📷 سِلاح سِری عِشق
✍️ نویسنده : فاطمه حاجیعبدالرحمانی
📷 عکاس : حانیه کامران
روز اول سال جدید بود. صدای بیمقدمهای سکوت نصف شب را فرو ریخت. انفجار دوم نزدیکتر بود . جنگ رسید چند قدمیام. قلبم را در گوش میشنیدم. شیشهها میلرزید. توی چهارچوب در پناه گرفته بودم. به وصیتنامه فکر میکردم. باید مینوشتم تو را با من دفن کنند یا ارث برسد به یک عکاس. لنز من، تو نذر محرم بودی. باید دست آدم درستی میرسیدی.
مهلکه صدا خاموش شد. شیشهها سالم بود. دیوار اتاقم که بابا آجرهایش را دانهدانه بالا رفته بود، هم. سالم بود چون موشک نشسته بود روی خانهای دیگر. دو روز بعد، ظرفهای گلسرخی خانواده نصر، زیر کفشهای سفیدم تیلیک تیلیک میشکست. نمیدانستم من حانیه سابق نمیشوم. تو هم لنز قدیمی نمیشوی. آن روز بهت فکر نمیکردم. به چشمت که خاک و غبار سم بود برایش.
سرم را به حفره دیوار آشپزخانه گذاشتم. به تپه آوارهای حیاط نگاه کردم. چشمهای گرم، بیصدا روی لپهایم جاری بود. فروریخته بودم. من و تو باید چشمهایمان را از سند جنایت پر میکردیم و جهادیها، بیل و مشتشان را. شاید ما به یک چیز فکر میکردیم؛ به زندگی لابهلای آوارها. زندگی بچه نخبه هوافضا چطور میتوانست باشد؟ ماکت لانچر در خانه داشت؟ برای بچههایش صدای موشک در میآورد؟ سرش توی کتابهای علمی بود؟ رزمش را در خانه میآورد؟
کمد خانه مادربزرگ را باز کردم. شاید ته دلم فکر میکردم قطعهای محرمانه ببینم. بوی نعنا میآمد. بوی سلاح سری مادربزرگ؛ خوراکی و آدامس شیک برای نوهها، محمد حسن و زینب و فاطمه زهرا.
ادامه در پست بعد👇👇👇