نه آخه میدونی مشکل چیه؟ من خیلی حرف میزنم خیلی با بقیه حرف نیزنم واقعا؛ ولی مشکل اینه که اون حرفایی که باید بزنم رو نمیزنم...
همۀ اون چیزایی که لازمه گفته بشه توی دلم میمونه.. و حتی بلد هم نیستم که چجوری میشه اونا رو بیان کرد و واقعا اگه یه بار تو عمرم تصمیم بگیرم که اون حرف لازم رو بگم واقعا چجوری باید بیانش کنم؟ و تا آخر عمرم ته قلبم تهنشین میشه و بو میگیره...
من واقعا مستحق داشتنِ هیچکسی نیستم چون خب میدونید چیه؟ کسی که با من باشه قطعا عذاب میکشه و این حسیه که دارم، حس میکنم تمام آدمای اطرافم بخاطر این رفتارای نادرستم آسیب میبینن ولی خب به هر حال دست خودمم نیست واقعا اگه میتونستم خیلی خوشحال میشدم که آدم بهتری باشم...
هدایت شده از Fwr
زیبای من
میدانم که زندگی آنگونه که خواستی برایت رقم نخورد میدانم که هزاران بار دوستان و آشنایانت تورا به زمین کوبیدند اما تو باز دستانت را بر زمین نهادی و برخواستی میدانم که روزگار سختی را پشت سر نهادی و از زخم هایت دم نزدی تا مبادا آلوده ی نمک دیگران شود میدانم که تنها همدمت صحبت با خدای یگانه شده میدانم که این روز ها به غایت خود رسیده ای و دیگر صبری برای ماندن در این دنیای فانی نداری اما از تو میخواهم برای آخرین بار هم که شده از جا برخیزی زخم هایت را مرهم بخشی و با خدای خویش راز و نیاز بنمایی و تسلیم بغرنج های زندگی خویش نشوی از تو همین را میخواهم جانانم