هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
+شما گواهی نامتونو از بقالی گرفتید؟
اخه ماشاالله از هیچ چاله ای هم نمیگذرید
تو همین حین ماشین از یه چاله دیگه رد شد
+خوبه تا میگم تاییدشم میاد
_چه ربطی داره آسفالت جاده خرابه
+در حالت نرمال میشه با چپو راست کردن ماشین از چاله ها بگذری
آهسته ادامه میدم
+ عرو س بلد نیست برق*صه میگه دیوار کجه
_شنیدما
خوب منم گفتم که بشنوید دیگه
_ای خدا ای صاحب صبر اول صبحی چه گیری افتادیم
+مثلا میخواستید یه خوبی کنید ثوابشو ببرید همش دارید غر میزنیدا 🤣♥️🔥
https://eitaa.com/joinchat/764937661C771b31621b
کل کلای این دوتا خداس
یه پارت واقعی از یه رمان جذاب 🥺
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
وقتی شوهر خنگ داری😐🤣
ج.یغ بلندی کشیدم و از پلهها دویدم و با همون جی.غ ج.یغ داد زدم:
+مثــبتــه!
با چشمای گرد شده از تعجب گفت:
-چی مثبته؟!
بلند خندیدم
+ تست!
با همون حالت گفت: تستِ چی؟!
پوکر گفتم: تست سرطان!
با نگرانی نگاهم کرد که ادامه دادم
+تست بارداری دیگه
_مال کی هست
+ای خدا مال من دیگه
_چی ینی من حاملم نه چیز... یعنی تو حامله ای؟🤭🍓
https://eitaa.com/joinchat/764937661C771b31621b
این دوتا با این خنگ بازیشون قراره پدر مادرم بشن 😂
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 23 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا
من پول تو حسابم هرچی که کمتر میشه بیشتر خرج میکنم، حس میکنم تو سرازیری دارم میدواَم خیلی حال میده.
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
نشسته بود و به دود سیگاری که از میان ل.بهایش بیرون میآمد خیره شده بود؛
امشب میتوانست فرق داشته باشد...
امشب شاید بالاخره میتوانست به مراد دلش برسد. شاید امشب، برای یک بار هم که شده، می توانست جای آن پسره را بگیرد
فکش را از شدت خشم به هم فشرد.
_ پسرهی عو.ضی...
سیگار را له کرد و روی زمین انداخت.
دستش هنوز میلرزید که لیوان روبهرویش را برداشت و یکنفس سر کشید.
سوزش مایع قرم رنگ گلویش را خراش داد، اما انگار هیچچیز به اندازهی فکر او نمیسوخت.
سرخی گونههایش حال خرابش را لو میداد؛ چشمهایش خیس بود خیس و خشمگین..
_شهاب، بس کن دیگه بابا... زیادهروی میکنی. دوباره میشه مثل دفعهی قبل.
نگاهش را آرام بالا آورد.
چیزی در چشمهایش بود که باعث شد طرف مقابل برای لحظهای سکوت کند.
بطری را برداشت و دوباره لیوانش را پر کرد.
_ من واقعاً نمیفهمم این دختره چی داره که خودتو واسه اش اینجوری عذاب میدی.
_ تو نمیفهمی هیچی نمیفهمی ...
لیوان را دوباره بالا برد.
جرعهای خورد و خندید؛
_ بابا بسه دیگه! نمیشه جمعوجورت کرد. دوباره میشه مثل اون شب...
همین یک جمله کافی بودتا....😱❤️🩹🔥
https://eitaa.com/joinchat/764937661C771b31621b
اگه دنبال یه رمان جذاب و تکرار نشدنی هستی در چشمان تو رو از دست نده 👌✨
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
با حرص جی.غی میکشم
+الان منظورت از این حرف چیه؟ یعنی دست پخت من بده ها 😡
_بابا من غلط کردم😩
+غلط کردمو باید قبل این حرفا میگفتی نه حالا
حرصی نفسی میکشمو ادامه میدم
+وقتی امشبتو تو ماشین صبح کردی قشنگ غلط کردمو یادمیگری
چهرش وا میره با زاری میگه
_تو الان داری منو از خونه مادرم بیرون میکنی اخه 🤕
+مامانت اگه بفهمه چیکار کردی که مجبوری مستقیم بری تو پارک
_ای خدا دقیقا کجایی منو میبینی اصلا 🤦♂
https://eitaa.com/joinchat/764937661C771b31621b
کل کلای این دوتا خداست 😂🍓
پارتی واقعی از رمان در چشمان تو
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 3 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا