#پارت۱۰
خشکم زده بود، حتی نمیتونستم نفس بکشم....
چجوری.... چجوری پیدام کرده بود؟ چجوری زود تر از من اومده بود تو؟ چجوری؟ من ردیاب رو انداخته بودم دور... الان چجوری از این مخمصه نجات پیدا کنم؟
اصلا قصدش چی بود؟ به خاطر هارد اومده بود یعنی؟
سرم رو به طرف چپ کج کرد
الان گردنم کامل توی دسترسش بود
سُرنگ پُری رو از جیبش در آورد و سوزنش رو آورد سمت گردنم
گفت: مامور کوچولو قراره یکم بخوابی
نباید میزاشتم تزریقش کنه نه!
با آرنجم ضربه ای به شکمش زدم
آخی گفت و عقب عقب رفت
از صندلی خودمو انداختم پایین و غلت زدم اون طرف
درد شدیدی رو توی دلم احساس کردم
دستم رو روی زخمم گذاشتم
دستم خونی شد...
لع°°نت بهش! زخمم باز شده بود!
بلند شدم و وایسادم صورتم رفت تو هم. خیلی درد داشت.
لئون با یه پوزخند گفت: زخمت باز شده خانم کوچولو، اگه خوب باهام راه بیای قرار نیست درد بکشی
فوری دویدم سمت کشوی اتاقم
در کشو رو باز کردم...
نه، نه نه! تفنگم نبود!
لئون گفت: دنبال این میگردی؟
تفنگم توی دستش بود. لع••نت بهش. حالا چیکار باید میکردم؟
اومد جلو و خواست دستمو بگیره
از زیر دستش جاخالی دادم و از اتاقم دویدم بیرون
دیگه داشتم به سختی نفس میکشیدم و زخمم مرتب خونریزی میکرد
یهو زیر پام رو خالی کرد و افتادم زمین
لئون با جدیت گفت: نمیخوام دست به خش•ونت بزنم، باهام راه بیا تا درد نکشی
لگدی به زانو اش زدم و به سختی بلند شدم
دویدم سمت آشپز خونه
کشوی چاقو هام رو باز کردم و یه چاقو برداشتم
برگشتم سمتش
داشت میومد جلو
داد زدم: جلو نیا! نمیترسم ازش استفاده کنم!
سرم گیج رفت. تلو تلو خوردم
یه نگاه کوچیک به لباسم انداختم. غرق خون بود. زیادی جنب و جوش داشتم و تکون خورده بودم برای همین خیلی داشت خون ازم میرفت
تمرکزم رو به جلو ام گذاشتم، نباید حواسم پرت میشد و میزاشتم کاری کنه!
لئون گفت: سرت داره گیج میره و روی پاهات بند نیستی. خون زیادی داره ازت میره. دستات هم دارن میلرزن. و بیا فراموش نکنیم که اون سوزن رو بهت تزریق کردم
خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت: کاری ازت برنمیاد کوچولو!
دیگه داشتم نفس نفس میزدم. به گردنم نگاه کردم
لعنتی! سرنگ توی گردنم بود!
چشمام سیاهی رفت و روی زانوهام افتادم
چاقو از دستم افتاد
تلاش کردم که مقاومت کنم... نباید بیهوش میشدم
ولی بدنم سست شد و روی زمین افتادم
صداشو شنیدم که گفت: خیلی ضعیف شدی کوچولو
آخرین چیزی که دیدم کفشای لئون بود که داشت بهم نزدیک میشد...
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۱۱
لئون
بیهوش شد و افتاد روی زمین
از حق نگذریم پام درد گرفت ولی اون موقعی که افتاد زمین سوزن رو توی گردنش فرو کردم
جلو رفتم و بالای سرش وایسادم
به پشت چرخوندمش
کل لباسش تقریبا خونی بود! اگه همینجوری پیش میرفت یه طوریش میشد
نه نباید تا وقتی تحویلش میدادم میمرد
حداقل نه تا وقتی که هارد رو میگرفتیم
بعدش یا باید خودم میکشتمش یا جک
سوزن رو از توی گردنش آروم کشیدم بیرون
رفتم توی حموم خونه اش و کیف کمک های اولیه رو برداشتم و بانداژ رو ازش آوردم بیرون
لباسش رو بالا زدم
نه من هیز نیستم فقط تا روی زخمش!
باند رو پیچوندم دور کمر و دلش و محکم فشارش دادم
ناله ی آرومی کرد
چاره ای نداشتم باید زخمو فشار میدادم تا خونریزی بند بیاد
چند دور دیگه پیچوندمش تا این که خونریزی کم تر شد
باند رو بستم و از توی جیبم دستبند در آوردم و دستاشو محکم بستم
پاهاش رو هم با طناب بستم
گوشیش روی میز زنگ خورد
گوشی رو نگاه کردم و اسم مارتا رو دیدم. کی بود؟ آهان همکارش بود.
گوشی رو جواب دادم
مارتا گفت: الو، سلام لینا. میگم خواستم ببینم حالت خوبه یا نه. راستی یادت رفت هارد رو بهم بدی فردا میام میگیرم
با خنده گفتم: من لینا نیستم
از پشت گوشی داد زد: تو کی هستی؟ با لینا چیکار کردی؟
زانو زدم و نشستم کنارش
گفتم: کاریش نکردم، یه کوچولو مقاومت کرد ولی نتونست کاری کنه
مارتا گفت: چیکارش کردی؟ اون حالش خوب نیست کاریش نداشته باش! گوشی رو بده بهش
گفتم: متاسفانه الان نمیتونه گوشی رو بگیره، مامور کوچولو خوابید
مارتا داد زد: مرتیکه ی عو**ضی! کاریش نداشته باش ولش کن....
گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش توی جیبم
رفتم سمت لینا
بلندش کردم و راه افتادم
توی راه تا از ساختمون برم بیرون همه نگاهم میکردن
خندیدم
درلامبورگینی ام رو باز کردم و خوابوندمش روی صندلی عقب و کمربند رو بستم
در ماشین رو بستم و خودم نشستم جلو و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۱۲
لینا
چشمامو باز کردم
روی صندلی عقب ماشین دراز کشیده بودم و ماشین در حال حرکت بود
دستام از پشت با دستبند فلزی بسته شده بودن
لع••نت بهش! پاهام هم بسته بود
تکون خوردم تا تلاش کنم بشینم ولی اشتباه بزرگی کردم
نفسم بند اومد، درد زخمم وحشتناک بود
لئون از جلو گفت: انگاری بیدار شدی، کوچولو. زیاد تکون نخور تا زخمت بد تر نشه
با صدای ضعیفی گفتم: منو کجا میبری؟
با خنده گفت: یه جایی
بیشتر خودمو تکون دادم و داد زدم: منو باز کن!
همینجوری که تکون میخوردم یهو دردم بد تر شد
کمربند به خاطر تکون هام روی زخمم داشت فشار وارد میکرد
خیلی درد داشت
با هزار بدبختی و به فنا دادن گردنم به پایین نگاه کردم
لباسم دوباره خیس از خون شده بود
لع••نت بهش
خونریزی ام رو حس میکردم
عرق کرده بودم و نفسام به زور بالا میومد
چشمام بسته شد و آخرین چیزی که حس کردم وایسادن ماشین بود
و بعد خاموشی...
https://eitaa.com/mafialover