#پارت۲۳
برای اولین بار بعد از مدت ها لبخند زدم و احساس شادی کردم
به خودم اجازه دادم تا لذت ببرم و بخندم
لئون گفت: انگاری داره بهت خوش میگذره کوچولو
با خنده گفتم: نه اصلا
ولی خب خودمم میدونستم که حتی برای یه لحظه ام که شده خوشحال شدم
رسیدیم عمارت
به بزرگیش دقت نکرده بودم، یه کاخ بود!
توی باغ خوشگلش راه رفتم تا به در رسیدم و در رو باز کردم و داخل شدم
همون پسره که زده بودمش رو مبل خوابیده بود
گفتم: برادرته؟
لئون گفت: نه رفیقمه. اسمش برایانه.
بعد با خنده گفت: لازم نبود بزنیش
گفتم: دفاع از خود بود
لئون گفت: یکی از اتاق های خالی طبقه ی بالا رو انتخاب کن و برو توش
رفتم تو همون اتاقی که اولین بار توش بیدار شدم و در رو بستم
چراغ اتاق رو روشن کردم و نشستم روی تخت
چرا قبول کردم باهاش بیام؟
جوابی پیدا نکردم براش
یکی در زد
در رو بار کردم و دیدم همون خدمتکاره است که تهدیدش کرده بودم
با یه نگاه پر از ترش و کینه گفت: خانم، شام چی میل دارید؟
شام؟ نه بابا؟ یعنی اینقدر متشخصه؟
منم که همیشه گشنم بود. گفتم: پیتزا با نوشابه
داشت میرفت که گفتم: خانم، مرسی بابت اون لباسا
در رو کوبید به هم
زهر مار زنیکه ی وحشی. حالا انگار چیکارش کرده بودم
گوشیمو برداشتم و یکم باهاش ور رفتم. به عکسام با پدر و مادرم نگاه کردم. چه خاطرات قشنگی داشتیم با هم. کم کم داشت گریه ام میگرفت که صدای در زدن اومد
در رو باز کردم. خدمتکاره با یه سینی که توش پیتزا و یه لیوان بزرگ نوشابه بود برگشت
سینی رو داد دستم و رفت
پیتزا رو بو کردم. عجب عطر و بویی! نشستم رو زمین و مثل چی پیتزا رو تو پنج دقیقه تموم کردم
خیلی خوشمزه بود. بعدم نوشابه رو سر کشیدم
دلم نوشیدنی میخواست...
در رو باز کردم و دیدم خدمتکاره داره راهرو رو با ۵ تا دیگه خدمتکار تمیز میکنه
گفتم: خانم، میشه برام نوشیدنی بیاری؟
یه جوری نگام کرد انگار بهش گفته بودم برو برام خار مادرتو بیار
وا. مگه ارث باباتو خوردم زنیکه؟
گفت: بله خانم حتما
رفتم توی اتاق و منتظر موندم. بعد از دو دقیقه در زد و یه شیشه پر از نوشیدنی با یه لیوان داد دستم و رفت
نوشیدنی رو ریختم توی لیوان و سر کشیدم. یه باند مافیا دنبالم بودن. تا ابد که نمیتونستم اینجا بمونم. اگه میرفتم مرکز هم که میگفتن تا حالا کجا بودی که مافیاها دنبالتن
زخمم تیر کشید
در شیشه رو باز کردم و سر کشیدم
بعد از نیم ساعت نوشیدنی خوردن حسابی مsت شده بودم. تلو تلو خوران در اتاق رو باز کردم. هیچ کس توی راهرو نبود. خواستم یکم توی عمارت بچرخم. از پله ها رفتم پایین. یه تلویزیون خیلی بزرگ با مبل های چرمی و شیک اونجا بود و اون طرف میز بیلیارد
راه رفتن برام سخت شده بود. دیگه خوابم گرفته بود باید میرفتم بخوابم. از پله ها رفتم بالا و در یه اتاق رو باز کردم و رفتم توش.
