چشم ها غالبا آنچه را که سعی داریم با زبان انکار کنیم بی پروا نشان می دهد.
_ ژوزه ساراماگو ؛
شعر خواهم شد تا در خلوتت مرا بسرایی، عشق خواهم شد تا در قلبت جنون مرا حس کنی، یاد خواهم شد که جاودانه در ذهنت مرا بیابی، لبخند خواهم شد و بر روی صورتت نقش خواهم بست، بوسه خواهم شد و برروی لبانت تکرار خواهم شد، نوایی خواهم شد و در گوش هایت به نجوایی آرام تبدیل خواهم شد؛
من همان آرزوی رسیدنتم، من همان آرزوی ِوصالتم، من همان آرزوی دیدارتم، من همان آرزوی هم آغوشیات هستم، من همان لحظه های پیش از خواب و پس از خوابت هستم، من همان تصوریام که در غیابم به آن خواهی اندیشید، من همان آرزویِ رغبت و رازِ رامِ در اعماق سینهات هستم، من همانم که تو خواهی خواست و خواهی طلبید؛
مرا بخواه، مرا بطلب، من همان راز سر به مهر شده ام، من همان عشق به آتش کشیده شدهی جان و روحت هستم، من همان قرارِ قلبِ بیقرارت هستم، مرا بخواه در اندوهت، در رنجت، در قلبت، در دوری هایت، در لحظه هایت، در هرزمانی که بودم و نبودم و وجودی داشتم و نداشتهام.
من همان رسیدنم، همان وصالم، همان لحظهی نخستین پس از بوسیدنم، همان لحظه خجلپس از هم اغوششدنم، من همان خواستنم، همان طلب کردنت، همان لحظه ای که برای نخستین بار در چشمانم خیره خواهی شد، من احساس همان لحظهات هستم، همانم که تو میخواهی و در خواب هایت، رویایش را تجسم خواهی کرد.
مرا ببوس که من لحظهی بینوایی را میخواهم، سکوت لب ها و نجوایِ روحها.
مرا ببوس حتی اگر لب هایم طلب این را از تو نداشته باشند.
و مرا در آغوش بگیر تا قلب و روح و دلت را به اسارت وجودِ خود دربیاورم.
مرا از آنِ خود کن، من را بهدست بیاور، مرا بخواه و بطلب، نه تنها امروز و بلکه تا زمانی که قلبی میتپد و نفسی میاید.
-Tina