‹ مَحــٰـاءْ ›
-
کیفی نداشت عالم اگر که نجف نبود ؛
لطفی نداشت خِلقَت اگر حیدری نداشت ..
پهن کردم خستگیهای دلم را بر زمین ؛
با دلم ایستادهام رو به امیرالمؤمنین :)
‹ مَحــٰـاءْ ›
-
لذتِ وصل نداند مگر آن سوختهای ؛
که پس از دوری بسیار به یاری برسد :))
‹ مَحــٰـاءْ ›
-
و تماشایِ تو ..
تنها لذتیست که ؛
از چشمهایم میبرم :)
روضهی غربتِ تو حالِ عجیبی دارد ؛
هرکه نامش حسن است ارثِ غریبی دارد ..
‹ مَحــٰـاءْ ›
-
لطفِ آقای خراسان ز همه بیشتر است ؛
هر زمان از دلِ پر درد صدا برخیزد ..
دلم برای خستگیِ رسیدن
به خاکِ عراق تنگ شده ؛
برای راه رفتن روی سنگهای
کفِ بینالحرمین ؛
برای نگاه کردن به گنبد ..
برای نشستن در کنجِ دنجِ
گوشهی حرم ؛
همان جایی که دل آرام میگیرد :))