❤️اخلاقمهدوی
رعایت حقوق دیگران
بسیاری از تنش ها و مشکلات اجتماعی، به دلیل آن است که افراد جامعه به وظیفه خود در مقابل دیگران آشنا نیستند و یا وظیفه خود را می دانند، ولی به آن عمل نمی کنند.
گاهی هم در یک رابطه دو طرفه، تنها یک طرف به وظیفه اش عمل می کند و طرف مقابل نسبت به وظایفش بی تعهد است.
❤️ امام صادق می فرمایند:
«آسانترین و کمترین حقوق آن است که آنچه برای خودت دوست داری، برای او هم دوست بداری و آنچه برای خودت نمی پسندی، برای او هم نپسندی»
منتظری که نمی تواند حقوق دیگران را رعایت کند، چگونه می تواند حقوقی که امام زمانش بر او دارد را رعایت کند؟
📚الخصال، ج٣، ص۳۵۰
📚اخلاق مهدوی، اسماعیل حاجیان
#حکایت_قدیمی
*اصالت چیست*
گویند روی درب قصر شاه، لڪه سیاهے افتاده بود. خادمین دربار نتوانستد لڪه را از بین ببرند
تا اینکه مرد فقیری از موضوع مطلع شد گفت من مے دانم چرا درب قصر سیاه شده است
مرد فقیر را به قصر بردند او به پادشاه گفت داخل درب قصر،ڪِرمے لانه دارد ڪه مشغول خوردن آن است!
پادشاه به او خندید وگفت: مردک !مگر مے شود داخل درب، ڪرم زندگے ڪند؟
مرد گفت من یقین دارم که چنین است
پادشاه گفت بسیار خوب!
دستور مے دهم درب را بشڪنند اگر ڪرمے نباشد، گردنت را مے زنم
مرد پذیرفت
چون درب را شڪافتند دیدند ڪِرمے زیر قسمت سیاهے لڪه رنگ وجود دارد.
پاسخ او شاه را خوش آمد و دستور داد مرد فقیر را به آشپزخانه برده مقدارے از پس مانده غذاها به او بدهند!
روز بعد شاه سوار بر اسبش از کنار مرد رد می شد به او گفت این بهترین اسب من است، نظر تو چیست؟
مرد فقیر گفت شاید در سرعت بهترین باشد ولے ایرادے نیز دارد پادشاه سوال ڪرد اے مرد بگو ببینم چه ایرادے دارد؟
گفت: این اسب حتی در اوج دویدن هم ڪه باشد اگر رودخانه اے ببیند به درون آب مے پردپادشاه باورش نشد!
براے اثبات ادعاے او، سوار بر اسب از ڪنار رودخانه گذشت
ناگهان اسب با دیدن رودخانه، سریعا خودش را درون آب انداخت
پادشاه از دانایے مرد فقیر متعجب شد و
دستور داد ڪه مجدداً به عنوان پاداش از پس مانده غذاها به مرد فقیر بدهند.
روز بعد خواست تا او را بیاورند
وقتے فقیر را نزد پادشاه آوردند ؛ از او پرسید:
مردک بگو دیگر چه مے دانے؟
مرد ڪه به شدت ترسیده بود گفت:
مے دانم ڪه تو شاهزاده نیستی!!
پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افڪند
ولے چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود
در پے ڪشف واقعیت نزد مادر شتافت و گفت:راستش را بگو من ڪیم این درست است ڪه شاهزاده نیستم؟!
مادر بعد از ڪمے طفره رفتن گفت:حقیقت دارد پسرم! من و شاه از داشتن بچه بے بهره بودیم
و از به تخت نشستن برادرزاده هاے شاه هراس داشتیم؛
وقتے یڪے از خادمان دربار تو را به دنیا آورد، تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شده ایم
بدین صورت پادشاه از راز شاهزاده نبودن خود باخبر شد !!
پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست و از سِرّ داناییش پرسید.....
