فکر میکنم زندگی و حس زنده بودن دقیقا همونجاییه که نشستی جلوی آینه و باید زودتر آماده شی چون دیرت شده ولی یهویی با قیافهت زیادی حال میکنی و میشینی چند دقیقه بهش زل میزنی و با لبخند بلند میشی که بری و به کارات برسی.
یا اونموقعی که کل خانواده سخت مشغول کار کردن تو خونه و تمیز کردنشه که یهو آلبوم عکس خونوادگی رو پیدا میکنید و همه بدون توجه به اینکه چقدر کار مونده برای انجام دادن چند دقیقهای فقط محو عکسها میشید.
یا اون وقتی که داری خسته از باشگاه برمیگردی و اتفاقا عجله داری که زودتر برسی خونه ولی راه رو کج میکنی و میری تا اون کوچولوی زبون بازی که بهت میگه خاله، رو ببینی.
آره فکر کنم زندگی همین لحظههاست.
دقت کردید یسری آدم اطرافمون هست که حتی نمیخوایم ازشون متنفر باشیم
یعنی به درجهای رسیدیم که نمیخوایم هیچ حسی نسبت به اون آدم داشته باشیم، حتی تنفر.
چیکار میکنیم با همدیگه که به این نقطه میرسیم؟
اگه شماام وقتایی که میخواید کاری رو شروع کنید باید موهاتون گوجهای ببندید تا بتونید تمرکز کنید، سلام!