🦋روایت های مادران ایران ۷🦋
👏طولانیه ولی خوندنیه!
ولی
من رای میدم. چون پسرم
تو این کشور
اُتیسم داره! 🙄 همینکه جملهام تمام شد با ترمز محکم و ناگهانی راننده همه هول خوردیم سمت جلو. نمیدانم خشونت توی ترمزش به خاطر تعجب بود یا از مخالفت صریح و قاطعم باحرفهایش جا خورد. مسافران در حال نچ نچ داشتند خودشان را به عقب بر میگرداندند که راننده پنجرهاش را پایین کشید تا صدای «گوسفند» گفتنش به ماشین جلویی برسد. از پنجره باز شده، سوز هوای بهمنماه میخورد توی صورتم و مرا با خودش به بهمن پارسال میبرد. 🚕 وقتی که توی همین تاکسیهای سبز رنگ نشسته بودم و بین انگشتهایم، کاغذ آدرس داروخانهای در کوچه پس کوچههای جنتآباد شمالی را فشار میدادم. یک واسطه بهم اطمینان داده بود که آنجا رسپیریدون دارد، قرصی کوچکتر از عدس. اندازه نقطهای که توی زندگی پسرم بین کلمه مرگ و زندگی فاصله میانداخت! 👶 پسر دو ساله من، درکی از ارتفاع نداشت. این یک عارضه نادر در اُتیسم است. بدون آن قرص، ممکن بود خودش را از هر بالا بلندی به پایین پرتاب کند. آن سطح مرتفع میخواست مبل باشد یا قلهی سرسرهای در پارک. میتوانست پشت بام خانهای سه طبقه باشد یا پنجره باز ماشین در حال حرکت. 🏥 وقتی به مقصد رسیدیم هوا تاریک شده بود. رفتم توی داروخانه خلوت. ناخودآگاه با صدای پایینتر از معمول از مرد پشت شیشه پرسیدم رسپیریدون دارید؟ مرد چند ثانیهای به من نگاه کرد. انگار میخواست از استیصال صورتم شناساییام کند که آیا واقعا کودک اتیستیک دارم یا نه. منتظر جواب دستگاه خیالی دروغسنجیاش نماندم. نسخه را از کیفم بیرون کشیدم و گفتم: «آقا بخدا برای همین کاغذ ۳۷۰ تومن پول ویزیت روانپزشک اطفال دادم. ثبت اینترنتی هم هست. میتونید کدملی بچه ام رو چک کنید.» .بغض اگر چهره داشت، در آن لحظه من آن شکلی بودم. ✅ سراغ رایانهاش نرفت. فقط جوری با احتیاط و آهسته برگه قرص را روی پیشخوان گذاشت که انگار داریم کوکائین رد و بدل میکنیم. تشکرکنان قرص را توی دستم فشار دادم و سمت در خروجی رفتم. هنوز در را باز نکرده بودم که صدای مرد توی داروخانه پیچید: «خانم این آخریش بود. دیگه اینجا نیاین.» 😞 آنجا به اشکهایم اجازه ریختن ندادم. اما ده روز بعد، دیگر دلیلی برای اختفای اضطرابم نداشتم و میشد راحت و رها گریه کنم. توی تاکسی بودم. قرصهای تو برگه یا بهتر بگویم، روزهای آرامش خانهمان، تمام شده بود. صبح زود، کاسهی چه کنم را برداشته بودم تا آن را سمت متصدی داروخانه سیزده آبان بگیرم. 😍 راننده، رادیو را برای اخبار ساعت هفت روشن کرد. گوینده اخبار، اول ما را مطمئن کرد که اینجا تهران است؛ و صدا، صدای جمهوری اسلامی ایران. بعد جوری که انگار مخاطبش فقط خود خود من باشم متن اولین خبر را خواند: «دانشمندان ایرانی توانستند قرص رسپیریدون را بومیسازی کنند. ماده اولیه این دارو در لیست جدید تحریمها علیه ایران قرار داشت. این دارو برای درمان و کنترل اتیسم به کار میرود...» 🤗 نه صورتم را پوشاندم و نه صدایم را پایین آوردم. اشک شادی که پنهان کردن ندارد. عجیبتر این بود که فاصله بین شنیدن این خبر تنها بیست روز بود تا لحظه دیدن همسرم، که با سه برگه رسپیریدون از داروخانهی محلهمان به خانه آمد. 