مرد فقیر گفت: علت سیاهے درب را از آنجایے فهمیدم ڪه تا چیزے از درون خراب نشود از بیرون تباه نمے شود!
علاقه اسب به آب را از پشمی بودن پاهایش فهمیدم. یحتمل در دوران ڪُره گی در چراگاه از شیر گاومیشے تغذیه ڪرده لذا بخاطر ناثیر آن شیر به آب تنے علاقمند است.
پادشاه پرسید :
اما"""اصالت""" مرا چگونه فهمیدی؟!
فقیر گفت:
من پاسخ دو سئوال مهم زندگیتان را دادم
ولے تو به جاے پاداش مناسب، غذاے پسمانده به من دادے
چون این ڪار تو را دور از ڪرامت یک شاهزاده دیدم
فهمیدم تو شاهزاده نیستی
✓یادمان باشد بنیادی ترین ""خصایص ما انسان ها ذاتی"" است
هیچگاه آدم های ڪوچک با قرار گرفتن در جایگاه بزرگ، بزرگ نمے شوند همچنان که بزرگ زادگان در مقام کوچک، ڪوچک نمے شوند
نه هرگرسنه اے، فقیراست
و نه هر بزرگے، بزرگوار
✓مهم ""اصالت"" و ""ریشه""" آدماست
و اینڪه
در چه مڪتب و مسلڪے و در چگونه محیطے تربیت یافته اند!!
من از روییدن خار سر دیوار دانستم
که ناکس، کس نمیگردد از این بالا نشستنها
من از افتادن نرگس به روی خاک دانستم
که کس، ناکس نمیگردد از این افتان و خیزانها
👤صائب تبریزی
#یکداستانیکپند
روزی حکیمی به شاگردانش گفت: «فردا هر کدام یک کیسه بیاورید و در آن به تعداد آدمهایی که دوستشان ندارید و از آنان بدتان میآید پیاز قرار دهید.»
روز بعد همه همین کار را انجام دادند و حکیم گفت: «هر جا که میروید این کیسه را با خود حمل کنید.»
شاگردان بعد از چند روز خسته شدند و به حکیم شکایت بردند که: «پیازها گندیده و بوی تعفن گرفته است و ما را اذیت میکند.»
حکیم پاسخ زیبایی داد: «این شبیه وضعیتی است که شما کینه دیگران را در دل نگه دارید. این کینه، قلب و دل شما را فاسد میکند و بیشتر از همه خودتان را اذیت خواهد کرد
#اللَّهُمَّطَهِّرْنِيمِنَالْعُيُوبِ
__________________________________
✍️ *حكایت چوب معلم !!*
نقل است که : امیر نصر سامانی (یکی از امرای سامانی که از سال 301 تا 331 ه.ق سلطنت کرد) در ایّام کودکی معلّمی داشت، که نزد او درس می خواند، ولی از ناحیه ی معلّم کتک بسیار خورد (زیرا سابقا بعضی معلمین شاگردان خود تنبیه بدنی می کردند) امیر نصر کینه ی معلم را به دل گرفت و با خود می گفت: هر گاه به مقام پادشاهی برسم، انتقام خود را از او می کشم و سزای او را به او می رسانم.
وقتی که امیر نصر به پادشاهی رسید، یک شب به یاد معلمش افتاد و در مورد چگونگی انتقام از او اندیشید، به خدمتکار خود گفت: برو در باغ چوبی از درخت «به» بگیر و بیاور.
خدمتکار رفت و چنان چوبی را نزد امیر نصر آورد و امیر به خدمتکار دیگرش گفت تو نیز برو آن معلم را احضار کن و به اینجا بیاور.
خدمتکار نزد معلم آمد و پیام جلب امیر را به او ابلاغ کرد، معلم همراه او حرکت کرد تا نزد امیر نصر بیاید، معلم در مسیر راه از خدمتکار پرسید: علت احضار من چیست؟
خدمتکار جریان را گفت.
