داری چایی میریزی که یهو یادت میاد چطوری نگاهت میکرد.
شده از دردِ دلت، آه نیاری به لبت ؟ عاشقِ ماه شوی، دور بمانی زِ مَهت ؟!
روز بیست و چهارم
نمیدونم باهام چکار کردی که هر اتفاقی واسم میوفته اول واسه تو گریه میکنم بعد اون مشکل.
روز بیست و پنجم
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من؛ دل من داند و من دانم و دل داند و من .