نتیجه اعتماد زلنسکی به آمریکا
اگه منتظری ترامپ یه لقمه بهت بده، عاقبت میشه عین زلنسکی.
کانال _مهدویون💚
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✤|➟@mahdvioon✤
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✅️ کپی از تمام مطالب حلال است.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 عاشق ولایت فردا بدرقه میشود
🔴 آیت الله شهید سید حسن نصرالله عاشق ولایت و شخص رهبر انقلاب بود.
🔴از ویژگیهای اصلی آیت الله شهید سید حسن نصرالله ولایتمداری بود. او نمونه فردی بود که قدمهایش را جای پای رهبر انقلاب میگذاشت، آنچنان که نه یک قدم جلوتر و نه یک گام عقب تر مسیرش را نمیپیمود. شهید حسن نصرالله بارها با دفاع از رهبر انقلاب حق وی را ادا میکرد. جمله معروف او در مورد آیت الله خامنه ای فراموش نمیشود:
باید شخصیت بزرگ امام خامنه ای را بیشتر و بیشتر بشناسیم و معرفی کنیم نه اینکه ایشان نیاز دارند بلکه ما و مردم درهر زمانی نیازداریم مرجع تقلید و رهبری که امت را در رویارویی با محورهای بین المللی ، تهدیدها و توطئه ها هدایت می کند، بشناسیم.
کانال _مهدویون💚
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✤|➟@mahdvioon✤
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✅️ کپی از تمام مطالب حلال است.
🔴مراسم بزرگداشت شهید سید حسن نصرالله و شهید صفیالدین یکشنبه شب در مصلی تهران و سراسر کشور برگزار میشود.
شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی در بیانیهای اعلام کرد که روز یکشنبه 5 اسفند بعد از نماز مغرب و عشا همزمان با تشییع پیکر مطهر شهیدان سید حسن نصرالله و سید هاشم صفیالدین دبیران کل حزبالله لبنان در بیروت، مراسم بزرگداشت این شهدا در سراسر کشور و مصلای امام خمینی(ره) تهران برگزار خواهد شد.
کانال _مهدویون💚
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✤|➟@mahdvioon✤
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✅️ کپی از تمام مطالب حلال است.
مداحی آنلاین - نماهنگ طیرا ابابیل - گروه سرود ضحی.mp3
6.03M
بسم الله ، بزن بر صف لشکر
بسم الله ، بیا فاتح خیبر
بسم الله ، بگو یا علی حیدر
گروه_سرود_ضحی🎙
#سید_حسن_نصرالله
کانال _مهدویون💚
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✤|➟@mahdvioon✤
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✅️ کپی از تمام مطالب حلال است.
28.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥یک ایران دلداده و مدیون شهدا ...
🔸یادمان شهدای علقمه خرمشهر، محل اجرای عملیات کربلای۴ در زمستان سال ۶۵ و معراج شهدای مظلوم غواص دفاع مقدس است. اردیبهشتماه سال ۹۴ بود که پیکر ۱۷۵ شهید غواص بعد از ۲۹ سال کشف شد، شهدایی که با دستان بسته توسط دشمن بعثی و در اوج مظلومیت زنده به گور شدند.
🔸کاروانهای راهیان نور از سراسر کشور در این ایام زائر میعادگاه شهدای غواص در یادمان علقمه هستند.
کانال _مهدویون💚
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✤|➟@mahdvioon✤
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✅️ کپی از تمام مطالب حلال است.
8.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والله بالله تاالله دارم به یقین میگم:می دونم رضایت #امام_زمان تو اینه ...
کانال _مهدویون💚
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✤|➟@mahdvioon✤
══❈═₪🔆❅₪═❈══
✅️ کپی از تمام مطالب حلال است.
🌻«☆♡ܩܣܥویوܔ♡☆»🌻
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖چهارشنبه های💖 #بر_اساس_واقعیت قسمت وپنجم یکدفعه پرید تو بغلم گفت: نازنین ... ناززززی... اش
🌸🌸🌸🌸🌸
💖چهارشنبه های💖
#بر_اساس_واقعیت
قسمت بیست و ششم
که همزمان تلفن خونه زنگ خورد نمی دونم چرا ایستادم تا ببینم کیه! مامانم گوشی رو برداشت بعد از حال و احوال پرسی گرمی که کرد گفت: بله فرداشب خوبه! توکل بر خدا...
تلفن رو گذاشت گفت: نازنین خانم چی گفتی که این آقا پسر اینقد هوله!
من گفتم: یعنی چی! مامان کی بود؟ گفت: خانم صالحی بودن اصرار داشت زودتر بیان خواستگاری...
