eitaa logo
💠مَھدآ⁷²¹💠
162 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
457 ویدیو
32 فایل
وقتے‌بہ‌دلـت‌میفتھ‌؛ کھ‌برگردۍ وقتے‌برای‌ترڪ‌گنــاه شوق‌پید‌امیـکنۍ ھمش‌ڪار‌خـداست🤩• -مَهدآ، هدایت یافته توسط حضرت مهدی:) -نذرِ قدومِ سبزش.. ⁷²¹ آرامـش‌است‌آخـر‌اضطراب‌ھا:)
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا یکم از قرآن حرف بزنیم یا داستان بگیم؟ https://daigo.ir/pm/JIjnES
💠مَھدآ⁷²¹💠
آقا یکم از قرآن حرف بزنیم یا داستان بگیم؟ https://daigo.ir/pm/JIjnES
خب :) با اینکه همتون جواب ندادین ولی امشب داستان میگیم:)!
می خوام در مورد مسی صحبت کنم که مثل امام جواد در سن بیست و پنج سالگی به شهادت رسیدن:)
وضو گرفته بخوابین که داستان شروع شد 😂 (فرو رفتم در نقش مادریم)
💠مَھدآ⁷²¹💠
می خوام در مورد مسی صحبت کنم که مثل امام جواد در سن بیست و پنج سالگی به شهادت رسیدن:)
اسمش وهب بن وهب بود بهش میگفتن وهب نصرانی نصرانی یعنی کسی که دینش مسیحیته... در توصیفاتش میگن یک جوان رعنا و خوشگل و خوشتیپ و خوش اخلاق و شجاع بود وهب در یک بیابانی زندگی میکرد...
امام حسین راهی کربلا شده بود... کاروان از وسط بیابون داشت رد میشد، که یک خیمه تو دل صحرا به چشم خورد...
امام گفت پرس و جو کنن که ببینن این خیمه ها برای کیه... معلوم شد برای شخصی نصرانیه... به طرف خیمه گاه غریب و ناشناسی نزدیک شدن...
پیرزنی از خیمه خارج شد، امام سلام کرد و پرسید: مادر خوبه وضعتون؟ پیرزن گفت سخت میگذره... پرسید: چرا؟ گفت ما چند تا گوسفند داریم، خودمونم سه نفر هستیم، من و پسرم و عروسم، هر سه هم مسیحی هستیم... امام فرمود: من کاری به مسیحی بودنتون ندارم:)) بگید که وضعتون چطوره...؟
پیرزن گفت آقا آب خیلی کم داریم...💧 اون نزدیکی ها یه سنگی بود، امام سنگ رو بلند کرد و کنار زد، آب روون شد... پرسید: پسرت کی برمی‌گرده از صحرا؟ گفت آقا با عروسم دو تایی میرن دنبال گوسفند چرونی، غروب میان... فرمود: اگه غروب برگشتن، بهشون بگو، یه آقایی اومد دم خیمه... این آب جاری رو هم اون در آورد...
بهشون بگو ایشون گفت: ما برای احقاق حق و ریشه کن کردن ظلم، نیازی به نیرو داریم... من دارم میرم، به پسر و عروست بگو اگه دلشون میخوان، بیان دنبال من:) خداحافظ. و رفت...
پسر و عروسش عصری برگشتن... پسره گفت مادر این آب رو کی درآورد؟ پیرزن گفت: مادر یه آقایی، فقط اسمش رو گفت... گفت من حسینم:)💔 من ندیده بودمش، نمیشناسم. مادر اصلا معطل صبح نشو، خیمه رو همین الان بکن، مادر نمیدونی چه سرمایه ای دنبال ما اومده...! پاشو بریم.
پسر جوان با حسین هم‌صحبت شد حسین نگاهی به اون جوان کرد:)))) جوان که تحت تاثیر نگاه شیدای حسین قرار گرفت، عرض کرد من میخوام به آیین و دین تو یعنی اسلام دربیام!