👌**من رای میدهم چون پسرم اتیسم دارد.** چون میدانم اگر اقتدار و امنیت این مملکت خال بردارد، هزاران مادر نگران مثل من، باید برای داروهای سادهای مثل تببر و سرماخوردگی، مسیر پر رنج مرا طی کنند. تازه معلوم نیست آن موقع اصلا سیزده آبانی باشد... 📣 صدای بوق ممتد راننده مرا به بهمن ۱۴۰۲ و حوالی انتخابات برگرداند. زنی با غیظ داشت راجع به چای دبش و قیمت گوشت و شاسیبلندهای نمایندهها حرف میزد. پسر جوان کنارش که نگاه خیرهی معذبکنندهای به یقهی باز زن داشت، در تایید حرفش گفت: «آدم یه گوسفند توی مراتع سوییس باشه شرف داره به اینکه یه شهروند باشه تو این مملکت خراب شده» خواستم بگویم خیلی از مردمان سرزمینهای جنگ زده اطرافمان هم رفتند سوییس؛ منتها مثل گوشت گوسفندی، قلب و چشم و کلیهشان با قاچاق اعضای بدن رفت توی فریزرهای اروپا نه مراتع سرسبزش! اما نمیشد. چون هم به مقصد رسیده بودم و هم بعید بود پسرک خبری از آمار شهروندان ربوده شده یا مفقود شدهی لیبی و عراق و سوریه، در خلال جنگهای داخلیشان داشته باشد. #راوی_شو
💢 پویش «لبیک میلیونی» (گامهای به خط کردن افراد و مجموعهها برای فعالیت انتخاباتی)
🔻 به نظر میرسد کاری که #همین_الان باید انجام شود، "دعوت به رای دادن" نیست! بلکه "دعوت به دعوت به رای دادن" هست. یعنی فعالسازی مجموعهها و افراد برای همافزایی و ظرفیتسنجی که دو هفته به انتخابات یک لشگر میلیونی داشته باشیم.
📆 محدوده زمانی پویش: همین الان تا 25 بهمن
👤 مخاطب: هرکسی که میخواهد در افزایش مشارکت، تاثیر بیشتری داشته باشد
✅ به نیابت از...
🔹 افرادی مثل حاج قاسم، شهید گمنام یا شهدای دانشگاه، شهید شاخص محله یا شهر و... میتوانند کسانی باشند که از ظرفیت آنها استفاده کنید برای دعوت دیگران. برای مثال روی کاغذهای کاهی کوچکی بنویسید «به نیابت از حاج قاسم، دیگران را به مشارکت دعوت میکنم» و پشت آن هم میتوانید جملهای از رهبری در این مورد بنویسید و آن را لوله کنید.
🔹️نکته مهم در همافزایی، حفظ استقلال تشکیلاتی مجموعههاست. اگر کسانی که رفتید سراغ شان خودشان برنامهای داشتند، بپذیرید به کمک آنها بروید و کمکم طرح های خودتان را هم اجرا کنید. اما اگر هیچیک طرحی نداشتید، به آنها بگویید که طرح را ارائه خواهید کرد و فقط بخواهید ظرفیت شان را آماده کنند.
✅ دعوت عمومی
🔹 برای شب 22بهمن یا هر مناسبت دیگری یک مراسم بزرگ بگیرید و تا میتوانید از دیگران برای حضور در این مراسم دعوت کنید. به سخنران هم بسپارید که موضوع سخنرانی را اختصاص دهد به ضرورت فعالیت برای افزایش مشارکت.
🔻پس از این برنامه میتوانید به صورت عمومی از افراد دعوت کنید برای ثبتنام در مثلا «ستاد مشارکت حداکثری».
✅ یک فرصت مناسبِ دیگر برای این کار روز راهپیمایی است که میتوانید در یک کاغذ کوچک، یک طرف سخنان رهبری در متن پیوست اول را قرار دهید در طرف دیگر، راههای ثبتنام و همکاری.
🔹 برای پاسخ به شبهات و نکاتی که هنگام دعوت از دیگران با آن مواجه خواهید شد، به این دست جملات مسلح باشید:
✅ «با همون استدلالی که رای دادن واجب هست، دعوت دیگران به رای دادن وجوب خیلی بیشتری داره!»
