امروز بعد از چند سال دوباره اون بازی کثیف همیشگی رو با درونگرا ترین دوستم تجربه کردم.
+من در میزنم تو حرف بزن
_نه توروخدا من در میزنم تو حرف بزن
*این بحث ادامه یافت تا اینکه اون در زد و من حرف زدم.
رابطهم با رفیقام:
بیا این سهم منم برا تو من خیلی گشنم نیست.
رابطهم با داداشم:
بمولا یه میلیمتر از سهمت بیشتر برداری خون به پا میکنم.
پردهپرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه، گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطرهقطره سوختم تا آفریدم خویش را
_معین کرمانشاهی
پدرم میگفت هرگز نباید آدم ها را باهم مقایسه کرد هر فردی با دیگری متفاوت است مهم یافتن تفاوتیست که مناسب تو باشد.
_دزد سایهها