گزارش تصویری | ۱۶دی۱۴۰۲
🏴 به مناسب سالگرد تدفین شهید گمنام دانشگاه پیام نور، آیین گرامیداشت مقام شهید گمنام
🔹به همراه نشست تبیینی محکومیت حادثه جنایت بار تروریستی در کرمان و شهادت ۹۵ نفر از هموطنان و بررسی و تبیین ابعاد حادثه تروریستی.
اللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّڪَ الۡفَرَج ♥️
••• @Basij_pnur •••
◽️مهستان | بسیجدانشجوییپیامنوررشت
مهستان | بسیج دانشجویی پیام نور رشت
❤ بسم رب الشهدا ❤ #داستان_مذهبی #قسمت_هشتم #ذوق_زندگی 🌠 گاهی در خانه با هم ورزش رزمی کار میکردیم
❤ بسم رب الشهدا ❤
#داستان_مذهبی
#قسمت_نهم
#خانمم_راتنهانمیگذارم
مأموریتی که 10 روز و شاید هم 15 روز طول کشید. غصهام شد.
گفتم «تو هیچ وقت 10 روز مرا تنها نگذاشتهای.
خودت هم میدانی حتی در سفرهای استانی 4-3 روزهات من چه حالی پیدا میکنم.
شبها خواب ندارم و دائماً با تو تماس میگیرم...»
🔸گفت «ببین بقیه خانمها چقدر راحت همسرشان را وقت سفر بدرقه میکنند و میگویند به سلامت!»
🔹گفتم «نمیدانم آنها چه میکنند، شاید همسرشان برایشان مهم نباشد...»
🔸گفت «مگر میشود؟»
🔹گفتم «من نمیدانم شاید اصلاً آنها دوست دارند همسرشان شهید شود...»
🔸 سریع گفت «تو دوست نداری شوهرت شهید شود؟»
🔹 گفتم «در این سن و سال دلم نمیخواهد تو شهید شوی. ببین علی حاضرم خودم شهید شویم اما تو نه!»
🔸گفت «پس چطور است که در دعاهایت دائماً تکرار میکنی یا امام حسین خودم و خانوادهام فدای تو شویم؟»
🔹گفتم «قربان امام حسین بشوم، خودم فدایش میشوم اما فعلاً بمان. اصلاً این همه کار خیر ریخته! سرپرستی چند یتیم را بر عهده بگیر و...»
⚠️ بعد مدتی گفت آموزش نیروهای اعزامی به سوریه را به عهده دارم.
گاهی کمی دیرتر به خانه میآیم....
کلی شکایت میکردم که بعد از ساعت کاری نماند و به خانه برگردد.
میخواست مرا هم سرگرم کند تا کمتر خانه باشم اما من برنامه باشگاه، استخر و ... را طوری چیده بودم که وقتی ساعت کاری او به اتمام میرسد، به خانه بیایم.
✳️ دقیقاً این کار را انجام دادم تا سرم گرم نشود و از علی غافل نشوم!
به خانه میآمدم و دائماً تماس میگرفتم که من غذا را آماده کردم و منتظرت هستم، کجایی؟!
🔆 گاهی حتی بین روز مرخص ساعتی میگرفت و به خانه میآمد!
میخندیدم و میگفتم بس که زنگ زدم آمدی؟
میگفت «نه، دلم برایت تنگ شده...»
یک وقتایی که پنجشنبه و جمعه هم مأموریت داشت اواسط هفته مرخصی میگرفت و به خانه میآمد...
💟 آنقدر مرا وابسته خودش کرده بود و آنقدر برایش احترام قائل بودم که حتی وقتی برای میهمانی به خانه مادرم میرفتیم، عادت کرده بودم پایین پایش کنار مبل بنشینم.
هرچه میگفت «بیا بالا کنارم بنشین من راحت نیستم...»
میگفتم «من اینطور راحتترم.
علی میگفت «یادت باشد دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست»
✅ راستش را بخواهید دلم میخواست همیشه همسرم جایگاهش بالاتر از من باشد...
علی همه جوره هوای من را داشت بنابراین عجیب نبود که تمام هستیام را برای او بگذارم.
ادامه دارد....
