آره خلاصه داشتم میگفتم...
بعدش دیگه فهمیدم این کارا فایده نداره و باید تا نفس میکشم همینجوری ادامه بدم و دووم بیارم؛ بلاخره خودش یه جایی تموم میشه دیگه، نمیشه؟
و آره... من این روزها رو در آینده به یاد خواهم آورد به عنوان یکی از شیرینترین لحظات زندگیم؛ علارغم فاجعهای که تو زندگیم رخ داده ولی من این غم و شیرینیِ انتظار رو فراموش نمیکنم که چهجور با رفیقام خودمونو به آب و آتیش زدیم تا لایقِ استقبال از تو باشیم... هیچوقت فراموشم نمیشه این انتظار زیبایی رو که برای روز سهشنبه میکشم تا مهمونمون بشی و ببینیمت و دستِ خالیمون رو بچسبونیم به تابوتت و بگیم ببین هیچی ندارم! ببین همهچیزم حالا تویی که روبهرومی!
و خوشحالم.. خوشحالم از اینکه ما رو لایق دیدنت دونستی و کمکمون میکنی مهمونیِ قشنگی برای برگشتنت بگیریم ...
کاش زودتر سهشنبه بشه.
دلم خیلی برات تنگ شده #شهیدِ گمنامِ خوشنام .. (:
و من هرگز این خستگیامو دردِ پاهامو به هزار ساعت خوابِ شیرینِ صبح جمعه نمیدم و هیچ آسودگیای رو برتر از این خستگی نمیبینم ...
کاش همین درد رو پاهام حس میکرد وقتی دارم تو راه مشایه قدم برمیدارم ..
شاید حسی شبیه به همین باشه ؛ نمیدونم من که تجربش نکردم ..
ولی مدرسه رفتن شب خیلی خوش میگذره.
مخصوصا اونجاش که تو سالن اجتماعات چراغا رو خاموش کرده بودیم و بلند بلند چرت و پرت میگفتیم و چادر پوشیده بودم فاز بتمن گرفته بودم و بعد یهو چراغِ دوربین مدار بسته روشن شد و دوستام ترسیدن و جیغ زدن و .. 🤣
خیلی سم بود
وای از امروزمون یه عالمه خاطره دارم و خیلی خوش گذشته🤣🤣
البته اگه ریدن تو امتحان صبحی رو فاکتور بگیریم ازش