eitaa logo
رمان
256 دنبال‌کننده
15 عکس
3 ویدیو
0 فایل
دختری که برای انتقام گرفتن از قاتل خانواده اش پلیس شد و میخواد بزرگ ترین باند مافیایی ایتالیا رو گیر بندازه ولی گیر رئیسشون میوفته حالا وقت انتخاب کردنه، عشق یا هدفت؟🩸🖤🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
لئون خیلی راحت داشت از پله ها میومد پایین، انگار نه انگار که هارد به اون ارزشمندی رو دزدیده بلند شدم و رفتم جلو. داشت آروم آروم خیلی سوسکی میرفت سمت در که بزنه به چاک دستشو گرفتم برگشت و نگاهم کرد، ولی عجب نگاهی. فکر کردم الانه که منو بکشه ولی بعد چشماش گرد شد. با نیش و کنایه بهش گفتم: اوه، دوشیزه، به نظرتون برای رفتن زود نیست؟ خودم حالم از لحنم به هم خورد چه برسه به اون با یه چندش عجیبی بهم نگاه کرد وای خدا خواستم مخشو بزنم و مچ بگیرم گند زدم گفت: نه، الانشم زیاد موندم صدای موسیقی رقص پخش شد کشوندمش جلوتر و گفتم: اگه الان توی مجلس رقص با کسی نرقصی لو میری ها، مامور بعد از شنیدن کلمه ی "مامور" خشکش زد پس حدسم درست بود وگرنه دلیلی نداشت که بخواد هارد رو بدزده رقص شروع شد، همه ی زنا و مردا همراه با یه همراه اومدن وسط و شروع به رقص های دو نفره و آروم کردن منم دستمو گذاشتم روی کمرش و شروع کردم واقعا رقصنده ی خوبی بود، ازش انتظار نداشتم راستش از یه مامور پلیس انتظار نداشتم آروم بهش گفتم: چرا اون هارد رو برداشتی؟ با یه معصومیت ساختگی گفت: کودوم هارد؟ بهش گفتم: همونی که توی موهات مخفی اش کردی https://eitaa.com/mafialover
لینا حالم به هم خورد آخه دوشیزه؟ مرتیکه ی....... گفتم: نه، الانشم زیاد موندم واقعا دلم میخواست سریع بزنم بیرون صدای یه موسیقی آروم و زیبا پخش شد منو کشوند جلو تر قلبم داشت میومد تو حلقم در گوشم گفت: اگه با کسی نرقصی لو میری ها، مامور مااااامووووووررررر؟!!! چجوری فهمیده بود؟ لو رفته بودم؟ شایدم پوششمون کافی نبوده یا فهمیدن کارت دعوت جعلی بوده؟ هزار تا فکر و خیال اومد توی سرم حداقل فعلا قرار نیست منو لو بده. باید سریع باهاش برقصم و فلنگو ببندم دستشو گذاشت روی کمرم واااااایییییی مگههههه من چه مرگمههههه؟ چرا قلبم مثل آدم نمیزنهه؟ اصلا تقصیر این مرتیکه است. حتما یه قصدی داره یه اومده و بهم پیشنهاد رقص میده، با اون زاویه فک و چشماشو صداشو.... که خیلی ام زشتن البته! مرتیکه ی عو**ضی! رقصو شروع کردیم خوب میرقصید، آخه یه رئیس مافیا چرا باید خوب برقصه؟ خب آره حتما زن داره، چه میدونم! سرشو آورد جلوتر و آروم در گوشم گفت: چرا اون هارد رو برداشتی؟ خواستم الکی مظلوم نمایی کنم، انگار که هیچی نمیدونم. گفتم: کودوم هارد؟ بهم گفت: همونی که توی موهات مخفی کردی وای گند زدم. پس فهمیده. شایدم دیده؟ فضوووول منو چرخوند و ادامه ی رقص رو انجام داد با پر رویی تمام گفتم: الان اگه بدونی چی به تو میرسه؟ به دلیل اطلاعاتی که توشه دیگه گفت: به چه دردت میخوره؟ گفتم: یه سری چیزای شخصی گفت: هارد اطلاعاتی مافیا ها به چه درد یه مامور پلیس میخوره که میگه شخصیه؟ گفتم: تا بفهمم قاتل پدر و مادرم کیه. راحت شدی؟ چیزی نگفت فقط داشت بهم نگاه می‌کرد. اون یه عالمه آدم کشته که حتی نمیتونه یادش بیاد کی به چیه، ولی اون جوون تر از این حرفا بود که بخواد ده سال پیش ترتیب اون قتل رو بده پس کار اون نیست صدای آهنگ قطع شد. راحت شدم، میتونستم در برم... یهو با سر صدایی که از طبقه ی بالا میومد خشکم زد لعنت به شانسم، جک فهمیده بود و داشت داد و بیداد راه مینداخت فوری دویدم سمت در یکی از نگهبانا دستمو گرفت برگشتم تا مشت بزنم توی صورتش ولی از درد وحشتناکی که توی دلم پیچید نتونستم حرکت کنم نگاه کردم چاقو بود! https://eitaa.com/mafialover
