#پارت۱۵
از اتاق اومدم بیرون
دکتره یه پسر جوون و قدبلند بود. اصلا دکتر بود؟
به دکتره گفتم: از این طرف
در اتاق رو باز کردم
دکتره گفت: خب اگه میشه شما از اتاق برید بیرون
اینو باش! مرتیکه ی پررو اصلا از کجا معلوم نخوای بلایی سرش بیاری؟
با این حال، از اتاق رفتم بیرون
حدود نیم ساعت بعد، دکتره از اتاق اومد بیرون و گفت: از اون چیزی که فکر میکردم بیشتر خون ازش رفته و زخمش خیلی عمیقه. یه آرام بخش خیلی قوی بهش زدم. هر چی بیشتر بخوابه و تکون نخوره براش بهتره.
یه بسته قرص از جیبش بیرون آورد و گفت: این قرصای خواب آور خیلی قوی ان، روزی یدونه بهش بدید تا بیشتر بخوابه. زیاده روی نکنید باعث سردرد میشه
بعدم خداحافظی کرد و رفت
رفتم توی اتاق و لینا رو نگاه کردم
باید میکشتمش، ولی چجوری؟
بعد رفتم توی اتاقم و در رو بستم
روی تختم دراز کشیدم
خیلی خسته بودم و فکرم درگیرش بود
حداقل نباید مینداختمش زمین
مشخص بود خیلی دردش اومده ولی واکنشی نشون نداد
اصلا کاش میشد مجبور نمیشدم بکشمش
بیخیال این فکرا شدم و خوابیدم
لینا
چشمامو باز کردم
توی یه اتاق خیلی خوشگل و بزرگ بودم
اتاقه اندازه ی هال خونه ام بود
تختی که روش خوابیده بودم سه برابر تخت خودم بود
با درد زیاد نشستم
لباسمو بالا زدم و دیدم زخمم بسته شده
بلند شدم و وایسادم
به اون اتاق قشنگ نگاه کردم
تم اتاق سفید کامل بود
تختش از اینا بود که بالاش تور داشت مثل پرنسسا
کمدشم خیلی بزرگ بود
در کمدو باز کردم پر بود از لباس مجلسی های زنونه و کفش های خوشگل
میز آرایشش یه آینه ی گنده داشت
کشو هاشو باز کردم
پر بودن از لوازم آرایشی برند
یه جورایی انرژی زنانه ام رفته بود بالا داشتم اکلیلی میشدم
بیخیال کشو ها و کمد ها شدم و رفتم سمت دستشویی اتاق
عجب دستشویی ای به به. با سنگ مر مر سفید کاشی کاری شده بود که رگه های طلایی داشت. خیلی خوشگل بود
رفتم دستشویی و در رو قفل کردم
آب زدم به صورتم و توی آینه رو نگاه کردم
رنگم پریده بود. باید هر چه سریع تر از اینجا میزدم بیرون
از دستشویی اومدم بیرون
توی اتاق دنبال یه چاقویی، اسلحه ای چیزی گشتم
نبود که نبود
صدای پا اومد که داشت به اتاق نزدیک میشد
در کشو رو باز کردم و یه شونه برداشتم
رفتم پشت وایسادم
در اتاق به آرومی باز شد و لئون اومد تو
وات د؟ چه دلیلی داشت که بیاد توی اتاق؟
آروم آروم از پشت بهش نزدیک شدم
اومدم بزنم تو سرش که برگشت و شونه رو گرفت و با خنده گفت: شونه؟! آخه شونه هم شد اسلحه؟ واقعا ضعیفی
پوزخند زدم. گفتم: حداقل من ناجوانمردانه مقابله نمیکنم. به نظرت این که بری سراغ یه آدم زخمی تا بدزدیش زیادی جوانمردانه نیست؟ بعدم به اون آدم بگی ضعیف؟
چیزی نگفت و من محو شدن لبخندش رو دیدم
گفتم: چرا منو آوردی اینجا؟
لئون: تا چیزی رو که دزدیدی پس بدی.
