد رو شامل میشد.
من خیلی دقیق دستورات کتاب رو اجرا میکردم و بچهها رو کتابی رشد میدادم!
متنهایی رو که طریقهٔ خوابوندن و غذا دادن و نگهداری از بچه رو آموزش میدادن، موبهمو پیاده میکردم و خیلی حساس بودم.
یادمه پسرم ۸ روزه بود که لازم شد دو سه ساعت فرزندم رو پیش مادرم بذارم.
وقتی برگشتم دیدم پستونک خریدن و بهش دادن، نشستم همونجا و کلی گریه کردم!😂
تو کتابها مینوشت ساعت خواب نوزاد انقدر هست؛ اما پسر من از همون روزهای اول خیلی کم میخوابید.
بعدش هم که بزرگتر شد کلا ساعت خوابش از ۲۴ ساعت شاید به ۱ ساعت هم نمیرسید.🤦🏻♀️
مثلاً ۶ تا یک ربع ۱۰ دقیقه!
تا حدود ۱ سالگی اینطوری بود و این
مسئله خیلی منو اذیت میکرد.
به مرور دچار سردردهای میگرنی خیلی شدیدی شدم.😥
همسرم هم خیلی همراهی ویژهای نداشتن و تمام بار فرزند اول رو دوش من بود.
در واقع بیتجربگی من بود که احساس میکردم همهٔ کارها وظیفهٔ منه و بلد نبودم ایشون رو درگیر و همراه کنم.
با تولد فرزندان بعدی این رو یاد گرفتم و همسرم تازه سر فرزند سوم پدر شدن!😁
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif