تو این یک هفته به غیر از وقتایی که تو حرم بودم احساس میکردم سینم تنگه و نمیتونم نفس بکشم،تنها چیزی که میخواستم این بود که فقط برگردیم و امروز وقتی که رسیدیم به مرز و چشمم خورد به پرچم،همونجا بود که به زور بغضمو قورت دادم و راحت ترین نفس کل عمرم رو کشیدم،تا اون لحظه خودمم نمیدونستم انقدر به اینجا وابسته م.