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۱۶
با خنده گفتم: هه، دست من نیست
لئون گفت: اتفاقا دست خودته. مامور کوچولو، به مرکز تحویلش ندادی. تو خونه ات هم نبود. کجاست؟
گفتم: چرا باید بگم؟
لئون گفت: چون اگه الان به من نگی بعدا یه سری دیگه با خشونت ازت حرف میکشن
خندیدم و گفتم: وای ترسیدم
لئون گفت: اصلا چه دلیلی داره که یه مامور اون هارد رو بگیره و نگه داره برای خودش؟
رفتم سمت در اتاق و گفتم: بهت ربطی نداره
فوری در رو باز کردم
با دیدن یه پسر دیگه توی چهارچوب در شانسمو لع*نت کردم
پسره گفت: عه کجا میری خانم؟
مشت محکمی زدم توی دلش که عقب عقب رفت و دولا شد فوری از در رفتم بیرون
نفسم از زیبایی و بزرگی عمارت بند اومد
خیلی قشنگ بود و خیلی ام بزرگ
فوری از پله های زیادش تند و تند رفتم پایین
آخ. زخمم...
دستمو به نزده ها تکیه دادم
خیلی درد داشتم نباید میدویدم
لئون و اون پسره داشتن از پله ها میومدن پایین
هر چی قدرت داشتم جمع کردم و از پله ها دویدم پایین
در بزرگ عمارت رو باز کردم و با تعداد زیادی نگهبان که دم در وایساده بودن شوکه شدم و وایسادم
نمیتونستم با همشون مقابله کنم
ولی نباید تسلیم میشدم
دویدم سمت در خروجی. فقط میدویدم
توی راه تا در پر از سنگ بود و منم با پای برهنه میدویدم
سنگا پامو زخم میکردن
یهو افتادم روی زمین
نگهبانا جلوم وایسادن
من سریع بلند شدم تا باهاشون مقابله کنم ولی یه دفعه یکی از پشت کمرمو گرفت
همزمان دستامو هم محکم گرفته بود نمیتونستم تکون بخورم
داد زدم: ولم کن عو•••••ضیییی°°ییییییییی!
برگشتم و دیدم لئونه
منو مثل پر کاه بلند کرد
لگد میپروندم و تکون میخوردم ولی فایده ای نداشت
مثل دیوونه ها خودمو تکون میدادم
درد داشتم ولی بازم خودمو تکون میدادم
لئون گفت: کوچولو، تکون خوردنات فایده نداره آخرشم تو دستای منی
فقط با یه دست منو از پشت بلند کرده بود
یه دستمال رو گذاشت جلوی بینیم
بوی یه گاز کل بینی ام رو پر کرد
سرم رو تکون میدادم ولی دستشو برنمیداشت
پاهام سست و بدنم شل شد
و بر خلاف چیزی که میخواستم، نتونستم فرار کنم و از حال رفتم
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۱۷
لئون
در اتاق رو باز کرد که بره بیرون و برایان دم در وایساده بود
مشت خیلی محکمی زد توی دلش طوری که برایان عقب عقب رفت
حقش بود
به برایان گفتم: خودتو جمع کن! نباید بزاریم فرار کنه
داشت از پله ها میدوید پایین و به نرده ها تکیه داد
معلوم بود درد داره
در رو باز کرد و روی سنگا دوید
خورد زمین
سریع دویدم و وقتی بلند شد از پشت گرفتمش و بلندش کردم
خیلی داشت تکون میخورد
توی دلم پوزخند زدم. بی فایده بود، کوچولو
دستمالی که آغشته به مواد بیهوش کننده بود رو در آوردم و گذاشتم جلوی بینیش
بیهوش شد و از حال رفت
برایان گفت: این دفعه ببندش تا من به جک زنگ بزنم تا خودشون ببرنش
با عصبانیت گفتم: دستت به گوشیت خورد دستتو میشکنم
بعد لینا رو بلند کردم و رفتم سمت عمارت و برایان رو هاج و واج پشت سرم جا گذاشتم
رفتم سمت اتاق خالی عمارت
نشوندمش روی صندلی و بستمش به صندلی و از اتاق رفتم بیرون
حداقل ده دقیقه دیگه به هوش میومد و من باید یه جوری راضیش میکردم تا هارد رو بده وگرنه واقعا نمیدونستم چیکار کنم
مجبور میشدم بدمش به جک و دار و دسته اش یا خودم کارشو تموم کنم
ده دقیقه بعد رفتم سمت اتاقش و در رو باز کردم
بیدار بود و داشت تقلا میکرد ولی نتونست خودشو آزاد کنه.وقتی دید اومدم تو با چشمایی قرمز و عصبانی بهم نگاه کرد
لینا
چشمامو باز کردم و دیدم که به صندلی بسته شدم. واقعا وضعیت رومخی بود
در اتاق باز شد و لئون اومد تو
با عصبانیت بهش نگاه کردم و روم رو ازش برگردوندم
نمیخواستم بهش نگاه کنم
اومد و خم شد جلو ام و چونه ام رو گرفت و سرم برگردوند سمت خودش
گفت: کوچولو، چرا روت رو ازم برمیگردونی؟
گفتم: گمشو
لئون گفت: اگه بهم بگی چرا اون هارد رو میخوای نگه داری برای خودت آزادت میکنم که بری
گفتم: اگه اینقدر میخوای بدونی بیا بهت بگم، چون میخوام بدونم قاتل پدر و مادرم کیه و ازش انتقام بگیرم
لئون گفت: خب این چه ربطی به اون هارد داره؟
گفتم: طبق اطلاعات ما توی اون هارد اطلاعات مخفی زیادی هست ممکن بود اطلاعات خانواده ی منم باشه پس تا نفهمم توش چیه پسش نمیدم
لئون گفت: توی اون هارد اطلاعات قا••چاق م••واد مخ••در، قیمت هاشون و لیستی از اسم کسایی که توی این کار دست دارن و اسم مشتری ها وجود داره، هیچ اطلاعاتی درباره ی ق••تل توش نیست بهت قول میدم برای همینه که همه میخوان اون هارد رو پس بگیرن و از من خواستن بدزدمت. اگه نگی اون هارد کجاست اونا میکشنت. فقط بهم بگو هارد کجاست. قول میدم آزادت کنم و حتی کمک کنم قاتل پدر و مادرت رو پیدا کنی
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۱۸
یکم فکر کردم. توی داشبورد ماشین مارتا گذاشته بودمش
گفتم: توی ماشین دستیارم جاش گذاشتم
لئون گفت: مرسی که گفتی
و رفت سمت در اتاق
گفتم: تو قول دادی، قول دادی آزادم کنی!
لئون گفت: امیدوارم یه روزی بتونم
و در رو بست
جیغ کشیدم: عوضی آشغال! تو قول داده بودی
تقلا کردم، دست و پا زدم
نتونستم خودمو آزاد کنم
حالا میرفت سراغ مارتا
چیکار کنم؟
چیکار باید میکردم؟
لئون
هنوز صدای فریاداش میومد
برایان گفت: چیکارش کردی؟
گفتم: هیچی
از عمارت رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم و سمت مرکز پلیس مخفی راه افتادم
باید میرفتم و ماشین مارتا کالیا رو پیدا میکردم
از ماشینم پیاده شدم
وارد پارکینگ شدم
با یه کد کلیدواژه در ماشینش رو باز کردم و ماشین رو گشتم
در داشبورد رو باز کردم و هارد رو پیدا کردم
عالیییییی
خیلی خوشحال شدم
یهو با صدای کلیک تفنگ به جلو ام نگاه کردم
مارتا بود که تفنگشو جلوم نشونه گرفته بود
گفت: دستاتو بگیر بالا! توی ماشین من چه غلطی میکنی؟
گفتم: چیزی که مال خودمه رو برمیدارم. بهتره که وانمود کنی منو ندیدی و خیلی عادی برگردی به مرکز، وگرنه مامور لینای عزیزت میمیره.
