فکر کردم اینجا بدترین جا برای یک ذهن از هم پاشیده است. اینجا به بابا فرصت میدهد که بیشتر فکر کند و اگر بیماریش دلیلی هم داشته باشد این همان فکر های زیادی است. فکر کردن زیادی به این روزش انداخته بود.
#جزء_از_کل
استیو تولتز
این بیمارستان، به جای اینکه راهی به سوی بهبود و نجات باشد در نابودی بدن و ذهن آدم ها عجله دارد.
#جزء_از_کل
استیو تولتز
هر از چند گاهی یکی از من این سوال احمقانه را میپرسد و تعجب میکنند که من نمیدانم. چرا باید بدانم؟ خب که چی؟ دانستن قد و وزن به هیچ درد این جامعه ی ما نمیخورد فقط تنها فایده اش این است که پاسخ سوال را میدانی همین.
#جزء_از_کل
استیو تولتز
در سکوت شهر راه میرفتم. شهری بدون رویا، شهری که فقط کوهی از خاکستر و آوار از آن باقی مانده بود. پاکش نکن! نجاتش نده! شهرم را توی سطل زباله بینداز، سرطان زاست.
#جزء_از_کل
استیو تولتز
شهر دیگر هیچ چیز جدیدی برای من نداشت. تمام چیز هایی که دوست داشتم و کسانی که عاشقشان بودم رفته بودند و من چیزی نداشتم که با آن خودم را سرگرم کنم.
#جزء_از_کل
استیو تولتز
حکومت همیشه مشغول معرفی مجرمان خطرناک به همدیگر است. آنها دقیقا مجرمین و خلافکاران را در همین زندان ها به یک شبکه وصل می کردند.
#جزء_از_کل
استیو تولتز
اشکالی نداره اگه از اول تنها باشی
ولی تنها شدن بعد از بودن با کسی . . .
چیزی نیس که دوباره بخوام تجربش کنم : )
چویوونگ
#تابستان_دوست_داشتنی_ما