هدایت شده از ˒ توییترفـارسي💙 ִֶָ ˓
در آینده نچندان دور یه اسایشگاه روانی تاسیس میکنم و توش فقط بچههای اول خانواده رو راه میدم
- 𝗖𝘂𝘁 𝗡𝗲𝘃𝗲𝘀𝗵𝘁 .
مسابقه کاملا واقعیه،هنوزم نمیخوای شرکت کنی و برنده وجه نقد بشی؟
تعداد کمی شرکت کردن پس شانست زیاده💕🙈
گپ برای ریپ ها
https://eitaa.com/joinchat/3675129547C5eced7489d
خودتو در معرض شانس قراره بده. زندگی اینقدر شانسی و رندوم جلو میره که باورت نمیشه.
جاهای رندوم برو، با آدمای رندوم دوست شو، چیزای عجیب بخر.
فکر کن اینجا بازیه که بهت سپردن هم باگهاشو پیدا کنی و هم جایزههای انلاک کردن چیزای جدید.
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
شـࢪوﻉ ࢪمــان عاشقانه و فول هy**جـانی جدیدمون😍 :
• #دوشیزهناپاکمن
خلاصه:
من بهار دیبا دختری بودم که به چنگ یه پسر خشن و پولدار افتادم.. اتش غرورش قلب یخ زدمو احیا کرد ولی نمیدونستم اون غافل از من میره پیشه...😢
هشدار:دارای صحنه های هیجانییی😍
قلبتون رو بزارید زیر پاتون و این رمان رو کامل بخونید..
#پارت۱ ازامروزدر همین کانال:
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
#رمان.کاملا.واقعیه
#پارت_1
با تمام سرعت پا برهنه می دویدم.
سنگینی لباس عروس بدجوری داشت اذیتم میکرد.
جلوی دستو پامو گرفته و سرعتم کم میکرد.
بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم ،
دویدم وسط خیابون و اصلا حواسم به هیجا نبود.
فقط میخواستم تا جایی که میتونم فرار کنم.
قصد داشتم برم اون سمت خیابون که با صدای بوق ماشینی تو جام ایستادم و سرمو بالا اوردم.
همون لحظه ماشین شاسی بلند مشکی رنگی با سرعت نسبتا محکمی بهم برخورد کرد.
محکم روی زمین افتادم و درد بدی زیر دلم و کمرم پیچید.
برای خوندن ادامه رمان فول هی/جانی و عاشقانمون بزن رو پیوستن:😍
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
. . . . . . . . . . . . . . . . .
ساعت۱۳ پاک کنید
از گسترده آهو
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
- آخ دستمو شکوندی فواد آروم تر...
با چشم های عصبیش نگام کرد:
- اون مرتیکه چشم از روت برنمیداره اونوقت انتظار داری آروم باشم؟؟
ملتمس جواب دادم:
- باشه ببخشش ولش کن تو شوهرمی به خاطر من..
پوزخندی زد:
- نترس نوبت توام میشه کوچولوم... حساب تو یکی رو هم بعدا میرسم تا یاد بگیری دیگه انقدر خوشگل و دلبر نباشی!😬⛔🔥
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
- دیگه دلبری نمیکنم بذار برم! چشماش سرخ شد: - پس قبول داری دلبری کردنات زیاد شده فسقلی... مظلوم گفتم: - خب چمیدونم شوهرمی گفتم یه واست ناز کنم.. یهو نگاهش برق زد: - چی میشه علاوه بر شوهرت بابای بچتم باشم و . یهو..❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ساعت ۲۱پاک کنید
از گسترده آهو