#Part_204
_بعد از مدرسهم یه راست اومدم کلانتری. اومدم پیـ..ـش شما. بیام..تو؟!
صدای لرزانِ آشنایی. سر یزدان به شدت بالا آمد. میان در اتاقش.. دخترک مو طلاییاش بود. با رنگ پریده. پوست سفیدش میان لباس سرمهای گشاد مدرسهای که در تنش زار میزد. زن کمسن 17 سالهاش. ابرو هایش تیز گره خورد:_تو بیجا کردی که اومدی، وزه. بیا جلو ببینم. دخترک با سری پایین، در را بست. پیشانی یزدان نبض گرفت. با غیظ. با دیدن مو های طلاییِ دخترک که کامل از پشت مقنعهاش بیرون آمده بود. همهی ارازل و اوباش و مردک های در کلانتری دخترک را... با این سر و ریخت دیده بودند؟! دخترک تا دهان باز کرد چیزی بگوید، تشرش:_کوله و هر کوفتی که برای مدرسهت پیشته رو بزار رو صندلی و برو بیرون. امروز آخرین روز مدرسه رفتنت بود.
دخترک ماتش برد:_دیگه نرم مدرسـ.. غرش یزدان:_نه. گفته بودم بعد از مدرسه یه راست میری خونه. بزار رو صندلی. بجنب. چانهی دخترک ناباور لرزید:_حداقـ..ـل بزارین بگم چرا اومـ..دم محل کارتو..ن. شیش ماهه که خونه نیومدین. همیشه میرین پیش حلما خانوم. گره خوردن ابروهای یزدان کافی بود تا دخترک سرش پایین برود. مطیع کولهی بزرگش را از روی شانه پایین آورد. پربغض. حلما هوویش بود. زن دوم یزدان. گرهی ابروهای یزدان کور شد:_برو بیرون. نیم ساعت دیگه زنگ میزنم به خونه. وای به حالت اگر خونه نباشی، نغمه. هقهق دخترک بالا گرفت. بیرمق. انگار چشمانش را هم به زور باز نگه داشته باشد:_اومدم چو..ن امروز اشتباهی تو مدرسه کیک دارچینی خو..ردم. به دارچین حساسیــ.. تشر یزدان:_بسه. خونه حرف میزنیم. با سر پایین از کلانتری میری بیرون. از دوربین نگاه میکـ.. به یکباره.. دخترک دستهی صندلی را بیرمق چنـ ـگ زد اما صندلی هم نتوانست سرپا نگهش دارد که زانویش خالی شده.. سرش به گوشهی تیز میز شیشهای خورد. بیهوش.""ادامهی پارت⬇️🖤"
https://eitaa.com/joinchat/3630958053Cc79f68b4cb
📌این عکس واقعی من و شوهرمه.اسمش معراجه.ازدواجمون اجباری بود و حتی اجازه نمیدادم پاشو توی اتاقم بذاره.
هرشب سایهش رو میدیدم تا پشت در اتاق میومد و به صدای نفسام گوش میداد ولی هیچی نمیگفت.
چند ماهی از ازدواجمون میگذشت.یه شب مادرش توی آتیش سوزی فوت کرد.حال معراج خیلی بد بود و دستاش به خاطر خاموش کردن آتیش سوخته بود.
عمهش جلوی زنهای فامیلشون اومد بهم گفت:دختر تو چرا اینجا نشستی؟ پاشو معراج رو ببر حموم لباساشو عوض کن.بیچاره کف دستاش سوخته خودش که نمیتونه کاری کنه.مگه زنش نیستی؟
نمیدونستم باید چی بگم.اگه میفهمیدن هنوزم انگشتش به من نخورده آبرومون میرفت.
از روی ناچاری بلند شدم و رفتم تو گوش معراج گفتم: پا شید ببرمتون حموم.همه دارن چپ چپ نگاتون میکنن.
عین یه بچهی حرف گوش کن دنبالم راه افتاد سمت اتاق.جلوی حموم وایساد و با بغض گفت:چون مادرم مُرده دلت برام میسوزه؟ داری بهم ترحم میکنی؟
جیگرم آتیش گرفت.با خجالت دکمههای پیرهنشو باز کردم و گفتم: عمتون گفت بهتون کمک کنم دوش بگیرین.گفت مگه من زنتون نیستم.
مچمو گرفت و آروم گفت:واقعا زنمی؟ تو اصلا میدونی وظیفهی یه زن چیه؟مادرم آرزو داشت نوهشو ببینه ولی من حتی دوماد هم نشدم.من دلسوزیتو نمیخوام.میخوام زنم باشی و کاری کنی فردا که جنازهی مادرمو تو قبر میذارم عذب و دوماد ناکام نباشم.میتونی؟
لب که گزیدم دستمو کشید و...
وای این رمان معرکهس و مو به موش واقعیه🥹
اسمش "سرگذشت آسو" توی کانال زیره👇
https://eitaa.com/joinchat/2285700718C8a2b72b9b4
🌻🍃🌻🍃🌻🍃
🍃🌻🍃🌻🍃
🌻🍃🌻🍃
🍃🌻🍃
🌻🍃
🍃
رویایشیرین
#پارت485
سه روز از روزی که عماد تیر خورد گذشته بود.
به پیشنهاد بابا از دیروز عماد و زنش به خونمون اومده بودند، در حال تفکیک کتابهام بودم، میخواستم از حس سردرگمی خارج شم و به صورت جدی برای کنکور بخونم.
یاد قیافهی ناراحتِ راحله که میافتم خندهم میگیره، بدبخت بعد از کلی تلاش آخرش پیام نور قبول شد!
با افتادن برگهای زیر پام کنجکاو خم شدم و در دست گرفتم، با دیدن کاریکاتوری که چند ماه پیش کشیدم تمام وجودم لرزید.
ضربان قلبم بالا رفت، کاریکاتور سهیل رو کشیده بودم.
دستی به صورتم کشیدم و با دستهای که میلرزید برگه رو مچاله کردم، اگر عماد یا حامد این رو در دستم ببیند زندهم نمیگذارند.
آهسته از اتاق خارج شدم و به آشپزخونه رفتم، اثری از مامان نبود.
مهسا هم کنار همسرش بود، فوری فندک برداشتم و به اتاقم بازگشتم.
برگهی مچاله شده رو فندک زدم و سوزوندم و در سطل زبالهی اتاقم که آهنی بود انداختم.
خیره به برگهای که در حال سوختن بود دست به سینه ایستادم.
اشکهام کل صورتم رو پر کرده بودند، زیر لب زمزمه کردم
_کاش هیچوقت نمیدیدمت!
بطری آب رو کاملا در سطل خالی کردم، با خیالی راحت به سمت کتابهام بازگشتم.
تقهای به در خورد، فوری با آستین لباسم اشکهام رو پاک کردم و گفتم
_بفرمایید.
دستگیرهی در آهسته پایین کشیده شد و مهسا پا تو اتاق گذاشت.
نیم نگاهی بهم انداخت، مشکوک پرسید
_بوی سوختگیه؟
نویسنده✍🏻
#خانم_عساکره✨💐
کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌
🌻@maeedeh00🌻
🌻🍃🌻🍃🌻🍃
🍃🌻🍃🌻🍃
🌻🍃🌻🍃
🍃🌻🍃
🌻🍃
🍃
رویایشیرین
#پارت486
رنگ از رخم پرید، با دستپاچگی لب زدم
_نه.
نگاهم رو به کتابها دادم.
جلوتر اومد، دستی به کتاب فلسفهم کشید
_اما به طرز عجیبی بوی دود میاد.
سرش رو نزدیک سرم اورد و بو کشید
_سیگار کشیدی؟
عصبی نگاهش کردم
_میشه دهنت رو ببندی؟
چشماش گرد شد، کمی ازم فاصله گرفت.
زیر لب گفت
_بداخلاق! وسط تابستون چی میگردی بین کتابهات.