من که فقط سرخ، سفید، آبی، و بنفش می شدم گفتم: کار خوبی کردین و از شدت خجالت فرار رو برقرار ترجیح دادم و گفتم: وای مامان من دیرم شد باید برم! تو ی دلم خوشحال بودم ولی نمی دونستم چه اتفاقی افتاده که سعید چنین تصمیمی گرفته؟؟
رسیدم به خانم حسینی تا من رو دید گفت: به به! عروس خانم خوبی دخترم؟ من که دوباره سرخ، سفید، آبی و بنفش شدم گفتم: نه بابا خبری نیست! هنوز کو عروسی...
گفت: داماد که بله رو گرفته تا عروسی راهی نیست!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی رو خودش بهت میگه حالا بگو ما عروسی چی بپوشیم!
من از خجالت سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم خانم حسینی زد به شونم گفت: یه یاعلی بگو امروز باید این بسته ها رو برسونیم دست صاحباشون...
من که اصلا بسته ها رو ندیده بودم! تازه متوجه حدود صد تا کیسه برنج و روغن و رب و موادغذایی چیده شده بودند، شدم گفتم: عه! اینا برا چیه من ندیدم...
یکی از بچه ها گفت: ببین نازنین عادیه! بعد عروسی خوب میشی! اصلا نگران نباش!
خانم حسینی چشمکی بهش زد و گفت: دختر منو اذیت نکنین نوبت شما هم میشه جبران کنه...
بسته ها رو گذاشتیم داخل چند تا ماشین گفتم: خانم حسینی این بسته ها برا چیه!؟ مگه امروز چهارشنبه نیست کجا داریم میریم؟! گفت: دخترم اینها برای مناطق محرومه خانواده های نیازمند، هر چند وقت یه بار با کمک بچه ها مبلغی میذاریم روی هم و خدا توفیق میده می تونیم محبتمون رو تقسیم کنیم اینم در راستای چهارشنبه های زهرایی...
خداروشکر کردم که من هم جزئی از این گروهم...
بساط عروسی ما زودتر از اون چیزی که فکر میکردم اتفاق افتاد!
و زندگی من با آقاسعید شروع شد...
زندگی پر از شور و شعور ...
پر از عقل و احساس...
پر از عشق و منطق....
شاید اگر نازنین قبل بودم اینها رو نمی تونستم با هم جمع کنم! ولی من تغییر کرده بودم و این انتخاب عاقلانه ی من بود اما با عشق و احساس در این مسیر عاقلانه می رفتم ...
من خیلی چیزها یاد گرفته بود اینکه میشود عاقلانه انتخاب کرد و عاشقانه زندگی...
در زندگی متاهلی هم همچنان برنامه ی چهارشنبه ها قرار زهرایم سر جایش بود و با بچه های گروه نه تنها که فقط حجاب ...که محبت را... مهربانی را ... یاد آوری می کردیم نه فقط با زبان که با رفتار و عمل چنین اتفاقی می افتاد...
چند سالی بعد از ازدواجم توی یکی از همین چهارشنبه های زهرایی اتفاقی افتاد که دوباره ذهن من رو برد به دوران خاطرات دانشگاه...
اون روز مثل همیشه گلها و گیره ها رو از خانم حسینی گرفتیم من با زهرا محمدی که یکی از بچه های فعالمون بود در مسیری که تقسیم شده بودیم راه افتادیم...
در طول مسیر خانمی که شل حجاب یا کم حجاب بود رو با یه شاخه گل دعوت میکردیم که یکدفعه زهرا گفت: نازنین اون خانمه خیلی پوشش ناجوری داشت! بریم گل بهش بدیم! هر چند که ممکنه گل رو صورتمون بکاره...
خندم گرفت گفتم: بریم من بهش گل میدم... تا دستم رو گذاشتم رو شونش با سرعت برگشت با اخم که انگار ارث باباش رو خوردیم گفت: جانم کاری داشتین؟!
یه لحظه محو نگاهش شدم ...
با خشم نگاهم رو دنبال کرد و گفت: چیزی شده خانم؟!
دوست کناریم گفت: نازنین گل رو بده به خانم...
تا گفت: نازنین دوباره نگاهمون با هم تلاقی پیدا کرد...
کمی مردد شد گفت: نازنین!
زهرا زد به شونم گفت: چی شده؛ چرا ماتتت زده! نگاهی بهش کردم دوباره صورتم رو برگردوندم سمت خانمه...
نویسنده: سیده زهرا بهادر
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖چهارشنبه های💖
#بر_اساس_واقعیت
قسمت بیست وهفتم
یکدفعه پرید تو بغلم گفت: نازنین ... ناززززی... اشکهاش شروع کرد به ریختن...
من مبهوت چهره ایی که دیدم و چهره ایی که می شناختم...
گفتم: لیلا خودتی...!
کجا رفتی؟ چرا اینجوری شدی؟!
میدونی چقدر نگرانت بودم؟
میدونی چند بار در خونتون اومدم؟!
