eitaa logo
کانون مداحان
28هزار دنبال‌کننده
23هزار عکس
23.9هزار ویدیو
228 فایل
کانون مداحان استان مرکز آموزش عمومی ، تخصصی و سطح عالی مداحی اهلبیت علیهم السلام خیریه فرهنگی ذاکرین امام حسین علیه السلام
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا شیشه بر: یده ی عشق ای وارثِ کربلای خونین حقّا که تویی شهیده ی عشق ای اسوه ی ایثار و شهامت پُر شورترین قصیده ی عشق! @shia_poem دلبر شب ماه باشد ، دلربای من حسین گر عقیق حُسن یوسف شد ، بُوَد معدن حسین بی نیاز از باغ جنت بی خیال از دوزخم گر به روز حشر بردارد قدم با من حسین گاه ما را می کُشی گاهی مسیحا می شوی وای از عشقی که شد هم دوست هم دشمن حسین پشت پای زائرانت ریخت آب و گفت دل لذتی دارد شکستن های تو ، بشکن حسین بوده ای تنها سه شب بی سر میان قتلگاه بعد از آن بودی به روی نیزه ها بی تن حسین پیرهن ها شد از آن روزی برایت رو سیاه که وفا با تو نکرد آن پاره پیراهن حسین بی کفن گشتی که آسان تر رساند عاشقت با نگاه غرق اشکش دست بر دامن حسین بوده از روز ازل پشت و پناه ما غریب! در تمام زندگی چون کوهی از آهن حسین @shia_poem از دم دروازه دارد کار میریزد به هم بس که اعصاب مرا انظار میریزد به هم لات ها جمع اند دور محملم کاری بکن حرمتم را خنده اشرار میریزد به هم من به هرکس میرسد سنگی بسویم میزند محملم را از سر آزار میریزد به هم آستینم جای معجر بود آنهم پاره شد موی من از آتش دیوار میریزد به هم با سر تو نیزه دارت تا که بازی میکند روزگار زینبت بسیار میریزد به هم تازه دارم میروم بازار چشمت را ببند دارد از این جمعیت بازار میریزد به هم اهل بیتت را به زندانی قدیمی میبرند خواب مارا ریزش الوار میریزد به هم تو خیالت جمع باشد شام در مشت من است خطبه هایم شهر را اینبار میریزد به هم.. @shia_poem
یاسِ رنگ پر
ا شیشه بر: اسب زمینم میزد من ز افتادن بر خار بدم می آید محمل عمه ی ما را چقدر هل دادند بخدا از سر بازار بدم می آید دست من بسته که شد برده فروشی رفتیم من از این دست گرفتار بدم می آید مردم و زنده شدم بسکه نگاهم غم دید عمه ی من چقدر مجلس نامحرم دید @shia_poem در کربلا شد آنچه شد و کس گمان نداشت هرگز فلک به یاد، چنین داستان نداشت در کربلا هر آنچه بلا بود، عرضه شد تیری دگر قضا و قدر در کمان نداشت از این شراره خرمن عمر ستاره سوخت بود آسمان به جای ولی کهکشان نداشت بعد از عروج حجت رحمان به عرش نی دیگر زمین سکون و قرار آسمان نداشت زین‌العباد باز به گیتی قرار داد ورنه سکون، عوالم کون و مکان نداشت او شمع راه قافله در شام تار بود حاجت به نور ماه، دگر کاروان نداشت او قطره‌قطره آب شد و سوخت همچو شمع با آنکه در بساط خود آب روان نداشت کارش رسیده بود به جایی ز تاب درد کز بهر آن که سر دهد افغان، توان نداشت با کوله‌بار درد در آن دشت پر لهیب جز دود آه بر سر خود سایبان نداشت گفتند: ماه بود و درخشید و جلوه کرد دیدم که مه به گردن خود ریسمان نداشت گفتند: سرو بود و خرامید و ناز کرد دیدم که سرو، طاقت بند گران نداشت در انقلاب سرخ حسینی کسی چو او نقش