✅ «قرار نیست حتما 10 درصد توی مشارکت اثرگذار باشیم تا فعالیت کنیم! شما توی تعطیلات با یه ماشین میری شمال ولی ترافیک درست میشه.. چون مجموع اقدامات کوچیک، اثرهای بزرگ داره»
[نجات ؛ نهضت جوانان انقلابِ تمدنساز]
@nejaatt_ir
https://eitaa.com/joinchat/3189309560C7e7ca20fab
#آموزش
شنبه بعد از برد تیم ملی به همراه اعضای خانواده و چند نفر از دوستان پای کار، سرکوچه مون با یه میز کوچیک موکب زدیم و با کیک و شیر کاکائو و صدای دل انگیز موسیقی های حماسی و ملی(همون فایل سرود های پیروزی تیم ملی توی بسته نجات ) شروع به تقسیم شادی و پذیرایی از مردم کردیم.
به دقیقه نکشید که مردم از کوچیک و بزرگ، زن و مرد و بچه اومدن و هر کدوم به نوعی با ما همکاری کردن😇😌
مثلا سینی لیوان ها رو گرفتن و خودشون بین ماشین ها توی خیابون پخش کردن. بعضیا پیشنهاد دادن که پذیرایی شب های بعد موکب با اونا باشه (بدون اینکه ما ازشون بخواییم یا حرفی بزنیم😟! )مثلا یکی گفت چای میارم، یکی گفت لیوان هاش با من ، یکی پول نقد داد و ....
به چندتا از پسر بچه های محله هم یه کتری شیر کاکائو و یه بسته لیوان دادیم که برن توی مغازه ها و همون جا از مغازه دارها ، پذیرایی کنن و در کنارش پوستر پرچم ایران رو هم به شیشه مغازشون بچسبونن.🇮🇷👍🏻
این اولین تجربه ما بود و در واقع اولین عملیات ما کف خیابون بود
حرف آخر!!
ما فقط سه نفر خانم کم سن و سال بودیم که کار رو شروع کردیم، با اینکه یه سری از فرصت های قبلی رو از دست دادیم، ولی به لطف خدا تونستیم بقیه رو با خودمون همراه کنیم و به فرصت هایی که پیش رو داریم خیلی امیدواریم.
به عشق ایران قوی✌️🏻🇮🇷
@nejaatt_ir
#آموزش
#راوی_شو
🦋روایت های مادران ایران۸🦋
سرشار از عشق به ایرانیم
✅ برای امشب ،۲۰۰ بسته ی شکلات باهمسر وپسرم درست کردیم.
✅ میدیم بچه های مسجد که قراره تو مسجد بازی رو تماشا کنن، ببرن به همسایه هاشون بدن.
✅ یه تعدادم دادیم سوپر مارکت محل، تا تو خرید مشتری ها بذاره.
🔹️اولین قدم برای ارتباط با هم محله ای هامونه!
🔹️تو مناسبت های دیگه هم این کار رو تکرار خواهیم کرد.
✅ از الان دارم روی جملاتش فکر میکنم😉
https://eitaa.com/madaraneiran1402
#راوی_شو
مادران ایران
🦋 روایت های مادران ایران ۶ 🦋 🏡امروز خونه ی یکی از اقوام دعوت هستیم. این فایل رو آماده کردم .☝️ بات
دانلود pdf فایل
سرشار از عشق به ایرانیم
🦋 روایت های مادران ایران ۹🦋
پیام ارسالی یک مامان در گروه محله:
سلام.دوستان عزیز 😄
✅هرکدوم از شما و خانم های بزرگوار محل که میخوان طبق حکم جهادی که حضرت آقا به هممون دادن در تو اصی برای انتخابات شرکت کنند به گروه زیر که لینکش رو میذارم بپیوندند.
✅ تواصی با فکر، قلب،دست وزبان ومال و...!
این رو گفتم که اون هاییکه بچه کوچیک دارن وظاهرا نمیتونن کار اجرایی انجام بدن،این امر آقا رو بی خیال نشن و بدونن مشارکت اون ها هم ارزشمنده حتی با ایده دادن ویا مشارکت مالی ویا...😉
#راوی_شو