من هر بار مطمئنتر شدم که جدا از شکستگیها و شکافهایی که درونم دارم اون فرد در اون مکان بیشتر باعث میشه از زندگی کردن فاصله بگیرم و فقط بخوام یه گوشه بشینم و درباره تموم شدن حیات دنیاییم و رها شدن از این جبر فکر کنم. هر بار فاصله گرفتم و دوباره برگشتم فهمیدم چقدر وقتی ازش دورم به خودم نزدیکم و چقدر کمتر مجبورم رنج و عذاب رو تحمل کنم. هر بار مطمئن شدم که هر چقدر ازش فاصله بگیرم جفتمون بیشتر میتونیم زندگی کنیم و شاد(؟) باشیم ... ولی خب چه میشه کرد که این اتصال ناگسستنیه و مجبورم تا پایان زندگی این چرخه احمقانه رو تحمل کنم.
فقط امیدوارم هرچه زودتر فاصله بگیرم و بتونم جدا از این مانع حیاتی زندگی کنم ؛ واقعا امیدوارم (شاید).
I've never been in love, I've been alone .
Feel like I've been living life asleep
Love so strong it makes me feel so weak .. !
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
اینکه کسیو داشته باشی که پایه باشه و هر ایده باحال و هر مسخره بازی ای رو همراه تو انجام بده و کنارت باشه خیلی خوبه.