[ قسمت دهم : شنیدن اسم سوریه ]
اللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّڪَ الۡفَرَج ♥️
••• @Basij_pnur •••
◽️مهستان | بسیجدانشجوییپیامنوررشت
مراسم روضه هفتگی
"یادبود شهدای حادثه تروریستی کرمان"
سخنران: حجت الاسلام سجاد قدیری
مداح: کربلایی صالح نیکروان
زمان: دوشنبه ۱۸ دی ساعت ۱۵
مکان: نمازخانه دانشگاه پیام نور رشت
هیات دانشجویی زوار الزهرا (س)
••• @Basij_pnur •••
اللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّڪَ الۡفَرَج
مهستان | بسیج دانشجویی پیام نور رشت
❤ بسم رب الشهدا ❤ #داستان_مذهبی #قسمت_نهم #خانمم_راتنهانمیگذارم مأموریتی که 10 روز و شاید هم 15 ر
❤ بسم رب الشهدا ❤
#داستان_مذهبی
#قسمت_دهم
#شنیدن_اسم_سوریه
🌟 انگار داشتیم کَل کَل میکردیم!
نمیدانم غرضش از این حرفها چه بود. وسط حرفها، انگار که بخواهد از فرصت استفاده کند
🔹 گفت «راستی زهرا احتمالاً گوشیام آنتن هم نمیدهد.»
😕 صدایم شکل فریاد گرفته بود.
🔸 داد زدم «آنتن هم نمیدهد! تو واقعاً 15 روز میخواهی بروی و تلفن همراهت آنتن هم نمیدهد؟»
🔹گفت «آره، اما خودم با تو تماس میگیرم نگران نباش...»
دلم شور میزد.
🔸گفتم «علی انگار یک جای کار میلنگد.جان زهرا کجا میخواهی بروی؟»
🔹گفت «اگر من الآن حرفی به تو بزنم خب نمیگذاری بروم. همش ناراحتی میکنی.»
دلم ریخت.
🔸گفتم «علی، سوریه میروی؟» میدانستم مدتی است مشغول آموزش نظامی است.
🔹گفت «ناراحت نشویها، بله!»
❌ کاملاً یادم است که بیهوش شدم.
شاید بیش از نیم ساعت.
علی با آب قند بالای سرم ایستاده بود.
تا به هوش آمدم ،
🔹گفت «بهتر شدی؟»
تا کلمه سوریه یادم آمد، دوباره حالم بد شد. 🔸گفتم «علی داری میروی؟ واقعاً بدون رضایت من میروی؟»
🔹 گفت «زهرا نمیتوانم به تو دروغ بگویم. بیا تو هم مرا با رضایت از زیر قرآن رد کن...
✳حس التماس داشتم ،
🔸گفتم «علی تو میدانی من چقدر به تو وابستهام »
🔹گفت «آره میدانم»
🔸گفتم «پس چرا برای رفتن اصرار میکنی؟»
صدایش آرامتر شده بود، انگار که بخواهد مرا آرام کند.
🔹گفت «زهرا جان من به سه دلیل میروم.
🍃دلیل اولم خود خانم حضرت زینب (س) است.
دوست ندارم یکبار دیگر آنجا محاصره شود. ما چطور ادعا کنیم مسلمان و شیعهایم؟
🍃 دوم اینکه به خاطر شیعیان آنجا، مگر ما ادعای شیعه بودن نداریم؟ شیعه که حد و مرز نمیشناسد.
🍃 سوم هم اینکه اگر ما نرویم آنها به این جا میآیند. زهرا؛ اگر ما نرویم و آنها به اینجا بیایند چه کسی از مملکت ما دفاع میکند؟»
💟 تلاشهای علی برای راضی کردن من بود و من آنقدر احساساتی بودم که اصلاً هیچ کدام از دلایل مرا راضی نمیکرد.
🔸گفتم «علی هر وقت همه رفتند تو هم بروی. الآن دلم نمیخواهد بروی.»
🔹گفت «زهرا من آنجا مسئولم. میروم و برمیگردم اصلاً خط مقدم نمیروم.کار من خادمی حرم است نه مدافع حرم. نگران نباش.»
انگار که مجبور باشم ،
🔹گفتم «باشه ولی تو را به خدا برای خرید سوغات هم از حرم بیرون نرو!»
❌آنقدر حالم بد بود که علی طور دیگری نمیتوانست مرا راضی کند.
نمیدانم چگونه به او رضایت دادم.
رضایت که نمیشود گفت،
گریه میکردم و حرف میزدم،
میگفت «اجازه میدهی بروم؟»
فقط گریه میکردم.....
😢 چرا باید راضی میشدم؟
علی،
تنهایی،
سوریه...
به بقیه این کلمات نمیخواستم فکر کنم...
تا همین جا هم زیادی بود.
ادامه دارد....
[ قسمت هشتم : محافظ درهای حرم ]
اللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّڪَ الۡفَرَج ♥️
••• @Basij_pnur •••
◽️مهستان | بسیجدانشجوییپیامنوررشت