و هنوز اگر تو بیایی دوباره آغاز میشوم '
اگر چه خسته تر از آفتاب ِ بر لب ِ بامم !
و شاید دیدار با او رویایی محال است که شاید وقتی تاریکی مرا در خود بلعید بتوانم آن را تجربه کنم !
شهریار جان دیگه ' حالا چرا ' معنی برای من نداره . هر وقت ببینمش ، هر وقت برگرده جونمو فداش میکنم !
نمیدونم تا حالا من چند روز زندگی کردم ولی اینو خوب میدونم که تموم ِروزاشو با فکر ِتو گذروندم .