کلافگی از سر و روم میبارید
_میخوام برای کنکور شروع کنم به خوندن
ابرویی بالا داد و مرموز لبخند زد
_چون راحله دولتی قبول نشد ترسیدی تو هم دچارش بشی؟
با بیچارگی نالیدم
_تمام وجودم آشوبه انگار وسط برزخ گیر کردم.
جدی نگاهم کرد
_چرا مگه چی شده؟
دستی به پیشانیم کشیدم و مضطرب گفتم
_نمیدونم!
_من میگم چرا چند روزی انگار خود واقعیت نیستی.
صداش رو پایین تر اورد
_حامد چیزی گفته؟
سر بالا دادم، اشک در چشمام جمع شده بود
_خسته شدم هر چقدر دارم تلاش میکنم سهیل از ذهنم بره، نمیره.
یا خدایی زیر لب گفت.
_حامد متوجه نشهها و گرنه برات دردسر میشه.
دست از کتابهای خاک خورده کشیدم، با صدای آهستهای گفتم
_چند روز پیش بخاطر همین موضوع بحث کردیم.
رمان رویایشیرین با ۸۰۷ پارت به اتمام رسیده😌
اگر دوست دارید کل رمان رو یکجا بخونید با مبلغ 65تومن عضو ویآیپی بشید👇🏻
بزنید روی شماره کارت کپی میشه⚠️
6277601391226865عساکره رسید واریزی رو به این آیدی ارسال کنید ❗️ @ailaarr نویسنده✍🏻 #خانم_عساکره✨💐 کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ 🌻@maeedeh00🌻
هدایت شده از گستردهبلک🖤
پارت۱
من یزدانم
به اجبار دختری رو عقد کردم که حتی یه بارم ندیده بودمش و حتی رغبت هم نمیکردم تو چشماش نگاه کنم.
صبح زود بیرون میرفتم و شب دیر برمیگشتم
یه روز که کار اداری داشتم و زود از خونه بیرون زدم یادم افتاد که یه مدرک مهم رو جا گذاشتم.
با عجله برگشتم که از اتاقش صدای آهنگ شنیدم.
نمیخواستم سمت اتاقش برم اما وقتی به خودم اومدم دم در اتاقش بودم...
بیاراده در رو باز کردم و وارد شدم و در رو قفل کردم.
انقدر آهنگ بلند بود که متوجه من نشد،لباس قرمزی تندی پوشیده بود و موهای بلوندش دورش ریخته بودن.
دور خودش چرخید و با دیدن من بهت زده جیغی کشید و برسش رو سمتم گرفت : تو...تو...کی هستی؟
قدمی جلو رفتم که بلندتر گفت : ج...جلو نیا..زنگ میزنم...شوهرم...بیاد...برو..عقب
پوزخندی زدم،میخواست به خودم زنگ بزنه؟
جلو رفتم و دستم رو دور کمرش پیچیدم،هینی کشید و خواست چیزی بگه که جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم : نمیدونستم همچین دلبری رو برای همسری من انتخاب کردن... عکش شوهرتو نشونت ندادن؟
چشماش گرد شد،دلم با دیدن چشمای زیباش لرزید و نتونستم تحمل کنم و...
https://eitaa.com/joinchat/3833529561C5cf877d220
ادامه پارت👆🏻
هدایت شده از گستردهبلک🖤
👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻
این رمان واقعا قشنگه و هر کی نخونه از دستش میدهههههه 🥺💚
خیلی هیجانیههههههه❤️🔥😃
بزن رو لینک و شروعش کن👇🏻😉👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3833529561C5cf877d220
رمانهای خانم فاطمه علیکرم👇
منتهای عشق فصل ۱ و ۲
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
اوج نفرت و زبان عشق
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
تمام تو سهم من و یگانه
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
روزهای تاریک سپیده (ارباب رعیتی)
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
کنار تو بودن زیباست
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
پرستار عشق
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
سلام
عزیزم من دنبال رمان های خانم فاطمه علی کرم هستم.
چون شنیدم رمان هاشون بر اساس واقعیت هست خیلی علاقه دارم بخونم
میشه لطف کنید لینک رمان هاشون رو برام بفرستید؟
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
کانال ثبت شده در #سایترسانهمحورِوزارتارشاد😳