معلم دانست امیر نصر در صدد انتقام است، در مسیر راه به مغازه ی میوه فروشی رسید، پولی داد و یک عدد میوه ی «بِهِ خوب» خرید و آن را در میان آستینش پنهان کرد. هنگامی که نزد امیر نصر آمد، دید در دست امیر نصر چوبی از درخت«به» هست و آن را بلند می کند و تکان می دهد. همین که چشم امیر نصر به معلم افتاد، خطاب به او گفت: از این چوب چه خاطره را می نگری؟ (آیا می دانی با چنین چوبی چقدر در ایام کودکی من، به من زدی؟)
در همان دم معلم دست در آستین خود کرد و آن میوه ی «به» را بیرون آورد و به امیر نصر نشان داد و گفت:« عمر پادشاه مستدام باد، *این میوه ی به این لطیفی و شادابی از آن چوب به دست آمده است.» ( یعنی بر اثر چوب و تربیت معلم، شخصی مانند شما فردی برجسته، به وجود آمده است).*
*امیر نصر از این پاسخ جالب، بسیار مسرور و شادمان شد، معلم را در آغوش محبت خود گرفت، جایزه ی کلانی به او داد و برای او حقوق ماهیانه تعیین کرد، به طوری که زندگی معلم تا آخر عمر در خوشی و شادابی گذشت.*
🍀🌷🌻🌹🌸☘️🌺
*نیمکتهای چوبی*
*بیشتر از درختان جنگل میوه میدهند.*
*چون ریشه در تلاش معلم دارند*
*
به یادتان باشد مدرک تحصیلی شما و توان در خواندن متن بالا؛ نتیجه زحمات معلمانتان است .پس به نیکی از آنان یاد کنید.
7.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای مرحوم کافی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مهربان باش که این عمر گران میگذرد
قدر این لحظه بدان چرخ زمان میگذرد
بر لبی گل بنشان دست فقیری تو بگیر
هرچه با هر که کنی، بر تو همان میگذرد
آسمان را به زمین با قلم عشق بدوز
زندگی از برت این گونه روان میگذرد
خنده کن غنچهی احساس برویان که بهار
به همین سرعت بسیار جهان میگذرد
پاسح لطف نگاهی به محبت تو بده
در عوض از دلت آن آه و فغان میگذرد
13.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ذکر بسیار عالی و مجرب
.
صراط علی مستقیم صراط مالک یوم الدین اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین
@halekhoshii
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برای خودت یک دایره اعتماد
درست کن ...
آنهایی که مهم هستند را بگذار
درون دایره
کم اهمیت ترها را روی خط
و باقی را بیرون از این دایره
فرضی تصور کن.
هر وقت کسی حرفی به تو زد
که خاطرت رنجید ببین کجای دایره ات هستند؟؟
جزو افراد مهمند ؟ یا نه فقط هستند
آیا براستی ارزش دارد از کسانی
که برایمان اهمیتی ندارند برنجیم !؟
چرا بگذاریم آدمهای کم اهمیت
زندگیمان ، ما را ناراحت کنند
حتی برای ثانیه ای!؟
یادمان باشد وقتی دیگران بدانند
که نمیتوانند ناراحتتان کنند،
دیگر تلاشی هم برای ناراحت
کردن شما نمی کنند.
در زندگی مردم شَر نیندازیم!
دختری درسش را می خواند و سر کار می رود، فامیلی او را در مهمانی میبیند می گوید: "شوهر نکردی؟ میتُرشیا!" حرفش را می زند و می رود ولی روح و روان دختر را به هم می ریزد.
زنی بچه دار شد، دوستش گفت: "برای تولد بچه، شوهرت برات هیچی نخرید؟ یعنی براش هیچ ارزشی نداری؟" بمب را انداخت و رفت. ظهر که شوهر به خانه آمد، کار به دعوا کشید و تمام!
جوانی از رفیقش پرسید: "کجا کار میکنی؟ ماهانه چند میگیری؟ صاحبکار قدر تو رو نمیدونه!" از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد!
