I just don't know why small worthless things break me more than terrible disasters?
مدام با خودم میگم که دیگه داره از حد میگذره آسیبهایی که به بقیه میرسونم و نمیدونم چطوری باید تمام این روابط رو با تمام انسانهای اطرافم کنترل کنم، نمیدونم تا کی قراره سایهی سیاه من روی زندگی تمام این آدمها باشه و و زندگیشون رو تاریک بکنم، واقعا چقدر این بودنِ من تو زندگیِ آدمها بهدردنخور و مضر و ترسناك و نفرتبرانگیزه، و مدام مشتاق اینم که بدونم آیا راهی برای پایانِ این سایهافکنیها و تاریکیزاییها وجود داره؟ آیا بلاخره میتونم همهی آدمها رو راحت کنم؟ نمیدونم کی قراره واقعا در این حد شجاع و توانمند بشم...
هدایت شده از NotAbolfazl
کاش یا خیلی خنگتر بودم، یا خیلی باهوشتر.
اگه خنگتر بودم نمی فهمیدم زندگیم داره چی میشه، اگه باهوشتر بودم خودمو نجات میدادم.
الان که معمولیم فقط میتونم بفهمم که دارم به گ میرم و هیچ کاری نمیتونم بکنم