وصیتنامه شهید خرازی
از مردم میخواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول میخواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا کنند و از خدا میخواهم که ادامهدهنده راه آنها باشم. آنهایی که با بودنشان و زندگیشان به ما درس ایثار دادند.
با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزبالهی میخواهم که در مقابل آن افرادی که نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف کنند و الان در کشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بیحجابی زدهاند در مقابل آنها ایستادگی کنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.
@mahman11
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❣من واقعا با تمام وجودم اعتقادم اینه که، جنگ ما مملوء بود از بهشتیانی که بهشت مشتاق دیدارشان بود.
🌷 سردار دلها
@mahman11
♥️ تفسیر جمله معروف
"لبخند بزن بسیجی"
در این تصویر
🔹 لبخندِ فرمانده (:
ماندگارتریـن یادگار ،
در کوچه باغهای خاطراتمان است ...
#سپهبد_شهید_قاسم_سلیمانی
#جمع_رزمندگان
#لبخند_بزن_برادر
@mahman11
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سردار احمدرضا رادان،
فرمانده کل نیروی انتظامی:
از هفته آینده افرادی که کشف حجاب کنند ابتدا تذکر می گیرند؛ سپس به محاکم قضایی معرفی میشوند.
پ ن:ان شاءالله که شاهد اجرای قانون از سمت متولیان باشیم .
دست در دست هم آرامش اخلاقی رو به جامعه برگردانید ..
@mahman11
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◼️مهدی طحانیان اسیر ۱۳ ساله ی ایرانی که بدلیل بی حجابی خبرنگار هندی از گفتگو با او سر باز میزند. سرانجام آن خبرنگار مجبور به سر کردن روسری ش میشود.
هم اکنون او ۵۵ سال سن دارد.
عکس العمل مردم در مواجهه با این قهرمان را ببینید...
@mahman11
داستان«ماه آفتاب سوخته»
#قسمت_سی_هفتم 🎬:
شمر بازمیگردد و اوضاع کاروان حسین را برای عمر سعد می گوید که در اطراف، خندق های مملو از آتش است و فقط راه جلوی خیمه ها باز است.
عمرسعد که گویی رو دست خورده است فریاد میزند:ای لشکر خدا! پیش به سوی بهشت..
براستی این مرد نفرت انگیز ازکدامین خدا سخن می گوید؟! همان خدایی که محمد آخرین فرستاده اش است؟! و منظورش کدامین بهشت هست؟! همان بهشتی که حسین سید جوانانش است؟!
با صدای عمر سعد لشکر کوفه حرکت می کند و روبه روی امام می ایستد..
امام که رحم و عطوفتش از رحم خداوند گرفته شده و حجت خدا در روی زمین است و کارهایش رنگ و بوی خدایی دارد،باز هم می خواهد با کلامی، حتی اگر شده یک نفر را ازآتش عقبی نجات دهد پس رو به لشکریان عمر سعد می فرماید:«ای مردم!سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید، می خواهم شما را نصیحتی کنم»
سکوت بر جمع حاکم میشود و نفس ها در سینه حبس میشود و همه منتظرند که ببینند امام چه می گوید:«آیا مرا می شناسید؟!لحظه ای با خود فکر کنید که می خواهید خون چه کسی را بریزید؟! مگر من فرزند دختر پیامبر نیستم؟!»
هیچ کس جوابی نمی دهد انگار مهر سکوت برلب زده اند و امام ادامه می دهد:«آیا در این هم شک دارید که من فرزند دختر پیامبر شما هستم؟!به خدا قسم که اگر شرق و غرب عالم را بگردید،غیر از من کسی را پیدا نمی کنید که پسر دختر پیامبر باشد،آیا من خون کسی را ریخته ام که می خواهید اینگونه قصاص کنید؟!آیا مالی را از شما تباه کرده ام؟ بگویید چه کرده ام؟»
سکوت است و سکوت و عده ای از شرم سرشان را به زیر افکنده اند، حسین که بعضی از چهره ها را به خوبی میشناسد فریاد می زند:«آهای شبث بن ربعی، حجاربن ابجر،قیس بن اشعث!آیا شما نبودید که برایم نامه نوشتید و مرا به سوی شهر خود دعوت کردید؟! آیا شما به من وعده یاری نداده اید؟!»
عمر سعد که خوب قیس و نفاق او را میشناسد فریاد میزند: قیس بن اشعث، جواب حسین را بده..
قیس فریاد میزند: ما نمی دانیم تو از چه سخن می گویی، اما اگر بیعت با یزید را بپذیری، روزگار خوب و خوشی خواهید داشت..
و تاریخ نشان داده که این مردم بسیار فراموشکار هستند و تاریخ تکرار اندر تکرار است،یک روز علی را تنها می گذارند و یک روز حسن را و اینک نوبت حسین است..
امام در جواب قیس ندا میدهد:«من هرگز با کسی که به خدا ایمان ندارد بیعت نمیکنم»
عمر سعد که جماعت دمدمی مزاج کوفه را خوب میشناسد و میفهمد که سخنان حق حسین اینک آنان را مردد کرده و شاید وجدان خفته ای بیدار شده باشد،باشتاب ابن حوزَه را می خواند،چیزی در گوشش میگوید،انگار وعدهٔ پول زیاد او را وسوسه کرده،با شتاب خود را به سپاه امام میرساند و فریاد میزند:ای حسین! تو را به آتش جهنم بشارت می دهم..
دل یاران امام نه از هرم عطش،بلکه از زخم زبان ابن حوزه آتش میگیرد و خاله زنکهای سپاه کوفه با شنیدن این حرف با هلهله و شادی میگویند: حسین از دین پیامبر خدا خارج شده،چون او از بیعت با خلیفه مسلمانان خودداری کرده است
امامِ مظلوم،سکوت می کند،فقط یک لحظه دستان نازنینش را به آسمان گرفته و با خدای خود سخنی می گوید که ناگهان ابن حوزه که هنوز قهقه مستانه اش بر آسمان بلند است،از روی اسبی که انگار به اذن خدا رم کرده تا سوارش را به آتش ابدی برساند، می افتد و اسب او را که پایش در زین گیر کرده کشان کشان به سمت خندق پر از آتش میبرد و سوارش را به آتش میسپارد و به درک واصل می کند.
سپاهیان با دیدن این صحنه لرزه بر اندامشان می افتد و آنان که هنوز یک ذره عقل در سر دارند، لشکر عمر سعد را ترک میکنند، آخر می فهمند که حسین حق است و حقیقت را می گوید..
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
@mahman11
🕯فرمانده!
با ما که مرثیهخوانِ
در قفس ماندنِ خویشیم
از پرواز بگو...
و برای بالهای زخمیمان دعا کن
@mahman11