و بنظر منم عشق سبزه
همون رنگی که درختا موقع بهار و برگشتن دوباره زندگی به طبیعت میگیرن.
همون رنگی که جوونه های تازه از خاک بیرون اومده دارن.
همون رنگی که میگه میپوشی خیلی بهت میاد.
میخوام به اندازه همون دختری که امروز بعد از بوسیده شدن تو سراشیبی کوه شروع کرد عقب عقب راه رفتن و خندیدن و صداهای جالب از خودش درآوردن، خوشحال باشم.
اوضاع طوری شده که برای انجام کارهایی که وظیفه انسانیمونه و طبیعتا هممون باید بهش پایبند باشیم، انتظار قدردانی و تمجید داریم.
اینجوریایم که؛ ببین من چقدر خوبم که میتونستم فلان کار انجام ندم اما انجام دادم،حالا زود باش دستمو ببوس.
اینطوریه که یا باید با عقلمون تصمیم بگیریم یا قلبمون.
متاسفانه من همیشه با نظر هورمونام تصمیم میگیرم.
هممون میدونیم داریم چیکار میکنیم، اگر هم تغییر نمیکنیم و تلاشی نمیکنیم، بازم با آگاهی کامل داریم اینکارو میکنیم.
نه انتظار اضافه داشته باش و نه حرص و جوش زیادی بخور.
رها کن عزیزکم، همه میدونند با زندگیشون چیکار میکنند.
ما زِ یاران چَشمِ یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درختِ دوستی بَر کِی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفتوگو آیینِ درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چَشمت فریبِ جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گُلبُنِ حُسنَت نه خود شد دلفُروز
ما دَمِ همت بر او بگماشتیم
نکتهها رفت و شکایت کس نکرد
جانبِ حُرمَت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما مُحَصِّل بر کسی نَگماشتیم
.حافظ
با من از شادیهات بگو، از چیزایی که باهاشون از ته دل خندیدی، از کارایی که دلت میخواد بخاطرشون زندگی کنی.
برام از نور زندگیت بگو، از امید حرف بزن، از اون نوشتهای که چند وقت پیش دیدی و به قلبت قوت داد.
بیا و برام از همینچیزا حرف بزن.