مهستان | بسیج دانشجویی پیام نور رشت
❤ بسم رب الشهدا ❤ #داستان_مذهبی #قسمت_هفتم #من_نوکر_نیستم 💕 علی روزها وقتی از اداره به من زنگ میز
❤ بسم رب الشهدا ❤
#داستان_مذهبی
#قسمت_هشتم
#ذوق_زندگی
🌠 گاهی در خانه با هم ورزش رزمی کار میکردیم. نانچیکو را به صورت حرفهای به من یاد داد.
🔫 تیراندازی با اسلحه شکاری با اهداف روی سنگ، برگ درخت و ... هردومان برای زندگی خیلی ذوق داشتیم.
✳اواخر علی میگفت «زهرا خیلی بد است که ما این طور هستیم، باید وابستگی ما به هم کمتر شود...»
انگار که میدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد. برای من میترسید. حرفهایش را نمیفهمیدم.
❌اعتراض کردم که «چرا اینطور میگویی؟ خیلی خوب است که 2 سال و 8 ماه از زندگی مشترک ما میگذرد و این همه به هم وابستهایم که روز به روز هم بیشتر عاشق هم میشویم.»
💯 واقعاً علاقه ما به نسبت ابتدای آشناییمان خیلی بیشتر شده بود. گفت «آره، خیلی خوب است اما اتفاق است دیگر. خدایی ناکرده...»
🔸 گفتم «آهان! اگر من بمیرم برای خودت میترسی؟»
🔹گفت «نه، زهرا زبانت را گاز بگیر این چه طرز حرف زدن است؟
اصلاً منظورم این نیست!»
از این حرفها خیلی ناراحت میشد.
❤ گفتم «همه از خدا میخواهند که اینقدر با هم خوب باشند!» دیگر چیزی نگفت...
💕 برای جشن ازدواج برادرم آماده میشدیم. میدانستم علی قرار است به مأموریت برود اما تاریخ دقیق آن مشخص نبود.
تاریخ عروسی و رفتنش یکی شده بود.
به او گفتم «علی ، تو که میدانی همه زندگیم هستی ...»
خندید و گفت «میدانم. مگر قرار است شهید شوم؟.»
گفتم «خودت میدانی و خدا،که در دلت چه میگذرد اما میدانم آنجا جایی نیست که کسی برود و به چیز دیگری فکر کند.»
🔸سر شوخی را باز کرد گفت «مگر میشود من جایی بروم و خانمم را تنها بگذارم؟»
✳باز هم نگفت که قرار است به کجا برود. و میگفت به مأموریت اصفهان میروم . اما در دل من آشوبی به پا شده بود و فکر میکردم واقعیت رو به من نمیگوید.
ادامه دارد....
[ قسمت نهم : خانمم را تنها نمیگذارم ]
اللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّڪَ الۡفَرَج ♥️
••• @Basij_pnur •••
◽️مهستان | بسیجدانشجوییپیامنوررشت
گزارش تصویری | ۱۶دی۱۴۰۲
🏴 به مناسب سالگرد تدفین شهید گمنام دانشگاه پیام نور، آیین گرامیداشت مقام شهید گمنام
🔹به همراه نشست تبیینی محکومیت حادثه جنایت بار تروریستی در کرمان و شهادت ۹۵ نفر از هموطنان و بررسی و تبیین ابعاد حادثه تروریستی.
اللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّڪَ الۡفَرَج ♥️
••• @Basij_pnur •••
◽️مهستان | بسیجدانشجوییپیامنوررشت
مهستان | بسیج دانشجویی پیام نور رشت
❤ بسم رب الشهدا ❤ #داستان_مذهبی #قسمت_هشتم #ذوق_زندگی 🌠 گاهی در خانه با هم ورزش رزمی کار میکردیم
❤ بسم رب الشهدا ❤
#داستان_مذهبی
#قسمت_نهم
#خانمم_راتنهانمیگذارم
مأموریتی که 10 روز و شاید هم 15 روز طول کشید. غصهام شد.