با شنیدن اسم لینا جا خورد
با عصبانیت گفت: پس تو بودی! لینا رو برگردون کاری باهاش نداشته باش
با خنده گفتم: قولی نمیدم
رفتم سوار ماشینم شدم و راه افتادم
توی راه گوشیم زنگ خورد. کامیلا بود
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۱۹
با عصبانیت جواب دادم و گفتم: کامیلا مگه بهت نگفتم همه چیز تموم شده؟ مگه نگفتم دیگه بهم زنگ نزن؟
کامیلا گفت: آره گفتی ولی داری اشتباه فکر میکنی لئون
من واقعا دوست دارم اون حرفا الکی بود همش چرت و پرت بود
گفتم: ببین کامیلا من فقط به خاطر قرارداد های خانواده هامون باهات موندم داشتم تلاش میکردم بهت عشق بورزم ولی خودت لیاقت نداشتی
کامیلا گفت: داری اشتباه فکر میکنی
با پوزخند گفتم: اشتباه؟ خودم شنیدم که به برایان میگفتی تو فقط عمارت و ثروت منو میخوای و به زودی از چنگم درشون میاری
کامیلا گفت: اونا رو الکی گفتم!
گفتم: آره جون خودت
گوشی رو قطع کردم
به برایان زنگ زدم و گفتم: به جک بگو هارد رو پس گرفتم بیاد بگیره و بره تحویل بده. لینا در چه حاله؟
برایان گفت: از کی تا حالا حال و احوال اون برات مهمه؟
خب، تا همین نیم ساعت پیش داشت داد و بیداد میکرد ولی الان دیگه ساکت شده
گفتم: برو بهش سر بزن ببین حالش خوبه یا نه
برایان گفت: که دوباره کتک بخورم؟ من از این میترسم نه نمیرم
گفتم: خاک تو سر ترسو ات کنن
لینا
منو با طناب بسته بود به صندلی
من سال ها آموزش دیده بودم برای همچنین موقعیت هایی
از پشت با انگشتام با گره ور رفتم
در عرض دو دقیقه، گره دستام رو باز کردم
رفتم سراغ پاهام
کامل آزاد شدم
دو ساعت آنقدر دستمو تکون دادم و کشیدم که مچ دستم زخم و کبود شده بود
من دیگه نمیتونستم حتی واسه ی یه ثانیه هم توی این عمارت کوفتی بمونم. باید میزدم بیرون
آروم گوشه ی در اتاق رو باز کردم
کسی توی راهرو نبود به جز یه خدمتکار
صدا زدم: خانم میشه بیای اینجا؟
خدمتکار بیچاره اومد جلو و گفت: بله خانم، با من کاری داشتید؟
گلوشو گرفتم و کشوندمش توی اتاق و در رو بستم
همونجور که فشار میدادم گفتم: میری و یه لباس عین لباسی که همتون میپوشید برام میاری با سوییچ یه ماشین، فهمیدی؟
خدمتکاره با ترس و لرز گفت: ب...بله
از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یه دست لباس سیاه و سفید عین مال خودش برگشت
گفت: خانم من اجازه ندارم که وارد پارکینگ بشم سوئیچ ها اونجان.
لباسا رو گرفتم و گفتم میتونی بری
لباسا رو پوشیدم و مینی اسکارف کوچولو اش هم سر کردم. یه کوچولو خندیدم، بامزه شده بودم
در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون
آروم آروم از پله ها رفتم پایین
همون پسره که با مشت زده بودمش روی مبل لمیده بود و با گوشیش ور میرفت
آروم از جلوش رد شدم. اصلا منو ندید
در رو باز کردم و رفتم بیرون. عجب باغ بزرگی بود
زیر لب با خودم میگفتم: پارکینگ، پارکینگ کجاست؟
دور و بر ساختمون رو نگاه کردم و یه در ریموت دار دیدم که مثل درای پارکینگ بود و ریموتش به دیوار وصل بود
دکمه اش رو زدم و در باز شد
یااااا صاحب پولداریییی! بیشتر از پنجاه تا ماشین مدل بالای لوکس اونجا بود با یه میز که همه ی سوییچ ها روش چینده شده بودن
کودومو بردارم حالا؟
یکی از ساده ترین سوئیچ ها رو برداشتم و کلیدشو زدم
یکی از ماشینا که از همه شیک تر بود چراغش روشن شد
رولزرویس!