سرش رو انداخت پایین و گفت: ببخش حرف زیاد دارم برات تعریف کنم... دوستم که کنار ما ایستاده بود با تعجب گفت: نازنین شما همدیگه رو می شناسید!
سری تکون دادم و گفتم: آره... می شناسیم، زهرا که حیرون شده بود البته حق داشت هیچ شباهت ظاهری بین من و لیلا نبود پس چطور می تونست دوستم باشه!
گفتم: زهرا جان یه کاری کن تو برو پیش خانم حسینی من بعدا میام...
لیلا گفت: عه! هنوز خانم حسینی رو می بینی؟
گفتم: لیلا خیلی چیزها تغییر کرده...
گفت: آره از تیپت هم معلومه!
نگاهی کردم حلقه دستش بود میدونستم ازدواج کرده خواستم عکس العملش رو ببینم! با حالت خاصی گفتم: ازدواج کردی؟
نگاهی به دستم کرد و گفت انگار تو هم پریدی!
کی هست این مرد خوشبخت؟! لبخندی زدم و ترجیح دادم چیزی نگم... در حین راه رفتن نگاهی بهم کرد و خودش شروع کرد و گفت: اون روز یادته بوستانه لاله...
سرش پایین بود حرف میزد با دستش دستم رو محکم گرفته بود! گفتم: فکر نکنم یادم بره...
گفت من بعد از اینکه سوار ماشین امید شدم از داخل ماشین دیدم من رو دیدی!
گفتم: انشاالله خوشبخت بشید هر کسی قسمتی داره! ولی واقعا نمی دونم چرا تو!!! شاید چون از تو توقع نداشتم!!!سرش رو آورد بالا و گفت: فکرکردی با امید ازدواج کردم! نه اینقدر هم نامرد نیستم! البته نمی دونم شاید اگر اون اتفاق نیفتاده بود... بعد هم سکوت کرد!
گفتم: یعنی با امید ازدواج نکردی!؟
گفت: بیا بشینیم روی این نیمکت تا برات بگم... هر کسی از کنارمون رد میشد یه جوری نگاهمون میکرد آخه تفاوت چهره هامون خیلی محسوس بود! شروع کرد... اون روز بعد از اینکه امید زنگ زد خیلی اصرار کرد که باید ببینمت!
منم با احمقیت تمام سوار ماشین امید شدم! امید خیلی عصبی بود نمی دونم چرا؟ باسرعت توی خیابون ویراژ میرفت هر چی می گفتم کمی آرومتر بدتر میکرد!
که یک لحظه کنترل از دستش خارج شد و محکم کوبید عقب ماشین جلویی! من که داشتم سکته میکردم... امید با همون عصبانیتش که بیشترم شده بود پیاده شد و راننده اون ماشین هم پیاده شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن...
امید یه لحظه دیونه شد قفل فرمون رو از تو ماشین برداشت و کوبید وسط فرق راننده جلویی!
آقاهه افتاد وسط خیابون...
مردم دور مون جمع شده بودن زنگ زدن پلیس و نذاشتن امید فرار کنه...
لحظات وحشتناکی بود... وحشتناک...
صدای هق هق گریه ی لیلا توجه اطرافیان رو جلب کرده بود همونطور که بهت زده بودم گفتم: گریه نکن پاشو یه کم راه بریم...
ادامه داد گفت: نازنین نمی دونی چی به من گذشت...
چون آقاهه وسط افتاده بود پلیس که فکر میکرد من زن امید هستم با هم بردنمون کلانتری...
وای نازنین... نازنین... نازنین... فک کن حالا هر چی می گفتم من زنش نیستم می گفتن خوب چکاره اش هستی؟! گفتن اینکه نامزدشم با کاری که امید با اون آقاهه کرد که معلوم نبود زنده بمونه یا نه، جز بدتر شدن قضیه کاری پیش نمی برد! یه لحظه به ذهنم رسید گفتم: همکلاسی هستیم...
گفتن: با همکلاسی اینجوری ویراژ میرن وسط خیابون! اون هم با این وضعیت بوجود اومده!
و حالا فک کن به حال من بیچاره توی اون لحظات!
خودم خوب می دونم این تقاص بود! تقاص نامردی که در حق تو کردم اما انگار تمومی نداشت...
بغض گلویش روگرفته بود...
وقتی تعریف می کرد احساس کردم دستاش یخ زده!
انگار خون توی رگهاش جریان نداره!
با همون استرس ادامه داد...
خلاصه زنگ زدن مامان و بابام...
مامان و بابام، با هم اومدن کلانتری...
بعد از کلی اثبات کردن و تعهد دادن اومدم خونه ولی چه خونه ایی...
به یک هفته نرسید که...
نویسنده: سیده زهرا بهادر
📎 #کانال مهدویون🌸
✦࿐჻ᭂ❣🌸❣჻ᭂ࿐✦
@mahdvioon
✦࿐჻ᭂ❣🌸❣჻ᭂ࿐✦