اصلا منطقیش هم همینه؛ همیشه اون احساساتِ سرشار از معنی و عمیقِ من از نظر همه بیمعنی خواهد بود و من حتی هیچوقت اونا رو به هیچکس نشون ندادم برای امتحان ولی خب حقیقت همینه چون ما هیچ زبان مشترکی با هم نداریم ؛ پس برای همین سعی میکنم یه مشت چرت و پرت مثل حرفای همه بگم و به مردم نشون بدن تا اونا منو بیگانه ندونن، تا فکر کنن منم یه انسانم مثل همۀ اونا..
البته همین قضیه که مردم فکر کنن منم یه آدمم مثل همونا خوشایند نیست ولی مجبورم این حسو بهشون تحمیل کنم.
شاید از طرفی جالب باشه که خب منم میتونم توی یه دسته از انسانها قرار بگیرم ...
ولی وقتی بخوام خودمو با همه اونها مقایسه کنم احساس میکنم قلبم فشرده میشه از تمام اجحافی که در حق احساساتم شده و مقامشون اینجوری تنزل پیدا کرده ...
مفقود 🇵🇸
¸♡¸ I don't wanna talk about who's doing it firs ★̷ ࣪˖ ⋆
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
¸♡¸ When you are young, they assume you know nothing ★̷ ࣪˖ ⋆
مفقود 🇵🇸
2:10
And when I felt like I was an old cardigan
under someone’s bed
You put me on
and said I was your favorite (:
ایستادم وسط حیاط و زل زدم به آسمون.
یادم اومد قبلاًها یکی از اصلیترین سرگرمیهام این بود که از آسمون و ابراش عکس بگیرم؛ وقتی رفتم تو گالری گوشیم و کشیدمش پایین و پایینتر، تقریبا پارسال، پر بود از عکسای جور وا جور از ابرا و آسمون...
خیلی دوس داشتم آسمونِ روز رو... چرا دیگه از اون موقع عکسی نگرفتم و دیگه نایستادم زیر سقف آسمون و بهش خیره نشدم؟
چقدر عجیب شدم.