eitaa logo
مَهــــــــــدا🇮🇷✊🏻
249 دنبال‌کننده
1هزار عکس
1.8هزار ویدیو
12 فایل
🌻می‌گُفت: چادر یادِگار حَضرت‌زهراﷻ است.. ایمانِ‌یک‌زَن‌وَقتی‌کامِل‌می‌شَود که‌حِجاب‌راکامِل‌رعایَت‌کُند..(:♥️! ارتباط با ادمین @Beiranvand https://eitaa.com/mahdaeeon لینک کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
کجایی مولای من ؟ العجل یا مهدی💔
و آرزوی ما..
شیـرِپاک‌خورده‌دم‌زِحیـدر‌میزنـد هرکه‌فرقـش‌چاک‌خورده‌دم‌زِحیدرمیزند🧡 .
مَهــــــــــدا🇮🇷✊🏻
عمرم‌گرشوددرازای‌عمرنوح، کاری‌بجزغلامی‌حیدرنمیکنم!
مَهــــــــــدا🇮🇷✊🏻
شــاه فــقــط شـاه نـجـف. نــه اون الـاغ بی شــرف🤍))
↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت :3⃣9⃣ بعد از شام همه رفتند. شیرین جان می خواست بماند. به زور فرستادمش برود. گفتم: «حاج آقا تنهاست. شام نخورده. راضی نیستم به خاطر من تنهایش بگذاری.» وقتی همه رفتند، بلند شدم چراغ ها را خاموش کردم و توی تاریکی زارزار گریه کردم. حالا دو تا دختر داشتم و کلی کار. صبح که از خواب بیدار می شدم، یا کارهای خانه بود یا شست وشو و رُفت و روب و آشپزی یا کارهای بچه ها. زن داداشم نعمت بزرگی بود. هیچ وقت مرا دست تنها نمی گذاشت. یا او خانه ما بود، یا من خانه آن ها. خیلی روزها هم می رفتم خانه حاج آقایم می ماندم. اما پنج شنبه ها حسابش با بقیه روزها فرق می کرد. صبح زود که از خواب بیدار می شدم، روی پایم بند نبودم. اصلاً چهارشنبه شب ها زود می خوابیدم تا زودتر پنج شنبه شود. از صبح زود می رُفتم و می شستم و همه جا را برق می انداختم. بچه ها را تر و تمیز می کردم. همه چیز را دستمال می کشیدم. هر کس می دید، فکر می کرد مهمان عزیزی دارم. صمد مهمان عزیزم بود. غذای مورد علاقه اش را بار می گذاشتم. آن قدر به آن غذا می رسیدم که خودم حوصله ام سر می رفت. گاهی عصر که می شد، زن داداشم می آمد و بچه ها را با خودش می برد و می گفت: «کمی به سر و وضع خودت برس.» این طوری روزها و هفته ها را می گذراندیم. تا عید هم از راه رسید. ادامه دارد...✒️