نمیدونم باهام چکار کردی که هر اتفاقی واسم میوفته اول واسه تو گریه میکنم بعد اون مشکل.
عزیزِ دور افتادهیِ من ،
راستش را بخواهی
دیگر نبودنت را هم باور کردم
نه چون آسان بود ، نه !
بلکه چونان بیچارهای ،
جز باورِ نبودنت
چارهای نداشتم ..
هدایت شده از طنینِرحیفه ֶָ֢ 🇮🇷
یه روز مولانا از شمس میپرسه که
« این اندوه عمیق بلاخره کِی تموم میشه؟ »
شمس هم میگه که « اندوه تمام نمیشود ، تو آنقدر وسیع میشوی که اندوه در تو گم میشود »