خشکم زد. انگاری اشتباهی اومده بودم تو اتاق لئون!
اتاقش سه برابر اتاق من بود با تم مشکی و یکم سفید
چه اتاق شیکی. نگاهم افتاد با جلوم که لئون وایساده بود و لباس تنش نبود
خیلی عضلانی بود. عجب هیکلی ساخته بود. هر چند خودمم هیکلم ورزشکاری بود.
وای شانس منو ببین اومدم تو اتاقش اینم لباس تنش نیست
روم رو برگردوندم. گفتم: چرا لباس نمیپوشیییییی
لئون اومد نزدیک تر و گفت: تو چرا اومدی تو اتاق من با اون لپای سرخ شده ات؟
لئون
داشتم لباسمو عوض میکردم که یهو در اتاقم باز شد و لینا اومد تو. اینجا چیکار میکرد؟ حالا شانس من الان لباس تنم نیست
داشت تلو تلو میخورد معلوم بود زیادی خورده
تا نگاهش افتاد به من سریع روشو برگردوند و گفت: چرا لباس نمیپوشی؟
چه پر رو! بدون اجازه اومده تو اتاق من بعد میگه چرا لباس نپوشیدی
گفتم: تو چرا اومدی تو اتاق من؟
گفت: خوابم میاد، اتاقت حداقل تخت داره نه؟
معلوم بود اصلا نمیفهمه چی داره میگه. آخه اون دختر خشن الان دنبال تخته؟!
تاتی تاتی اومد جلوتر
پاش توی پاش گیر کرد و داشت میوفتاد زمین که کمرشو گرفتم
کشوندمش جلوتر و گفتم: تو زیادی خوردی باید کمتر میخوردی
مثل بچه ها داشت حرف میزد
گفت: چرا نمیزاری برم بخوابم؟
بعد خندید و گفت: با اون بدن هیکلی ات
خندیدم
گفتم: پس یه روی اینجوری ام داری؟
بلندش کردم که گفت: چه زوری دارییی
شایدم دیوونه شده؟
دوباره خندیدم
بامزه
بردمش توی اتاق بغلی ام که اتاق خودش بود و گذاشتمش روی تخت.
بطری نصفه ی نوشیدنی رو از روی میز برداشتم و گفتم: دیگه نخور
برگشتم سمتش که دیدم خوابیده
چرا امشب اینقدر بامزه شده بود؟
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۴
لینا
صبح روز بعد با سردرد از خواب بیدار شدم
بلند شدم و نشستم. آخرین چیزی که از شب قبل یادم بود این بود که رفته بودم توی اتاق لئون
چشمام گرد شد. نه، قطعا یه خواب بوده چون من روی تخت خودم بیدار شدم. با همین فکرا خیال خودمو راحت کردم. بلند شدم و رفتم سمت آینه و یه شونه برداشتم و موهامو شونه زدم بعد رفتم دستشویی و به صورتم آب زدم
بعد رفتم طبقه ی پایین و با دیدن لئون روی مبل تعجب کردم
با طرز نگاهش فهمیدم که انگار دیشب خواب ندیده بودم
واییییییییییی یعنی چیکار کرده بودم؟ چی گفته بودم بهش؟
گفت: انگاری دختر تخت دوستمون بیدار شده
تازه حرفای شب قبل یادم اومد واییییییی
ولی خونسردی خودمو حفظ کردم و گفتم: به اتاق اشتباهی اومده بودم آقایی که لباس نمیپوشیدی
خنده ی دندون نمایی کرد
چه دندونای سفیدی
بعد به صبحونه ی مفصلی که جلوش چینده شده بود اشاره کرد و گفت: پلیس کوچولو بیا صبحونه بخور
حرصم گرفت. هی بهم میگفت کوچولو. بزنم دهنتو صاف کنم مرتیکهههه
رفتم نشستم روی صندلی و یه بشقاب پنکیک برداشتم و گفتم: حالا چیکار کنیم به نظرت؟
لئون گفت: فعلا اینجا بمون تو اوضاع درست بشه
یه تیکه پنکیک گذاشتم توی دهنم و گفتم: اونقدرام ضعیف نیستم میرم مرکز و کمک میگیرم
لئون گفته: بهتره پلیس رو قاطی این ماجرا نکنی چون فایده ای نداره. خودمون باید یه جوری اوضاع رو درست کنیم. اگه تا یه مدت خبری ازت نباشه فکر میکنن از کشور خارج شدی و بیخیالت میشن
گفتم: خب، انگاری مجبورم اینجا بمونم نه؟
صبحونه ام رو خوردم و گفتم: توی عمارتت هیچی نداری؟ سرگرمی نداری؟
لئون گفت: انگاری مامور کوچولو حوصله اش سر رفته آره؟
گفتم: کوچولو؟ واقعا؟
قدم تا یکم بالاتر از شونه هاش میرسید و دختر قدبلندی بودم ولی هی بهم میگفت کوچولو
لئون گفت: پس دنبالم بیا
همراهش تا طبقه ی بالا رفتم و رسیدیم به یه اتاق
در اتاق رو باز کرد
راستش پرام ریخت یه کتابخونه ی خیلییییی بزرگ بود که هزاران کتاب توش بود
https://eitaa.com/mafialover
درود به شما ممبرای عزیزم و همسایه های گلم
خیلی ها فقط به خاطر پارت ندادن لفت دادن ولی اونایی که موندین و همراهیم کردین خیلی ممنونم ازتون💞
من دوست مجازی زیاد ندارم و فک کنم همسایه هام دوستم ندارن ولی همتونو دوست دارم❤
تا چند ساعت دیگه سال جدید شروع میشه و وارد سال ۱۴۰۵ میشیم خواستم پیشاپیش بهتون تبریک بگم و سالی پر از شادی و آرامش براتون آرزو کنم امیدوارم توی سال جدید آنقدر بخندین که غصه هاتون فراموشتون بشه و به آرزو های قشنگتون برسید💘
زیاد بلد نیستم قربون صدقه برم پس سرتونو درد نمیارم مرسی که همراهم بودین و هستین💕🥺
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۵
دهنم باز مونده بود ولی زود بستمش
زیاد اهل کتاب کتاب خوندن نبودم، چون اصلا وقتشو نداشتم. پرونده ها رو میخوندم، سرنخ پیدا میکردم و کار میکردم ولی اینجا خیلی باحال بود
یه کتابخونه ی شیک با یه عالمه قفسه هایی با چوب بلوط
لئون گفت: قشنگه نه؟ ولی اصل کار اینجاست
یکی از قفسه ها رو مثل در باز کرد و یه راهروی مخفی پشتش بود. پرااامممممم خیلی خفن بوووود
با هم از اون راهرو رد شدیم و رسیدیم به یه در. در رو باز کردیم و رسیدیم به اتاق خیلی بزرگ که یه طرفش بولینگ بود، یه طرفش یه عالمه دم و دستگاه های خفن پی اس و دستگاه های بازی و یه تلویزیون خیلی بزرگ با یه مبل نرم جلوش که جون میداد لم بدی و فیلم ببینی و اون طرف یه دستگاه پاپکورن ساز کوچولو
انگار این پسر بلد بود چجوری به خودش حال بده
لئون گفت: خب، بیا اینم بازی، کوچولو
گفتم: تو اینجا تنهایی چیکار میکنی؟
لئون گفت: تنها نبودم، تا همین چند وقت پیش. اینجا رو من و برادرم ساختیم چون اینجا خونه ی پدری منه. ما به بهونه ی کتاب خوندن میومدیم اینجا و کلی بازی میکردیم و خوش میگذروندیم تا این که...
بعد سکوت کرد و چیزی نگفت
گفتم: تا این که چی شد؟
لئون گفت: برادرم عاشق شد. عاشق یه دختر به اسم ماری ولی پدرم ازش خوشش نمیومد واسه ی همین برادرم با اون دختر فرار کرد و همون شب اونا تصادف کردن و مردن. کار پدرم بود. مطمئنم. اون حتی به پسر خودش هم رحم نکرد
برای اولین بار غم و اندوه رو توی چهره اش دیدم
لئون گفت: من برادر بزرگش بودم، وظیفه ی من بود ازش محافظت کنم ولی نتونستم. من حتی نتونستم این اتفاق رو به روی پدرم بیارم.
گفتم: اون شب... اون شبی که پدر و مادرم کشته شدن تولدم بود. پدرم گفته بود که نمیره سر کار ولی کیف پولش رو جا گذاشته بود. من مرتب اصرار میکردم که اون بره کیف پولش رو برداره تا شام بخره برام. شاید اگه من اصرار نمیکردم اون نمیرفت اونجا و الان اونا زنده بودن. ما همه دوست داریم اتفاقات رو تقصیر خودمون بندازیم ولی مرگ برادرت تقصیر تو نبود، کار پدرت بود اینو با خودت مرتب تکرارش کن
لئون با خنده گفت: چه خوب نصیحت میکنی. حالا نظرت چیه یه دست پی اس بزنیم؟
نشستیم روی مبل و بازی کردیم. توی اکثر بازی ها مساوی شدیم. بعد رفتیم بولینگ بازی کردیم. هدف گیری لئون عالی بود و مرتب اون برنده میشد
بعد از چند ساعت واقعا خسته شده بودیم و در کتابخونه رو باز کردیم و رفتیم بیرون. از پله ها پایین رفتیم و از در رفتیم بیرون توی باغ. دیگه شب شده بود
وسط باغ یه استخر خیلی بزرگ بود
رفتم کنار استخر وایسادم و گفتم: تو بولینگ رو با تقلب بردی اینو باید قبول کنی
لئون با خنده گفت: خانم کوچولو، تو چرا باخت رو قبول نمیکنی؟
با خنده اخم کردم. گفتم: متقلب!
لئون گفت: هی، اونجا رو نگاه کن!
گول خوردم و اون طرف رو نگاه کردم
هلم داد و افتادم توی استخر. از آب بیرون اومدم و گفتم: ای عوضیییییییییی!
از خنده شکمش رو گرفته بود و دولا شده بود
گفت: باید قیافه ات رو میدیدی!
و بازم خندید
شنا کنان جلوتر رفتم و پاچه ی شلوارش رو گرفتم و کشیدم توی استخر
اونم افتاد توی آب
خندیدم و گفتم: خب یه چیزایی میگفتی
لئون گفت: ای حقه باز
بعد یه عالمه آب پاشید روم
منم روش آب پاشیدم
میخندیدیم و روی هم آب میپاشیدیم
بعد از آب اومدم بیرون و آب روی موهامو چلوندم و گفتم: موهام خراب شد همش تقصیر توعهههه
لئون گفت: چقدر ناز و ادا داری تو خانم کوچولو
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۶
خندیدم و رفتم توی عمارت سمت اتاقم
لباسمو در آوردم و از توی حموم یه حوله آوردم و موهامو خشک کردم
فقط لباس زیرم تنم بود
داشتم موهامو خشک میکردم که یهو در اتاق باز شد
لئون گفت: در چه حالی......
که یهو چشمش افتاد به من
مرتیکههه ی بیشعوووووورررررر
گفتم: برو بیییییرووووونننننننن
با دهن باز داشت نگاه میکرد
تکون نمیخورد
یه لبخند همچین ملیح رو صورتش سبز شد
یه بالشت از روی تخت برداشتم و با تموم وجود پرتاب کردم تو صورتش آخی گفت و عقب عقب رفت منم در اتاقو بستم و قفل کردم
پسره ی...... خدایا چی بگم بهش
موهامو شونه کردم و در کمد لباسا رو باز کردم
لباسای خودم خیس بود امیدوار بودم یه لباس معمولی توی این کمد پیدا شه
همش لباسای مجلسی ولی خوشگل بود
من که لباس مجلسی نمیتونستم بپوشم
یه حوله برداشتم و خودمو باهاش پوشوندم
گوشه ی در اتاقم رو باز کردم و توی راهرو رو نگاه کردم
ته راهرو یه خدمتکار بود که داشت زمینو جارو میکشید
انگاری اینا فقط شبا کار میکنن
صدا زدم: اممم خانم خدمتکاااارررر
گیج برگشت و نگاهم کرد
گفتم: یه دقیقه بیا اینجا
خیلی آروم اومد سمتم و گفت: بله خانم، کاری دارید؟
گفتم: میتونی یه تیشرت و شلوار معمولی واسه من جور کنی؟
یه جوری نگاهم کرد انگار بهش گفتم برو از معدن، طلا استخراج کن بده دستم
چیزی نگفت و رفت!
