از او پرسیدند : چگونه در میان آن همه شلوغی او را پیدا کردی ؟ پاسخ داد: کدام شلوغی ؟ من بجز او کسی را ندیدم .
تو را دوست داشتم؛ آن طور که درخت، پاییز را تحمل می کند، با این امید که شاید بهاری در راه باشد. اما سهم من، زمستانی شد که هیچ وقت تمام نشد. تو رفتی و من شبیه شمعی ماندم که تا آخرین قطره ی خودش سوخت، بی آنکه بتواند تاریکی را نگه دارد. این کتاب، داستان نرسیدن نبود؛ داستان کسی بود که تمام قلبش را خرج رویایی کرد که از همان ابتدا، آسمان برایش زمین نداشت.
اگه قرار بود یه کتاب بنویسم،۱۳۸ دفعه اسمتو داخلش مینوشتم و هیچوقت نمیذاشتم اسم منو بدونی،ولی تو اونقدری کتاب خون نیستی که بفهمی!