اینجا، بعضیها زندگی نمیکنند، مسابقهی دو گذاشتهاند. میخواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند، و درحالی که نفسشان به شماره افتاده، میدوند و زیباییهای اطراف خود را نمیبینند. آنوقت روزی میرسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر، رسیدن و نرسیدن به هدف، برایشان بیتفاوت است.
.بابا لنگ دراز
آدرس شانه ام را به تو خواهم داد!
اگر روزی به تکیه دادن نیاز داشتی
بدون ذره ای تردید، بیا!
.نزار قبانی
هی!
انقد پوست لبت رو نَکن
با ادامه اینکار فقط احتیاج به یه لب جدید پیدا میکنی،همین!
تهش یچی میشه دیگه
نَکن انقد اون لعنتیرو..
امیدوارم کسی وارد زندگیتون بشه و مثل غبار همدانی نگاهتون کنه و بگه؛
با تماشای تو من فارغ ز کارِ این و آنم