پراااممممم
نه نه! یه چیز دیگه برمیدارم. مرسدس بنز کوچیک تره راحت میرم. سوییچ بنز رو برداشتم و کلیدشو زدم
واووو مدل بالاترین بنز بود. سوار شدم و ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ اومدم بیرون
نزدیک به در اصلی که رسیدم نگهبانا در آهنی بزرگ رو برام باز کردن، بدون این که حتی نگاه کنن که سرنشین این ماشین کیه
احمقا! به هر حال بلاخره تونستم از اون عمارت خراب شده بزنم بیرون!
با سرعت هر چه تمام تر توی جاده میرفتم
بعد از نیم ساعت رسیدم خونه ام
از ماشین پیاده شدم و رفتم تو
از پله ها بالا رفتم و در خونه ام رو باز کردم
هوففففف! بلاخره اومدم خونه!
لئون
رسیدم عمارت و از ماشین پیاده شدم
رفتم تو
برایان روی مبل لمیده بود و سرش توی گوشیش بود
گفتم: خونه ی خاله نیست اینجا جمع کن خودتو
برایان گفت: باشه باشه
رفتم طبقه ی بالا و در اتاق لینا رو باز کردم
طناب ها روی زمین افتاده بودن و لینا نبود!
رفتم پایین و گفتم: نیست! رفته!
برایان بلند شد و نشست
گفت: یعنی چی که نیست؟ مگه میشه؟
گوشیم رو برداشتم و به جک زنگ زدم
گفتم: هارد رو گرفتم دیگه نیازی به کشتن دختره نیست.
جک خندید و گفت: چرا نیست؟ اون مهمونی رو دیده، پوششمون رو دیده، تو رو دیده، منو دیده. چه دلیلی داره نکشیمش؟ من تا یه ساعت دیگه میرسم اونجا و هارد رو تحویل میگیرم تا بدم به عمو ات و دختره رو میبرم تا سر به نیست کنم
گفتم: فرار کرده
جک داد زد: یعنی چی که فرار کرده؟ مگه تو نگهبان نداری؟ عرضه ندارن؟
گفتم: نمیدونم الان کجاست
جک گفت: خونه اش. مگه نه؟ برنامه عوض شد، میریم سراغش. خداحافظ، لئون.
گوشی قطع کرد
لع••نتی! حالا چیکار باید میکردم؟
سریع رفتم توی پارکینگ و سوار ماشینم شدم
من باید زود تر از اونا میرسیدم و یه کاری میکردم
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۰
لینا
اولین کاری که کردم این بود که اون لباسای خدمتکاری رو در آوردم و یه تیشرت ساده ی مشکی و یه شلوار جین پوشیدم
بعدم موهامو شونه زدم. هوففففف! چه روز مزخرفی بود
رفتم سراغ یخچال و درش رو باز کردم و پیتزای دو شب پیش رو برداشتم و مثل هیولاها خوردم. واقعا گشنه ام بود!
بعدم رفتم گوشیمو بردارم که دیدم نیست
کل خونه رو دنبال گوشیم گشتم ولی پیداش نکردم
کجا بود؟ شایدم لئون برش داشته بود؟
اعصابم خورد شد. بیخیالش شدم و رفتم توی اتاقم
لباسمو بالا زدم و به زخمم نگاه کردم. بهتر شده بود ولی هنوز درد میکرد. یه کرم ترمیم کننده زدم بهش و از اتاق اومدم بیرون و خودمو انداختم روی مبل. هیچوقت به این اندازه خسته و کلافه نبودم و اینقدر از اومدن به خونه خوشحال نبودم. توی همین فکرا بودم که با شنیدن صدای در زدن به خودم اومدم. یعنی کی بود؟
رفتم توی آشپزخونه و یه چاقو برداشتم و رفتم سمت در و در رو باز کردم
لئون بود!
فوری اومدم در رو ببندم که با پاش مانع بسته شدن در شد.
اومد تو و در رو بست
کmرم رو گرفت و منو چsبوند به دیوار. اومدم بگم چه غلtی داری میکنی ولی دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت: چرا از دستم فرار میکنی، کوچولو؟ دیگه باید با چی ببندمت یعنی؟
بعد از یکم مکث گفت: اونا دنبالتن
بعد دستمو گرفت و منو کشوند توی اتاق و گفت: برو زیر تخت
از سر ناچاری رفتم زیر تخت
لئون هم خزید و اومد زیر تخت
گفتم: کی دنبال منه چه خبره.....
دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت: هیسس!
بعد از پنج دقیقه صدای بالا اومدن تعداد زیادی آدم از پله ها اومد. در رو شکستن و اومدن تو
چه خشن! در عزیزم شکست...
یکیشون یه خیلی آشنا بود و یه تفنگ دستش بود جلو وایساد و به اونا گفت: همه جا رو بگردین
همه اشون پخش شدن و خونه رو گشتن
یکیشون اومد توی اتاق و در کمد رو باز کرد و توشو نگاه کرد. چیزی پیدا نکرد و از اتاق رفت بیرون. دوست داشتم داد بزنم: خو د آخه احمق، زیر تخت! ولی یادم اومد که به نفع خودم شده که زیر تخت رو چک نکرده
بعد از ده دقیقه گشتن، رفتن پیش اون پسره و گفتن: اینجا نیست، رئیس
رئیسشون گفت: احتمالا هنوز نرسیده یا رفته یه جایی. دو ساعت دیگه برمیگردیم
بعد همشون از در خارج شدن و صدای گروپ گروپ پایین رفتنشون از پله ها اومد
بعد از ۵ دقیقه صدای ماشیناشونو شنیدم که رفتن
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۱
از زیر تخت اومدم بیرون
گفتم: اونا کی ان؟
لئون گفت: جک و دار و دسته اش که ماموریت دارن تو رو بکشن
گفتم: لابد از طرف تو؟
لئون گفت: نه از طرف عمو ام. چون تو توی روند معامله و کسب و کار ما اختلال ایجاد کردی و از همه مهم تر این که پلیسی. اگه اون هارد به دست پلیس برسه و بازش کنن همه توی دردسر میوفتیم و خیلی ها دستگیر میشن
گفتم: اینم از این. حالا برو بیرون. تو قول داده بودی بزاری برم ولی زدی زیر قولت.
لئون گفت: اونا برمیگردن نباید اینجا بمونی کوچولو
گفتم: آره دیگه میرم خونه ی مارتا یا میرم مرکز دیگه اونش به جناب عالی ربطی نداره
لئون گفت: فکر میکنی اونجا جات امنه؟
گفتم: آره صد البته. اصلا امن نباشه برم کجا؟
لئون گفت: عمارت من
گفتم: آره بابا حتما. اگه بمیرم هم نمیام...
لئون گفت: هر جا بری اونا پیدات میکنن و میکشنت پس از اونجایی که به زودی میمیری حرفی ندارم
گفتم: میدونی چیه؟ میام ولی فقط امشب
بعد در شکسته ی خونه ام رو با لگد باز کردم و رفتم بیرون و از پله ها رفتم پایین
لئون هم دنبالم اومد
بیرون وایساده بودم. یه لامبورگینی سیاه جلوی در پارک بود. آخریننن مدلللللل. خوش به حال کسی که این ماشین مال اونه. یهو یکی چراغاش روشن شد و بیب صدا داد. در ماشین به صورت اتوماتیک باز شد
چه باحال! ولی بازم واکنشی نشون ندادم غیر از یه لبخند خیلی کوچیک
لئون گفت: بشین مامور کوچولو
گفتم: ماشین توعه؟!
