eitaa logo
✨مـــــــــــــــــاج✨ (موکب امام جواد علیه السلام)
551 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
40 فایل
✨اصلا یه جور دیگه‌یی حالم خوب میشه وقتی میفهمم همه‌ش کار خدا بوده :)💞 (مــــــــــــــــــــاج) هیئت فرهنگی مذهبی و موکب امام جواد علیه السلام شهرستان مرودشت لینک ناشناس مون https://harfeto.timefriend.net/17295714423851 ارتباط با ادمین @admin_maj
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖋به نام خداوند مهر آفرین ... 📕داستان 🔍 راحله خانم صاحب همه آرزوهای من شده بود ولی در مقابلش سپر انداختم زن زجر کشیده ای که در شهر ما غریب بود با سه فرزند شهید بیشتر از ده سال بچه هایش را به تنهایی و در شهر جنگ زده بزرگ کرده بود ولی حالا با بودن مرتضی حتما دیگر غصه ای نداشت ... آی مرتضی مرتضی مرتضی کارش را درک نمی‌کردم منتظر بودم با یک دختر کم سن و سال و با ایمان ازدواج کند ولی حالا با یکی همسن مادرش رفته زیر یک سقف ... با آمدن راحله خانم عمه مشغولیت بیشتری پیدا کرد ، از طرفی تدریس و کارهای دانشگاه هایی که می‌رفت، از طرفی جمع و جور کردن ۳ بچه ای که همه جوره خودش را مسئول آنها می دانست. برای همین من سعی می‌کردم حداقل کمتر مزاحمش شوم. تابستان مهدا به دنیا آمد ... دختر نرم و قشنگم ... انگار امیر نوزاد شده بود از شدت شباهتش به امیر همه شگفت زده می‌شدند اما امیر در آسمانها سیر می‌کرد معلوم بود دختر دوست است همیشه از اینکه محمد اصلا شبیه او نیست ناراحت بود اما مهدا دقیقا شبیه امیر و مادرش بود و همین هم باعث شادی مضاعف آنها شد. به لطف امام زمان زندگیم به روال خوبی درآمده بود ... درس و کار و زندگی از من پرتلاش انقدر انرژی می‌گرفت که دلتنگ تعلقات سابقم نشوم درسهایم را خوب یاد گرفته بودم شدت نیاز به دوپامین مغزم که با دیدن مرتضی ترشح میشد ، کمتر شده بود . آن زمان ها با وجود بچه ها من بدون اینکه متوجه شوم آرام آرام از دوران شیدایی گذر کردم. با مراقبت‌ها و محبت ها و شوخی‌های امیر تبدیل به زن شاد و پر انگیزه ای شده بودم که پر از امید به کار و تحصیل می‌پرداختم . مهدا دو ساله بود که به پیشنهاد عمه برای مشاوره به دو مدرسه دخترانه رفتم در یکی از این مدارس دختر راحله دانش آموزم بود ارتباط من با راحله خانم به بهانه ی دخترش جمیله شروع شد . جمیله نشانه های افسردگی داشت و نیاز بود که خانواده برای درمانش اقدام کنند. اولین بار که از راحله خانم دعوت کردم تا به مدرسه بیاید حسابی نگران بود ، اما با صحبت‌های من آرام شد . زن متینی که هنوز لهجه ی غلیظ عربی داشت یک سری نکات را برایش گفتم اما مشخص بود که باید مرتضی هم ورود می‌کرد . داناتر از قبل شده بودم ، باید قبل از ارتباط با مرتضی همسرم را مطلع میکردم، آن شب سر صحبت را با امیر باز کردم . وقتی حال روحی جمیله را شنید او هم متأثر شد. _حالا باید براش چه کار کرد ؟ + جای نگرانی نداره ولی خب لازمه با مرتضی مطرح بشه تا برای درمان این دختر اقدام کنن راحله خانوم هم غریبه و هم سواد کافی نداره امیر خوب گوش می‌کرد و همان‌طور که در حال ماساژ دادن محمد بود خیلی محکم گفت : _ تو خودت کاربلدی عشقم ، با مرتضی صحبت کن و بگو بهش چیکار کنه ، ان شاء الله میتونه کمکش باشه . مهربان به رویش لبخند زدم کجا رفت امیر لجباز و خودخواه ؟ از دیدن این مرد آرام و منطقی لذت می‌بردم ... 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️ +چشششمممم مهربونم ، چششممم دل نازک من ، چشششممم بابای مهربون دختر پرست _پاشو پاشو مامان حسود پاشو برو جیگر منو بیدار کن که سیر بازی کنم باهاش ... از راحله خانوم شماره مرتضی را گرفتم برایش پیام ارسال کردم و خواستم که به مدرسه بیاید. تشکر و عذرخواهی کرد و گفت که تا هفته آینده کرج نیست و به محض بازگشت از سفر کاری خواهد آمد. شب قبل از دیدار پیام داد ... موضوع را به امیر گفتم او هم برایم آرزوی موفقیت کرد ، فردای آن روز خیلی آرام و مسلط به مدرسه رفتم . محمد کمی تب داشت دلم پیش بچه ها مانده بود و چند بار به پرستاری که در نبود من می‌آمد خانه زنگ زدم. ساعت نزدیک ده بود که وارد اتاقم شد . کت و شلوار سورمه ای و پیراهن آبی آسمانی پوشیده بود. کفشهایش از واکس تازه برق میزد . دو سه تا انگشتر عقیق و یک تسبیح کوتاه زرد رنگ در دستش بود. کیف بزرگ چرمی هم در دست دیگرش که رنگ قهوه ای آن با کفشهایش هماهنگ بود. همه چیز نشان از این میداد که برای دیدن من به خودش رسیده است . یک لحظه به سر و وضع خودم دقت کردم مثل همیشه شیک و مرتب ولی قطعا برای دیدن مرتضی به خودم نرسیده بودم . قبل ترها هربار که میخواستم ببینمش کلی به خودم سختی میدادم . اما الان همه چیز فرق داشت . رو به رویم مردی ایستاده بود که عزیزم بود ولی آن تب عشق حالا دیگر به عقل و منطق تبدیل شده بود دعوتش کردم ... نشست سرش پایین بود و به حرفهایم گوش میداد من شرایط جمیله و راهکارها را برایش گفتم او هم به خوبی گوش داد و پذیرفت وسط حرفهای من بی هوا حرف را عوض کرد و پرسید : _خودت خوبی طیبه ؟ کمی دستپاچه گفتم : + بله خدا رو شکر ... سرش را بالا آورد و نگاهم کرد _نمیخوای حال منو بپرسی ؟ ضربان قلبم روی هزار رفت ... ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨ يَا مَوْلايَ شَقِيَ مَنْ خالَفَكُمْ، وَ سَعِدَ مَنْ أَطَاعَكُمْ ▫️سلام بر تو ای کسی که هرکه شما را اطاعت کند سعادتمند است و هر که روی از شما بگرداند، نگون‌بخت!....  https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹وقتی که فروغ ازلی دیدن داشت 🎊 انوار خداوند جلی دیدن داشت 🌹با دیدن فرزند عزیزش سجاد 🎊لبخند حسین بن علی دیدن داشت ✨میلاد ✨سید الساجدین ✨ امام زین العابدین علیه السلام ✨ بر همه عاشقان ✨ و شیعیان آن حضرت مبارک باد. 💜💙💚💛🧡❤️ علیه السلام https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
آدم های منفی به پیچ و خم جاده می اندیشند🎢 ✨و آدم های مثبت به زیبایی های طول جاده⛲️ 🚘هر دو ممکن است به مقصد برسند، اما یکی با حسرت 👹 و دیگری با لذت!😌 https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff