eitaa logo
ماه مــــهــــــــــر
5.3هزار دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
12.9هزار ویدیو
404 فایل
آیدی کانال👇 @mah_mehr_com 🌹کاربران می توانند مطالب کانال با ذکر منبع فوروارد کنند🌹 مطالب کانال : 👈قصــــــــــــّه و داستان آمـــــــــــــوزشی 👈کلیب آموزشی و تربیتی ***ثبت‌شده‌در‌وزرات‌ارشاداسلامی
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸ماجراهای کتابخانەی قاصدک در شهر قاصدک‌ها، کتابخانەی بزرگی وجود داشت. بە نام کتابخانەی قاصدک در قفسە‌های این کتابخانە کتاب‌هایی زیبا و جالب کە با منظم در قفسەها چیدە شدە بودند. بیشتر این کتاب‌ها کتاب های مورد علاقەی کودکان بودند چون قصەهای زیبا و جالبی داشتند. در داخل بعضی از قفسە‌ها انواع مدادهای سیاە ومداد رنگی ها، دفترها، مدادپاکن و مدادتراش های رنگی با شکل های جالب قرار داشت. در ضمن جلد بعضی از کتاب‌ها به شکلی عجیب وغریب، زیبا و رنگی طراحی شدە بودند. اسم هایی جالب و متفاوتی داشتند، مثلا: کتاب دانا، کتاب سبز، کتاب سخن‌گو،تافی وحیوانات جنگل، نگهبان جنگل، دخترشجاع، تی تی ودوستان، دانشمند بی دانش ، دنیای شگفتی‌ها و.... اما در میان قفسەها این کتابخانە کتابی وجود داشت با جلدی قرمز ،براق وتصویری بسیار زیبا. بە نام ؛ کتاب بازیگوش کتاب بازیگوش داستانی جالب و تصاویری قشنگ داشت. کتاب بازیگوش هیچ دوستی نداشت و همیشە تنها بود. چون خیلی بازی یگوش بود و شیطنت می‌کرد، حتی سر به سر سایر کتاب‌ها می‌گذاشت، هیچ کتابی با او دوست و همراە نمی‌شد. مثلاً وقتی کتاب سبز و کتاب شگفت انگیز می‌خواستند مطالعه کنند، کتاب بازیگوش شلوغ می‌کرد. مدادش را برمی‌داشت و می‌گفت: حالا وقتشه تا روی برگەهای کتاب را خط خطی کنم . کتاب سبز و کتاب شگفت انگیز هم از این کار کتاب بازیگوش عصبانی وناراحت می‌شدند. کتاب‌های دیگر گاهی در مورد مطالب مورد علاقەشان با هم صحبت ومشورت می کردند. کتاب دانا همیشە آنها را تشویق می‌کرد. اما کتاب بازیگوش حوصله‌اش سر می‌رفت شروع می‌کرد به سروصدا کردن. با صدای بلند آواز می‌خواند، یا برگ‌های کتاب‌ها را می‌کشید و آن را پاره می‌کرد ، بعد پا به فرار می‌گذاشت. سایر کتاب‌ها از این کار کتاب بازیگوش خیلی ناراحت می‌شدند و می‌رفتند پیش کتاب دانا و از او شکایت می‌کردند. کتاب بازیگوش بە خاطر این کارهایش تنها شده بود،بقیە کتاب‌ها از او فاصله گرفتە بودند. هیچ کتابی حاضر نبود با او بازی کند. او هم از این تنهایی رنج می‌برد و کلافه شدەبود. یک روز فکری بە ذهنش رسید رفت سراغ مدادپاکن وهمە طراحی و نوشتە های داستانش را پاک کرد. مدادها با تعجب به یکدیگر نگاه می‌کردند. اما کتاب بازیگوش بە این حرکات آنها هیچ اهمیتی نمی‌داد. حالا دیگر نه داستانی داشت و نه نقاشی‌ داشت.کتاب بازی گوش مانند قبلا زیبا نبود. یک روز که از کنار قفسەی کتاب‌ها رد می‌شد، آینەای را دید. خودش را داخل آیینە تماشا کرد. ازدیدن خودش خجالت کشید.او دیگر یک کتاب زیبا نبود بە یک دفتر خالی و بی رنگ ورو تبدیل شدە بود. ناراحت شد،گوشه‌ای نشست. در فروشگاه سروصدای به پا شده بود، همەی کتاب ها دور کتاب دانا جمع شدە بودند ودر مورد جشن باهم گفتگو و همکاری می‌کردند، روی میزها پر از هدیە وخوراکی‌های خوشمزه بود . جشن شروع شدە بود . کتاب بازیگوش در گوشەای نشستە بودوخجالت می کشید درجشن شرکت کند. بیشتر کتاب‌ها یکی یکی خودشان را معرفی کردند و داستان‌هایشان را خواندند. بعضی از آنها نقاشی‌های زیبایی داشتند و هدیه می‌گرفتند. کتاب دانا، کتاب بازیگوش را صدا زد وگفت:حالانوبت کتاب بازیگوش است کە باید خودش را معرفی کند. کتاب بازیگوش با خجالت نزدیک کتاب دانا رفت. وگفت: من هیچ داستانی ندارم.... همه با تعجب به کتاب بازیگوش نگاه می‌کردند. جلد کتاب بازیگوش دیگر قشنگ ‌نبود.او از کارش پشیمان بودگریە می کرد. کتاب دانا وقتی پشیمانی کتاب بازیگوش را دید گفت: حالا کە بە اشتبات خودت پی بردی،من با بقیه کتاب‌ها برایت داستانی جالب می‌نویسیم و برایت نقاشی‌های زیبا می‌کشیم. کتاب بازیگوش خوشحال شد، از همه تشکر کرد و قول داد تا دیگر کتاب‌ها را اذیت نکند. 🍃نویسنده فعال ادبیات کودک : بهاره سلطانی 🌸🍂🌼🍃🌸 @mah_mehr_com
17.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"امام باقر عزیزم" با نوای گروه سرود شمیم ظهور قم تقدیم نگاهتان 🏴 ویژه شهادت @mah_mehr_com
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این‌که می‌رسی یک روز مژده‌ها فراوانند در زمان سختی‌ها شیعیان تو را خوانند مثل دیگران من نیز هستم می‌رسد امام از راه من بر این یقین هستم @mah_mehr_com
من امام باقر (ع) را دوست دارم_صدای کل کتاب_381049-mc.mp3
16.05M
🌃 قصه شب 🌃 🖤من امام باقر علیه السلام را دوست دارم 🖤 شهادت امام باقر (ع) تسلیت باد 🌸🖤🌸🖤🌸🖤🌸 @mah_mehr_com