گفتم «تو هیچ وقت 10 روز مرا تنها نگذاشتهای.
خودت هم میدانی حتی در سفرهای استانی 4-3 روزهات من چه حالی پیدا میکنم.
شبها خواب ندارم و دائماً با تو تماس میگیرم...»
🔸گفت «ببین بقیه خانمها چقدر راحت همسرشان را وقت سفر بدرقه میکنند و میگویند به سلامت!»
🔹گفتم «نمیدانم آنها چه میکنند، شاید همسرشان برایشان مهم نباشد...»
🔸گفت «مگر میشود؟»
🔹گفتم «من نمیدانم شاید اصلاً آنها دوست دارند همسرشان شهید شود...»
🔸 سریع گفت «تو دوست نداری شوهرت شهید شود؟»
🔹 گفتم «در این سن و سال دلم نمیخواهد تو شهید شوی. ببین علی حاضرم خودم شهید شویم اما تو نه!»
🔸گفت «پس چطور است که در دعاهایت دائماً تکرار میکنی یا امام حسین خودم و خانوادهام فدای تو شویم؟»
🔹گفتم «قربان امام حسین بشوم، خودم فدایش میشوم اما فعلاً بمان. اصلاً این همه کار خیر ریخته! سرپرستی چند یتیم را بر عهده بگیر و...»
⚠️ بعد مدتی گفت آموزش نیروهای اعزامی به سوریه را به عهده دارم.
گاهی کمی دیرتر به خانه میآیم....
کلی شکایت میکردم که بعد از ساعت کاری نماند و به خانه برگردد.
میخواست مرا هم سرگرم کند تا کمتر خانه باشم اما من برنامه باشگاه، استخر و ... را طوری چیده بودم که وقتی ساعت کاری او به اتمام میرسد، به خانه بیایم.
✳️ دقیقاً این کار را انجام دادم تا سرم گرم نشود و از علی غافل نشوم!
به خانه میآمدم و دائماً تماس میگرفتم که من غذا را آماده کردم و منتظرت هستم، کجایی؟!
🔆 گاهی حتی بین روز مرخص ساعتی میگرفت و به خانه میآمد!
میخندیدم و میگفتم بس که زنگ زدم آمدی؟
میگفت «نه، دلم برایت تنگ شده...»
یک وقتایی که پنجشنبه و جمعه هم مأموریت داشت اواسط هفته مرخصی میگرفت و به خانه میآمد...
💟 آنقدر مرا وابسته خودش کرده بود و آنقدر برایش احترام قائل بودم که حتی وقتی برای میهمانی به خانه مادرم میرفتیم، عادت کرده بودم پایین پایش کنار مبل بنشینم.
هرچه میگفت «بیا بالا کنارم بنشین من راحت نیستم...»
میگفتم «من اینطور راحتترم.
علی میگفت «یادت باشد دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست»
✅ راستش را بخواهید دلم میخواست همیشه همسرم جایگاهش بالاتر از من باشد...
علی همه جوره هوای من را داشت بنابراین عجیب نبود که تمام هستیام را برای او بگذارم.
ادامه دارد....
[ قسمت دهم : شنیدن اسم سوریه ]
اللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّڪَ الۡفَرَج ♥️
••• @Basij_pnur •••
◽️مهستان | بسیجدانشجوییپیامنوررشت
مراسم روضه هفتگی
"یادبود شهدای حادثه تروریستی کرمان"
سخنران: حجت الاسلام سجاد قدیری
مداح: کربلایی صالح نیکروان
زمان: دوشنبه ۱۸ دی ساعت ۱۵
مکان: نمازخانه دانشگاه پیام نور رشت
هیات دانشجویی زوار الزهرا (س)
••• @Basij_pnur •••
اللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّڪَ الۡفَرَج