زنییییکهههه ی میموووووون
اگه لباس درست درمون تنم بود الان گردنشو شکونده بودم
حالا باید چیکار میکردم؟ نه لباس درست درمونی داشتم نه هیچی دیگه
یعنی باید تا لباسام خشک بشن تو اتاقم میموندم؟
اینجوری که میپوسیدم توی اتاق
صدای در زدن اومد
در رو باز کردم و دیدم همون خدمتکاره است
یه دورس و شلوار سیاه داد دستم و گفت: بفرمایید خانم
قبل از این که چیزی بگم رفت
خب دستش درد نکنه!
لباسا رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون
من این لئون رو باید ادب میکردم! یعنی چی بدون در زدن عین گاو کله ات رو میندازی پایین میای تو بعد وایمیستی نگاه میکنی؟ وایسا فقط پیداش کنممممم
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۷
صبح روز بعد با صدای کوبیده شدن در اتاقم اونم به دفعات زیاد بیدار شدم
دوست داشتم دست اون کسی که داشت در میزد رو بشکونم
بلند شدم و در اتاقمو با شدت باز کردم
مثل دیوونه ها به کسی که توی چهارچوب در وایساده بود چشم غره رفتم
یه خدمتکار ریزه میزه بود که با دیدن قیافه ی من دو قدم با ترس و لرز رفت عقب
گفت: ب....بخشید.... ب...ب...یدارتون کردم؟
گفتم: معلوم نیست؟! دو دقیقه خواستیم بخوابیما
گفت: ببخشید خانم، دیشب برای صرف شام خیلی در زدم ولی مثل این که خواب بودید. ارباب وقتی فهمیدن که شما بدون شام خوابیدید خیلی عصبانی شدن و به ماها سرکوفت زدن که چرا زودتر برای شام صداتون نزدیم و دستور دادن برای اینکه گشنگی نکشید صبح برای صبحانه زودتر صداتون کنیم
توی دلم پوزخند زدم
یعنی اینقدر نگران منه؟ یه وقت گشنم نشه؟
خندم گرفته بود
البته بعد از دید زدن دیشبش تا صد سال دیگه دنبال جبران کردن باشه کمه
گفتم: باشه الان میام
بعد رفتم توی اتاقم و آب زدم به صورتم و موهامو شونه زدم و بعد از پله ها رفتم پایین
داشتم دور و بر رو نگاه میکردم که پیداش کنم که یهو یکی از پشت سرم بلند گفت: پخخخخخ!
