نمیدونم کتاب حجره پریا رو خوندید یا نه
راجع به چند تا دختر جوانِ طلبه است
که باهم با چندین هزار آتئیست مناظره میکردن:)
اونوقت ما کجای کاریم؟!
گفتم بگم این حرفا رو تا بریم اعتقادات
خودمون رو محکم و قوی کنیم،
اهل مطالعه و سخنرانی باشیم..
شبهه هامون رو حل کنیم
به جای وقت تلف کردن سر کارای بیهوده
بشینیم چارتا کتاب اعتقادی بخونیم..
اگه میتونی که اثبات کنی دمتگرم
اما اگه هنوز مطالعه کافی نداری تو این زمینه
بهت پیشنهاد میکنم اول از همه برو تو گوگل
سرچ کن اثبات معاد و بعد برو کتاب های شهید
مطهری و بقیه بزرگان رو تو این زمینه بخون..
یه بچه مسلمون باید تو همه
زمینه ها احسن ترین باشه:)
برو مطالعاتت رو اینقدر ببر بالا که خدا رو چه دیدی
شاید تو تونستی وسیله ای بشی برای برگشت
هزاران نفر آتئیست و ملحد!
حالا میخوام به عنوان حرف آخر مناظره امام
صادق علیهالسلام با کسی که خداناباور بود
رو براتون بگم..
حتما یه جایی به دردتون میخوره:
در سرزمین مصر، مردی به نام عبدالملک
میزیست و به دلیل اینکه نام پسرش عبدالله
بود، به او ابو عبدالله، (پدر عبدالله) میگفتند.
عبدالملک منکر خدا بود، و اعتقاد داشت جهان
هستی خود به خود آفریده شده است!
او که شنیده بود که امام صادق ، در مدینه زندگی
میکند، به مدینه سفر کرد تا درباره خداشناسی
با امام مناظره کند.
وقتی که به مدینه رسید و
از امام سراغ گرفت، به او گفتند: امام برای
انجام مراسم حج به مکه رفته است.
پس به مکه رفت و امام را در کنار کعبه
مشغول طواف دید، وارد صفوف طواف
کنندگان شد و از روی عناد به امام تنه زد!
امام با ملایمت پرسید: نامت چیست؟
او گفت: عبدالمَلِک (بنده سلطان)
امام پرسید: کُنیه تو چیست؟
عبدالملک گفت: ابوعبدالله (پدر بنده خدا)