تو را من دیدهام با او بماند حال و احوالم ، به هم میآمدید اما تو سهم قلب من بودی ..
او زخم میزد ، و من به همه میگفتم در
چشمانش معصومیتی بی مانند موج
میزند .
عشق آدم را احمق میکند ، شاید هم ناباور .
من نمیتوانم تو را فراموش کنم ؛
من هر شب چشم هایم را میبندم و در خیال بودن تو غرق میشوم. . .
ناگهان به خودم می آیم ،
ساعت ۳ بامداد را گذشته ،
خوابم پریده است ،
سرم درد می کند. . .
بخاطر تمام حرف هایی که در ذهنم زده ام ،
هوا دلگیر است ، و تو ؛
و تو نیستی. . .
می دانم که میگذرد و تمام می شود . اما نمی دانم که در پس این گذر از من چه خواهد ماند .
در موردِ بعد ؛
بعد از تو هیچ کس را دوست نخواهم داشت
و در مورد قبل ؛
من اساساً عشق را بدون تو نمی شناختم .