پدری در نهایت خوشبختیست؛ یکی می گوید: "پسرت چرا بهت سر نمیزند؟ یعنی برات وقت نمی گذاره؟" با این حرف،صفای قلب پدر را تیره و تار میکند!
این است سخن گفتن به زبان شیطان؛ در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم: "چرا نخریدی؟ چرا نداری؟ چطور زندگی میکنی؟" ممکن است هدفمان صرفا" کسب اطلاع باشد، یا از روی کنجکاوی یا... اما نمیدانیم چه آتشی به جان شنونده میاندازیم!
مفسد و شرور نباشیم!!!!
#تلنگر
📱کاش... من یک موبایل بودم!
✍معلمی در مدرسه ابتدایی از دانشآموزان خود خواست انشایی بنویسند و از خداوند چیزی که آرزو دارند را درخواست کنند.
هنگامی که به خانه بازگشت، و شروع به خواندن انشاهای دانشآموزان کرد یکی از انشاها احساسات او را برانگیخت و به گریه افتاد.
در همین لحظه، همسرش وارد خانه شد و از او پرسید: چرا گریه میکنی، چه چیزی باعث گریهات شده است؟!
او پاسخ داد: انشایی که یکی از دانشآموزان نوشته است.
همسرش پرسید: چه نوشته؟
گفت: بیا و خودت بخوان.
🔸همسرش شروع به خواندن کرد:
«خدای من، امشب درخواست ویژهای از تو دارم، میخواهم یک موبایل باشم!
میخواهم جای او باشم!
میخواهم در خانه جایگاه ویژهای داشته باشم و مرکز توجه خانوادهام باشم.
میخواهم خانوادهام بدون قطع کردن حرفهایم و بدون سؤال کردن، به من گوش دهند.
میخواهم به من توجه کنند و مراقب من باشند همانگونه که از موبایل مراقبت میکنند حتی وقتی که خاموش است!
میخواهم پدرم هنگامی که خسته از سر کار به خانه میآید، در کنار او باشم.
میخواهم مادرم حتی وقتی ناراحت یا خسته است، کنار من بنشیند.
میخواهم خواهر و برادرهایم بر سر همراهی با من دعوا کنند.
میخواهم احساس کنم خانوادهام همه چیز را کنار میگذارند تا وقتشان را با من بگذرانند.
و در نهایت، خداوندا از تو میخواهم که توانایی خوشحال کردن و سرگرم کردن آنها را به من عطا کنی!
الهی، من چیز زیادی نمیخواهم؛ فقط میخواهم مانند یک موبایل زندگی کنم!»
همسرش پس از خواندن انشا گفت: خدای من، این کودک واقعاً بیچاره است! چه والدین بد و بیرحمی دارد!
معلم دوباره گریست و گفت: این انشای پسر خود ماست...
🔹فناوریهای جدید...اینستاگرام، تلگرام، واتساپ، اسنپچت، توییتر وغیره.. دارند ما را از خانواده، و حتی از احساساتمان دور میکنند.
فرزندانمان بزرگترین سرمایه ما و امتداد زندگیمان هستند.. با آنها زندگی کنید.. نه فقط برای آنها.
✔️ بهترین چیزی که شخصیت سالم یک کودک را شکل میدهد بهویژه در سالهای اولیه زندگی و پیش از دوران نوجوانی، الگوی خوب بودن و نزدیکی عاطفی از سوی والدین است؛
متأسفانه بسیاری از ما از فرزندان خود دور هستیم؛ فرزندان ما دلتنگ ما هستند..
16.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅نماهنگ میزبانی مردم شهید پرور نایین از کاروان اهالی بهشت زیر چتر امنیت پلیس📽
#پلیس_نایین
══✼🍃🚔🍃✼══••
📲 کانال خبری پلیس نایین 👇
https://eitaa.com/joinchat/2253193546C9269a51dda