احساس میکنم هیچ وقت زندگی نکردم . هیچ وقت من من نبودم . هیچ وقت اونی که دلم میخواست نبودم . فقط داشتم مثل یه عروسک خیمه شب بازی خودمو از اینور به اونور میکشوندم . من حتی خیلی دوست داشته شدن رو تجربه نکردم . رویاهامو زندگی نکردم . من خیلی زود دفن شدم زیر خاکهایی که نمیدونم کی ریختش ، کی باعثش بود . من هنوزم دنبال زندگی میگردم ، زندگی که ازش تعریف میکنن و میگن خیلی خوبه .
از دور دوستت دارم . .
و دل تنگ ِ آغوشت هستم با اینکه تا به حال مرا به آغوش نکشیده ای ؛ در نگاهت قلبم را جا گذاشته ام بی آنکه در چشم هایت از نزدیک زل زده باشم ؛ نفسم بنده نفس های توست با آنکه هیچ گاه نفس هایت را روی چهره ام احساس نکرده ام ؛ و حالا صدایت مورفین روح بی قرار من است با آنکه جسم هایمان کیلومتر ها از یک دیگر دور هستند :)
دوس دارم با چشمای پر اشکم روبروش بشینم تو چشماش نگاه کنم و بگم 'و من چگونه بی تو نگیرد دلم' ؟