I just don't know why small worthless things break me more than terrible disasters?
مدام با خودم میگم که دیگه داره از حد میگذره آسیبهایی که به بقیه میرسونم و نمیدونم چطوری باید تمام این روابط رو با تمام انسانهای اطرافم کنترل کنم، نمیدونم تا کی قراره سایهی سیاه من روی زندگی تمام این آدمها باشه و و زندگیشون رو تاریک بکنم، واقعا چقدر این بودنِ من تو زندگیِ آدمها بهدردنخور و مضر و ترسناك و نفرتبرانگیزه، و مدام مشتاق اینم که بدونم آیا راهی برای پایانِ این سایهافکنیها و تاریکیزاییها وجود داره؟ آیا بلاخره میتونم همهی آدمها رو راحت کنم؟ نمیدونم کی قراره واقعا در این حد شجاع و توانمند بشم...
هدایت شده از NotAbolfazl
کاش یا خیلی خنگتر بودم، یا خیلی باهوشتر.
اگه خنگتر بودم نمی فهمیدم زندگیم داره چی میشه، اگه باهوشتر بودم خودمو نجات میدادم.
الان که معمولیم فقط میتونم بفهمم که دارم به گ میرم و هیچ کاری نمیتونم بکنم
آره من وضعیتم همینه که میبینی؛ همینقدر آسیبپذیر همینقدر آسیبزا همینقدر دورافتاده.
من واقعا اونجایی که باید باشم نیستم و اونچیزایی که باید داشته باشم رو ندارم من همهچیزم رو گم کردم و مهمترین اونها مسیرم بود و این باعث شد خیلی از خودم دور بشم...
خیلی دور شدم دیگه؛ نمیدونم اصلا دیگه حتی اگه تلاشم رو هم بکنم میتونم بهش دست پیدا کنم؟ من تمام بهانههای عالم رو سرازیر میکنم تو دایره و یکی یکی به نوبت پرتابشون میکنم جلوی بقیه که هان ببین! من بخاطر فلان چیزه که حالا اونجایی که باید نیستم، من بخاطر این تلاش نکردم!
ولی حقیقتش میدونی چیه؟ همش چاخانه همش الکیه من وقتشو داشتم ابزارشو داشتم محیطشو داشتم تواناییش رو هم داشتم ولی هیچوقت تلاش نکردم... همهی اون بهانههای مزخرفی که تحویلتون دادم الکی بود من فقط خسته بودم... فقط چون خوابم میومد تلاش نکردم فقط چون یك دهم درصد امیدوار بودم که بعد از این خواب دیگه ادامه نداره.
گفتم شاید همونجا تموم بشه؛ چه میدونستم تا این لجنزار قراره ادامه پیدا کنه...