حماسه‌ساز «ولی» را بیان نداشت در گیر و دار معرکۀ کفر و شرک نیز دوران چو او سوار حقیقت‌نشان نداشت او را سلاح منطق و نطق و خطابه بود گیرم که تیغ و نیزه و برگُستوان* نداشت حق را زیان ز جانب باطل نمی‌رسد بیمی گل همیشه بهار از خزان نداشت تنها نه شمع از شرر شعله برفروخت «پروانه» هم ز شعلۀ آتش امان نداشت * بَرگُستوان: زره @shia_poem یوسف، ای گمشده در بی‌سروسامانی‌ها! این غزل‌خوانی‌ها، معرکه‌گردانی‌ها سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی همه جمع‌اند، چه شهری، چه بیابانی‌ها چیزی از سورۀ یوسف به عزیزی نرسید بس که در حق تو کردند مسلمانی‌ها همه در دست، ترنجی و از این می‌رنجی که به نام تو گرفتند چه مهمانی‌ها... «این چه شمعی‌ست که عالم همه پروانۀ اوست؟» این چه پروانه که کرده‌ست پرافشانی‌ها؟ یوسف گمشده! دنبالۀ این قصه کجاست؟ بشنو از نی که غریب‌اند نیستانی‌ها بوی پیراهن خونین کسی می‌آید این خبر را برسانید به کنعانی‌ها @shia_poem گاهي اگر با ماه صحبت كرده باشي از ما اگر پيشش شكايت كرده باشي گاهي اگر در چاه مانند پدر آه اندوه مادر را حكايت كرده باشي گاهي اگر زير درختان مدينه بعد از زيارت استراحت كرده باشي گاهي اگر بعد از وضو مكثي كني تا آيينه يي را غرق حيرت كرده باشي در سال هاي سال دوري و صبوري چشم انتظاري را شفاعت كرده باشي حتي اگر بي آن كه مشتاقان بدانند گاهي نمازي را امامت كرده باشي يا در لباس ناشناسي در شب قدر از خود حديثي را روايت كرده باشي يا در ميان كوچه هاي تنگ و خسته نان و پنير و عشق قسمت كرده باشي پس بوده يي و هستي و مي آيي از راه تا حق دل ها را رعايت كرده باشي پس مردمك هاي نگاه ما عقيم اند تو حاضري بي آن كه غيبت كرده باشي! @shia_poem آزار دیدم خود را میان معرکه بیمار دیدم در خیمه بودم هفت آسمان را برسرم آوار دیدم در بین گودال آیینۀ جسم پدر را تار دیدم بابای خود را دربین یک لشکر بدون یار دیدم اینها بماند از شام دیدم هرچه من آزار دیدم شبهای بسیار در بین صحرا عمه را بیدار دیدم صد بار مردم وقتی به پای خواهرانم خار دیدم ای وای از شام گهواره را در بین یک بازار دیدم بزم شراب و... بی حرمتی در مجلس اغیار دیدم نامحرمان را نزدیک محرم های خود بسیار دیدم @shia_poem ای نابترین قصیده ی عشق بانوی بلا کشیده ی عشق پرورده ی دامنِ شقایق ای زینبِ قد خمیده ی عشق گریانتر از سرشکِ شبنم خندانتر از سپیده ی عشق پروانه ی بال و پَر شکسته نایابترین پدیده ی عشق تو قامتِ واژه های صبری ای خواهرِ سر بریده ی عشق با ندبه ی بی صدا چه گفتی؟ بر جسمِ بخون تپیده ی عشق در مقتلِ لاله های بی سر ای جامه به تن دریده ی عشق تو معنیِ والفجرِ حسینی ای گوهرِ آب دیده ی عشق پرورده ی بستانِ ولایت وی میوه ی نو رسیده ی عشق ای تداومِ قیامِ خورشید در عرش شدی حمیده ی عشق ای نامِ تو شعرِ حضرتِ صبر ثبت است به هر جریده ی عشق ای مظهرِ حِلم و استقامت ای دیده به خون چکیده ی عشق در کرببلا چه کرده ای آه! از جان بلا خریده ی عشق عالم همه مبهوتِ مرامت ای سینه ی غم چشیده ی عشق وان تجسّمِ سوره ی کوثر ای