پردهپرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه، گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطرهقطره سوختم تا آفریدم خویش را
_معین کرمانشاهی
پدرم میگفت هرگز نباید آدم ها را باهم مقایسه کرد هر فردی با دیگری متفاوت است مهم یافتن تفاوتیست که مناسب تو باشد.
_دزد سایهها
_وقتشه آدما فرشته بشن
+چجوری؟
_با آوردن لبخند رو لب یه نفر
.با باز کردن یه گره از مشکل کسی
.با گفتن از خوبیهای یه نفر و اعتماد بنفس دادن بهشون
.با بخشیدن کسی که اشتباه کرده
.با گوش کردن به حرفای کسی
.با دیدن جزئیاتش
.با تعریف کردن و ذوق کردن از دستپختش
.با حرف زدن با یه نفر
.با نوازش کردن
.با خوندن یه قصه خوب برای یه بچه
.با ایجاد حس امنیت برای کسی
.با دادن یه شاخه گل
.با نگاه کردنایی که هزار تا معنی خوب داره
.با یه بوس کوچولو
.با حمایت کردن
.با غذا دادن به گربه ها
.با بردن مامان و بابا به کافیشاپ
.با مهربون حرف زدن با بچهای که به زور میخواد بیاد شیشه ماشینت رو پاک کنه
.با خوندن آهنگ برای گلدونا
.با تحمل اخلاق بدی کسی که دوستش داری...
.با تقسیم کردن غذای مورد علاقت
.با ایستادن و توجه کردن به سگها تو جاده
.با آشتی کردن با کسی که مقصر دلخوری بوده
_رادیو هیچ
یادمه شبی که خالهم فوت کرده بود از غم و غصه و بغض و ماتم پناه بُردم به یکی از دوستای دوره دبستانم نمیدونم چرا ولی فقط شماره اون بود که تو اون لحظه به دادم رسید
و حالا امشب اون یکی از عزیزاشو از دست داده.
نمیدونم،ولی احساس میکنم باری روی دوشم هست و باید یکاری براش انجام بدم.
صدام زد
یسری کار برای جلسات بعدی بهم محول کرد و وقتی صحبتاش تموم شد دستشو گذاشت رو شونم
گرمای دستشو که حس کردم خیلی بی دلیل دلم گرم شد
یه نگاه پختهای تو صورتم کرد و گفت "زندگی همینه،یروزایی پیش میاد..."
کلا ۵ تا کلمه بود و شاید حتی یه جمله تکراری ولی چون از طرف اون بود بینهایت آرومم کرد.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ، برای هیچ بَر هیچ مپیچ
دانی که از آدمی چه ماند بعد از مرگ؟!
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ.
_مولانا