خندید و گفت: چی فکر کردی؟
رفت نشست توی ماشین و بوق زد تا من سوار بشم
نشستم توی ماشین و در به صورت اتوماتیک بسته شد
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۲
ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم
دستمو دراز کردم سمتش و گفتم: گوشیم
لئون خندید و گفت: از کجا فهمیدی دست منه؟
گفتم: رد کن بیاد
گوشیمو در آورد و بهم داد
۴۰ تا میس کال از مارتا داشتم
یکیش برای دو دقیقه پیش بود.
خب پس، مارتا سالم بود
لئون تند تر روند و سرعت ماشین رو هی بیشتر کرد
شیشه ها رو هم داد پایین
موهام توی هوا در حال رقصیدن بودن
داد زدم: اگه تصادف کنی هر دوتامون میمیریییمممم
سرعت ماشین رو برد بالاتر
توی جاده خیلی تند داشتیم میرفتیم جاده هم خلوت بود
لئون خندید و گفت: نترس تصادف نمیکنم کوچولو
گفتم: من کوچولو نیستم حواست به جاده باشه!
لئون گفت: چرا؟ جریمه ام میکنی خانم پلیسه؟
دستمو از شیشه بردم بیرون
باد سرد بیرون میخورد به صورتم
باحال بود
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۳
برای اولین بار بعد از مدت ها لبخند زدم و احساس شادی کردم
به خودم اجازه دادم تا لذت ببرم و بخندم
لئون گفت: انگاری داره بهت خوش میگذره کوچولو
با خنده گفتم: نه اصلا
ولی خب خودمم میدونستم که حتی برای یه لحظه ام که شده خوشحال شدم
رسیدیم عمارت
به بزرگیش دقت نکرده بودم، یه کاخ بود!
توی باغ خوشگلش راه رفتم تا به در رسیدم و در رو باز کردم و داخل شدم
همون پسره که زده بودمش رو مبل خوابیده بود
گفتم: برادرته؟
لئون گفت: نه رفیقمه. اسمش برایانه.
بعد با خنده گفت: لازم نبود بزنیش
گفتم: دفاع از خود بود
لئون گفت: یکی از اتاق های خالی طبقه ی بالا رو انتخاب کن و برو توش
رفتم تو همون اتاقی که اولین بار توش بیدار شدم و در رو بستم
چراغ اتاق رو روشن کردم و نشستم روی تخت
چرا قبول کردم باهاش بیام؟
جوابی پیدا نکردم براش
یکی در زد
در رو بار کردم و دیدم همون خدمتکاره است که تهدیدش کرده بودم
با یه نگاه پر از ترش و کینه گفت: خانم، شام چی میل دارید؟
شام؟ نه بابا؟ یعنی اینقدر متشخصه؟
منم که همیشه گشنم بود. گفتم: پیتزا با نوشابه
داشت میرفت که گفتم: خانم، مرسی بابت اون لباسا
در رو کوبید به هم
زهر مار زنیکه ی وحشی. حالا انگار چیکارش کرده بودم
گوشیمو برداشتم و یکم باهاش ور رفتم. به عکسام با پدر و مادرم نگاه کردم. چه خاطرات قشنگی داشتیم با هم. کم کم داشت گریه ام میگرفت که صدای در زدن اومد
در رو باز کردم. خدمتکاره با یه سینی که توش پیتزا و یه لیوان بزرگ نوشابه بود برگشت
سینی رو داد دستم و رفت
پیتزا رو بو کردم. عجب عطر و بویی! نشستم رو زمین و مثل چی پیتزا رو تو پنج دقیقه تموم کردم
خیلی خوشمزه بود. بعدم نوشابه رو سر کشیدم
دلم نوشیدنی میخواست...
