همین الانش هم من نیستم که ادامه میدم... انگار مرگ زود سراغم اومده و راکد موندم ولی چیزی هست که داره هلم میده و حرکتم میده... خود من نیستم که ادامه میدم.
مرگ آرمانی رو گفته بودم بهتون نه؟
این چیزی نیست که همین جوری سراغ آدم بیاد باید به دستش آورد...
منم مثل منگلا فقط میتونم آرزوش رو داشته باشم در صورتی که حتی توان ادامهٔ روزمرگی رو ندارم چه برسه به حرکت
یه حرکت موثر
هدایت شده از |عـلویـات|
خدایا عذر میخواهم از اینکه در مقابل تو میایستم و از خود سخن میگویم و خود را چیزی به حساب میآورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد...
مفقود 🇵🇸
★چالش نوشتن 30 روز★ روز1 : شخصیت خود را توصیف کنید روز2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز3: ی
روز14⋆
سبك من...
آهسته و یواش؛ ترجیحا بیسروصدا ولی گاهی هیجانی، خنده به جای گریه، تظاهرگری و دورویی... گاهی دروغ شایدم سکوت.
نمیدونم دیگه
و من تلاش میکنم دیگه بهش اهمیت ندم و با خودم میگم حتما همه همچین حسی رو تجربه کردن پس اصلا نگران نباش و مهم نیست حتما عادیه این و فقط سعی کن دست و پا نزنی تا بیشتر غرق نشی...
فقط دلم میخواد زودتر نجات پیدا کنم و دیگه نمیخوام اینجوری ادامه بدم حتی دیگه توانش رو هم ندارم ولی چرا کاری برای بهتر شدن هم نمیکنم؟ راهی سراغ ندارم برای فرار و بلد نیستم چجوری باید خودمو بیرون بکشم...
کاش فقط خفه شم و همه اینا رو تو ذهن خودم نگه دارم.
و البته این رو هم بگم که من یه راه فوقالعاده برای فرار و ادامه دادن پیدا کردم و اون میتونه واقعا همه چیزو درست کنه ولی انقدر خوبه که من وقتی تمام وقتمو براش میذارم با خودم میگم که حالا قطعا بخاطر اینکه تمام مدت کز کردم یه گوشه و پناه آوردم به این گنج پس قطعا دارم با هیچکاری نکردن و تلاشی در راستاش انجام ندادن بهش خیانت میکنم پس اینجوری میشه که عذاب وجدان باز گلومو میگیره و باعث میشه بشم مثل قبل.