ترسیدم و برگشتم سمتش
گفتم: مریضی؟ چیز کردم تو خودم مرتیکههههه
خندید
از اون خنده های مردونه ی جذاب که دندونای سفیدشو به نمایش میزاشت..... وات د؟ من چیکار دندوناش دارم آخههههه؟
لئون گفت: ترسو کوچولو. باید قیافه اتو میدیدی
مشتی به سینه اش زدم و گفتم: برو به خودت بخند
لئون رفت سمت در و گفت: خدمتکارا صبحونه ات رو میارن
تازه به تیپ قشنگش نگاه کردم، یه کت و شلوار سیاه و یه پیراهن سفید
کجا داشت میرفت؟
بعد هم در رو بار کرد و رفت
لئون
سوار ماشینم شدم و راه افتادم. توی راه به برایان زنگ زدم و گفتم: تا دو دقیقه دیگه میرسم، نظارت کامل داشته باشید
امروز موقعش بود، امروز مشتری هامون موaد ها رو تحویل میگرفتن. یه مشت لaشخور که واسه ی دو گرم اضافه برداشتن حاضر بودن آدم بکشن. منم باید اونجا میبودم، تا مشکلی پیش نیاد. از همه مهم تر جک هم اونجا بود. پسر عموم. پدرم دو تا برادر داشت. برادر بزرگش الان مسئول اداره و پخش مواده و پدر جکه. جک و کامیلا. اون اصرار داره که من باید با کامیلا ازدواج کنم تا از نظر مالی و امنیت تامینش کنم و خانواده هامون به هم نزدیک تر بشن تا کینه هامون رفع بشه
ولی من کامیلا رو نمیخواستم
برادر کوچیک پدرم هم اطلاعات رو سازمان دهی میکنه.
بلاخره رسیدم. مواد ها داشتن با موفقیت به ماشین های بار انتقال داده میشدن و جک هم اون کنار وایساده بود و داشت سیگار برگ میکشید
تا منو دید اومد جلو و گفت: سلام، پسر عموی عزیزم. حالت چطوره؟
چیزی نگفتم
جک گفت: خواهرم، کامیلا خیلی ناراحته. میگه باهاش به هم زدی. آخه چرا؟ دختر به اون شیرینی، روابط خانوادگی محکم، جذب کردن عمو ات، همه ی اونا رو داری با این کار به باد میدی. کل مافیا ها خاطر خواه کامیلا ان، ولی اگه بیاد با تو، دیگه کسی نگاه چپ بهش نمیکنه. چون تو اونو کنار خودت داری همه بهت حسودی میکنن
گفتم: اینا رویاهای شیرین خانواده اتن که ثروت منو بالا بکشن؟
پوزخند جک رو دیدم. جک گفت: البته که نه. ما همه خانواده ایم. امشب کامیلا رو میفرستم بیاد پیشت تا با هم آشتی کنید و بهتره تا اون موقع یه دختر دیگه که... لیسی به دندون های بالاییش زد و ادامه داد: از قضا همونیه که ما دنبالشیم توی عمارتت نباشه
با گفتن این حرفش با اخمی شدید بهش نگاه کردم
چطوری فهمیده بود؟ اینا به کنار من نمیتونستم اون دختر رو بیرون بندازم. به خاطر من همه ی این بلا ها سرش اومده بود و الان جونش در خطر بود.
به جک گفتم: به همین خیال باش. اگه امشب کامیلا پاشو گذاشت توی خونه ام مطمئن باش با گریه بر میگرده
برگشتم و با قدم های تند و محکم رفتم سمت ماشینم و سریع به راه افتادم
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۸
لینا
اگه یه چیزی بود که توی این چند ساعت فهمیده بودم این بود که من نمیتونستم پامو از اون عمارت بیرون بزارم
نگهبانا و خدمتکارا مثل جغدا بدون پلک زدن منو میپاییدن و تا به در نزدیک میشدم یه خدمتکار میومد و منو به چای یا شیرینی دعوت میکرد و دستمو میگرفت و کشون کشون با خودش میبرد
دیگه از این وضع خسته شده بودم و اعصابم خورد شده بود. اصلا به جهنم که چند نفر دنبالمن این که از هر شکنجه ای بدتر بود
چند ساعت به همین روال گذشت. هوا تاریک شده بود تا این که در باز شد و لئون اومد تو
رفتم جلو و با عصبانیت گفتم: بلاخره! این زندان مزخرف چیه درست کردی واسه من؟! اصلا تا الان کجا بودی؟ من دیگه میخوام برم خونه ی خودم. بچه که نیستم از پس خودم برمیام
لئون شونه هامو گرفت و با جدیت گفت: نه، تو نمیدونی چه کارهایی ازشون برمیاد. تو در خطری. باید همینجا بمونی
خودمو کنار کشیدم و گفتم: اصلا چرا اینقدر جون من برات مهمه؟
گفت: لینا ببین... من.... من....
یهو در عمارت با شدت باز شد و یه دختر اومد تو. موهاش تا یکم پایین تر از شونه هاش میرسید و هفت کیلو آرایش کرده بود. دختره ی ایکبیری
دوان دوان با دست های باز دوید و خودشو انداخت تو بغل لئون. گفت: لئوووون! عشقم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بوووود!
عوووووق! اون دختره کی بود؟
لئون گفت: کامیلا، من به جک گفتم که نیای اینجا. همه چی تموم شده
کامیلا خودشو بیشتر توی بغل لئون فشرد و گفت: بیبی، عشق من و تو به هم هیچ موقع تموم نمیشه. هر دعوایی هم که با هم بکنیم باز هم عاشق همیم
بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت: عزیزم، این یکی از خدمتکاراته؟
بعد اومد سمتم و گفت: آهای، کلفت خانم، برو برام یه لیوان آب میوه بیار
گفتم: نمیارم، من خدمتکار نیستم
کامیلا گفت: اگه خدمتکار نیستی پس اینجا چه گو* هی میخوری هااااان؟ تعظیم کن برام. من خانم این خونه ام
لئون گفت: کامیلا بسه!
کامیلا گفت: مگه نشنیدی چی گفتم هرzه خانم؟
دستشو آورد بالا که بهم سیلی بزنه. دستشو توی هوا گرفتم و محکم پیچوندم
آخی گفت و گریه اش گرفت
بعد موهاشو گرفتم به زانوش لگد زدم. روی زانو هاش افتاد و داشت جیغ میزد که ولش کنم
نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم توی چشمام ذره ای احساس نبود
گفتم: آفرین، زانو بزن
موهاش رو کشیدم و سرشو کشیدم بالا
داشت جیغ میزد و گریه میکرد
گفتم: بگو غلط کردم تا ولت کنم
جیغ زد
یه سیلی محکم زدم تو گوشش و گفتم: بگو غلط کردم!
لئون داد زد: بسه!
با شتاب موهای اون دختره رو ول کردم. موقعی که اون دختره داشت بهم فحش میداد اینجوری داد نزده بود. اون دختره دوست دخترش بود؟
دوستش داره حتما
نمیدونم چرا یه حس عجیبی توی قلبم پیدا کردم
با سختی بلند شد و رفت خودشو انداخت تو بغل لئون و گریه کرد
بدون هیچ احساسی به لئون نگاه کردم
چرخیدم که لئون گفت: لینا وایسا!
با قدم های سریع سمت در رفتم و در رو باز کردم و از عمارت مسخره اش رفتم بیرون
آخرین باری که اینجوری شده بودم توی دبیرستان بود که یه دختر قلدر بهم گفته بود هرzه. از اون موقع به بعد هیچ کسی جرعت نکرد بهم چپ نگاه کنه.
هوای بیرون سرد بود. رفتم و کنار خیابون منتظر یه ماشین وایسادم تا منو برسونه خونه. یه ماشین سیاه جلوی پام ترمز زد. گفتم: میشه منو تا خیابون ...... برسونید؟
در عقب ماشین باز شد و سه تا مرد گنده پیاده شدن
یه ماشین دیگه هم رسید و ترمز کرد و سه نفر دیگه هم ازش پیاده شدن. یه ون شیک و مشکی هم نگه داشت و دو نفر ازش پیاده شدن همشون محاصره ام کردن
گفتم: اینجا چه خبره؟!
یکیشون از پشت منو گرفت و یه دستمال رو نگه داشت جلوی بینیم
داشتم لگد میپروندم و دست و پا میزدم ولی فایده ای نداشت. داشتم بیهوش میشدم و آخرین چیزی که دیدم و شنیدم صدای یه مرد بود که خیلی برام آشنا بود که گفت: بلاخره گرفتیمش
و بعد چشمام بسته شد و از حال رفتم...
https://eitaa.com/mafialover