در رو باز کردم و دیدم خدمتکاره داره راهرو رو با ۵ تا دیگه خدمتکار تمیز میکنه
گفتم: خانم، میشه برام نوشیدنی بیاری؟
یه جوری نگام کرد انگار بهش گفته بودم برو برام خار مادرتو بیار
وا. مگه ارث باباتو خوردم زنیکه؟
گفت: بله خانم حتما
رفتم توی اتاق و منتظر موندم. بعد از دو دقیقه در زد و یه شیشه پر از نوشیدنی با یه لیوان داد دستم و رفت
نوشیدنی رو ریختم توی لیوان و سر کشیدم. یه باند مافیا دنبالم بودن. تا ابد که نمیتونستم اینجا بمونم. اگه میرفتم مرکز هم که میگفتن تا حالا کجا بودی که مافیاها دنبالتن
زخمم تیر کشید
در شیشه رو باز کردم و سر کشیدم
بعد از نیم ساعت نوشیدنی خوردن حسابی مsت شده بودم. تلو تلو خوران در اتاق رو باز کردم. هیچ کس توی راهرو نبود. خواستم یکم توی عمارت بچرخم. از پله ها رفتم پایین. یه تلویزیون خیلی بزرگ با مبل های چرمی و شیک اونجا بود و اون طرف میز بیلیارد
راه رفتن برام سخت شده بود. دیگه خوابم گرفته بود باید میرفتم بخوابم. از پله ها رفتم بالا و در یه اتاق رو باز کردم و رفتم توش.
خشکم زد. انگاری اشتباهی اومده بودم تو اتاق لئون!
اتاقش سه برابر اتاق من بود با تم مشکی و یکم سفید
چه اتاق شیکی. نگاهم افتاد با جلوم که لئون وایساده بود و لباس تنش نبود
خیلی عضلانی بود. عجب هیکلی ساخته بود. هر چند خودمم هیکلم ورزشکاری بود.
وای شانس منو ببین اومدم تو اتاقش اینم لباس تنش نیست
روم رو برگردوندم. گفتم: چرا لباس نمیپوشیییییی
لئون اومد نزدیک تر و گفت: تو چرا اومدی تو اتاق من با اون لپای سرخ شده ات؟
لئون
داشتم لباسمو عوض میکردم که یهو در اتاقم باز شد و لینا اومد تو. اینجا چیکار میکرد؟ حالا شانس من الان لباس تنم نیست
داشت تلو تلو میخورد معلوم بود زیادی خورده
تا نگاهش افتاد به من سریع روشو برگردوند و گفت: چرا لباس نمیپوشی؟
چه پر رو! بدون اجازه اومده تو اتاق من بعد میگه چرا لباس نپوشیدی
گفتم: تو چرا اومدی تو اتاق من؟
گفت: خوابم میاد، اتاقت حداقل تخت داره نه؟
معلوم بود اصلا نمیفهمه چی داره میگه. آخه اون دختر خشن الان دنبال تخته؟!
تاتی تاتی اومد جلوتر
پاش توی پاش گیر کرد و داشت میوفتاد زمین که کمرشو گرفتم
کشوندمش جلوتر و گفتم: تو زیادی خوردی باید کمتر میخوردی
مثل بچه ها داشت حرف میزد
گفت: چرا نمیزاری برم بخوابم؟
بعد خندید و گفت: با اون بدن هیکلی ات
خندیدم
گفتم: پس یه روی اینجوری ام داری؟
بلندش کردم که گفت: چه زوری دارییی
شایدم دیوونه شده؟
دوباره خندیدم
بامزه
بردمش توی اتاق بغلی ام که اتاق خودش بود و گذاشتمش روی تخت.
بطری نصفه ی نوشیدنی رو از روی میز برداشتم و گفتم: دیگه نخور
برگشتم سمتش که دیدم خوابیده
چرا امشب اینقدر بامزه شده بود؟
https://eitaa.com/mafialover