نفسم بند اومد مارتا: لینا! لینا! حالت خوبه؟! قطره قطره های خونم می‌چکید روی زمین همه داشتن به من نگاه میکردن، از جمله لئون با خودم گفتم: لباس خوشگلم پاره شد.... نه، معلومه که اینو نگفتم! داشتم میمردم! با همه ی وجودم یه لگد جانانه زدم توی دلش که پرت شد روی زمین چند تا نگهبان داشتن میومدن طرفم چاقو رو نباید از دلم در میوردم وگرنه خون ریزی ام چندین برابر میشد. ولی خیلی درد داشت! با هزار بدبختی دویدم بیرون، سریع سوار ماشین شدم و راه افتادم حدود بیست نفر هم پشت سرم اومدن بیرون و سوار ماشیناشون شدن مارتا: مامور لینا! مامور لینا حالت خوبه؟ صدامو داری؟ گفتم: مارتا، یه مسیر پر پیچ و خم که منو سریع تر برسونه مرکزو بگو، بدو! مارتا: بپیچ چب، بعدم راست. الان! پیچیدم چپ و بعدم راست صدای ماشیناشونو شنیدم که اشتباه پیچیدن و رفتن راست دستمو روی چاقو فشار دادم. خیلی خون میومد. ولی باید فشارش میدادم.... سریع ردیاب روی لباسمو برداشتم و پرتاب کردم از پنجره بیرون ای لئون مارموز! رسیدم مرکز...... از ماشین پیاده شدم لنگ لنگون رفتم تو همه هجوم آوردن سرم. مارتا دستمو گرفت و سریع منو برد توی اتاق تجهیزات پزشکی منو نشوندن روی تخت دکتر سارا گفت: کار خوبی کردی که نکشیدیش بیرون، عزیزم. نگران نباش فقط یه نفس عمیق بکش چون میخوام خیلی آروم بیارمش بیرون. آماده ای؟ یک، دو، سه! نعره ی غیر زنانه ای کشیدم. خیلی درد داشت! زیادی آروم داشتن میاوردنش بیرون داشتم میمردم! سارا گفت: یه کوچولوی دیگه مونده بلاخره آوردنش بیرون و زخمو بستن. سارا گفت: باید بخیه بزنیم اونم بدون بی حسی مارتا گفت: من نمیتونم نگاه کنم! زیر لب گفتم: ترسو مارتا گفت: اصلا میرم خونه ی مامور لینا و به طور کامل برسیش میکنم تا کسی خونه اش نباشه و خونه رو برای برگشتش استریل میکنم اصلا منتظر نموند که من بزنم تو صورتش فقط دوید بیرون و من صدای ماشینش رو شنیدم که رفت https://eitaa.com/mafialover
لئون دو تا ردیاب بهش وصل کرده بودم، یکی به موهاش و یکی به لباسش شاید ردیاب لباسشو پیدا می‌کرد ولی موهاش رو عمرا! ردیاب ها شنود هم داشتن آروم آروم ماشینو کنار مرکزشون پارک کردم جوری که من داشتم میشنیدم، توی اتاق تجهیزات پزشکی بود و میخواستن اون چاقو رو در بیارن. من خودم از اینجا داشت دردم میگرفت. نگهبان ع**وضی، بدون دستور من بهش حمله کرد. همینجوری پیش رفتن که اون دکتره گفت میخوان بخیه بزنن. زیر لب با خودم گفتم: لع*نتی! اگه اینجوری پیش بره من تا فردا صبح باید همینجا منتظر بمونم فقط معجزه میشد اگه من میتونستم زود تر از اون مامور برسم به خونه اش. هنوز هارد رو تحویل نداده بود پس دست خودشه. معجزه شد! یکی از اون مامور ها گفت داره میره خونه ی مامور لینا عالیه، حالا فقط باید تعقیبش کنم. دنبال ماشینش راه افتادم لینا بخیه زدن زیاد درد نداشت، خودم بار ها برای خودم بخیه زده بودم. دکتر سارا گفت: لینا ببین میدونم خیلی دوست داری بری خونه ولی بهتر نیست شب رو اینجا بمونی؟ برای بهبود خودت میگم. من گفتم: نه من هیچ علاقه ای ندارم که شب رو اینجا بمونم، نیازی هم ندارم. الان میخوام برم خونه سارا گفت: حداقل بزار مارتا تا خونه برسونتت. نباید زیاد به خودت فشار بیاری پس رانندگی نکن و سریع برو بخواب. و از اونجایی که خیلی کله شق هستی رئیس مرخصی اجباری دو هفته ای بهت داده. گفتم: چیییی؟ نه اینجوری نمیشه! سارا گفت: خیلی هم خوبه، دو هفته کامل استراحت میکنی عزیزم. گفتم: روی اون خنجر تحقیق کنید ببینید برای کیه سریع بلند شدم و رفتم سمت مارتا. گفتم: منو برسون خونه. مارتا گفت: بپر بالا خوشگله! گفتم: چندش بازی در نیار مارتا بعد یه ده دقیقه رسیدیم خونه ام. مارتا گفت: میخوای بیام بالا و برات غذا درست کنم؟ اصلا اگه بخوای میتونم شب رو پیشت بمونم. با هم کلی خوش میگذرونیم..... بعد از نگاهی که من بهش کردم دهنشو بست. گفتم: مارتا چرا با سارا نمیری خوش بگذرونی؟ فقط منو ولم کن. از ماشین پیاده شدم و از پله ها بالا رفتم. در خونه رو باز کردم و نشستم پشت میز ناهار خوری. آروم آروم پرونده ها رو خوندم تا یه سرنخی، چیزی پیدا کنم. هیچی به هیچی واقعا دارم کلافه میشم. صبر کن ببینم، یه سایه ی بزرگ تر افتاده روی زمین، درست از پشت سرم.... یهو یه دستی رو روی دهنم حس کردم لئون از پشت سرم گفت: سلام مامور کوچولو، چه خونه ی قشنگی داری! امیدوارم همراهی کنی و دختر خوبی باشی وگرنه فکر نمی‌کنم همه چیز خوب پیش بره. https://eitaa.com/mafialover
✨🎀
خشکم زده بود، حتی نمیتونستم نفس بکشم.... چجوری.... چجوری پیدام کرده بود؟ چجوری زود تر از من اومده بود تو؟ چجوری؟ من ردیاب رو انداخته بودم دور... الان چجوری از این مخمصه نجات پیدا کنم؟ اصلا قصدش چی بود؟ به خاطر هارد اومده بود یعنی؟ سرم رو به طرف چپ کج کرد الان گردنم کامل توی دسترسش بود سُرنگ پُری رو از جیبش در آورد و سوزنش رو آورد سمت گردنم گفت: مامور کوچولو قراره یکم بخوابی نباید میزاشتم تزریقش کنه نه! با آرنجم ضربه ای به شکمش زدم آخی گفت و عقب عقب رفت از صندلی خودمو انداختم پایین و غلت زدم اون طرف درد شدیدی رو توی دلم احساس کردم دستم رو روی زخمم گذاشتم دستم خونی شد... لع°°نت بهش! زخمم باز شده بود! بلند شدم و وایسادم صورتم رفت تو هم. خیلی درد داشت. لئون با یه پوزخند گفت: زخمت باز شده خانم کوچولو، اگه خوب باهام راه بیای قرار نیست درد بکشی فوری دویدم سمت کشوی اتاقم در کشو رو باز کردم... نه، نه نه! تفنگم نبود! لئون گفت: دنبال این میگردی؟ تفنگم توی دستش بود. لع••نت بهش. حالا چیکار باید میکردم؟ اومد جلو و خواست دستمو بگیره از زیر دستش جاخالی دادم و از اتاقم دویدم بیرون دیگه داشتم به سختی نفس میکشیدم و زخمم مرتب خونریزی میکرد یهو زیر پام رو خالی کرد و افتادم زمین لئون با جدیت گفت: نمیخوام دست به خش•ونت بزنم، باهام راه بیا تا درد نکشی لگدی به زانو اش زدم و به سختی بلند شدم دویدم سمت آشپز خونه کشوی چاقو هام رو باز کردم و یه چاقو برداشتم برگشتم سمتش داشت میومد جلو داد زدم: جلو نیا! نمی‌ترسم ازش استفاده کنم! سرم گیج رفت. تلو تلو خوردم یه نگاه کوچیک به لباسم انداختم. غرق خون بود. زیادی جنب و جوش داشتم و تکون خورده بودم برای همین خیلی داشت خون ازم میرفت تمرکزم رو به جلو ام گذاشتم، نباید حواسم پرت میشد و میزاشتم کاری کنه! لئون گفت: سرت داره گیج میره و روی پاهات بند نیستی. خون زیادی داره ازت میره. دستات هم دارن میلرزن. و بیا فراموش نکنیم که اون سوزن رو بهت تزریق کردم خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت: کاری ازت برنمیاد کوچولو! دیگه داشتم نفس نفس میزدم. به گردنم نگاه کردم لعنتی! سرنگ توی گردنم بود! چشمام سیاهی رفت و روی زانوهام افتادم چاقو از دستم افتاد تلاش کردم که مقاومت کنم... نباید بیهوش میشدم ولی بدنم سست شد و روی زمین افتادم صداشو شنیدم که گفت: خیلی ضعیف شدی کوچولو آخرین چیزی که دیدم کفشای لئون بود که داشت بهم نزدیک میشد... https://eitaa.com/mafialover